حكايت آن صندلي زردرنگ كه خالي بود

تهران

از پل گيشا تا بلوار كشاورز

روزهاي مياني شهريور 87

 

 

با آن ريش پروفسوري و عينك سياه، بيش‌تر مي‌خورد استاد دانش‌گاه باشد تا راننده تاكسي! خيلي هم مؤدب و محتاط است حركات‌ش. 

خانمي كه دمِ بيمارستان شريعتي سوار شده مي‌خواهد برود آزمايشگاه جام.

راننده                 «جام» كه اين‌جا نيس. تو خيابون خسروي‌يه. اشتباه به‌تون آدرس دادن.

خانم اولي           نه آقا! گفتن تو همين اميرآباده.

راننده                 كجاش آخه؟ يه آزمايشگاه نزديك فاطمي هس. ولي جام نيست. يه اسم ديگه داره. شما شنيدي اين‌طرفا همچي آزمايشگاهي باشه؟

خطاب‌ش به آن يكي خانمي است كه عقب نشسته. از آينه نگاه‌ش مي‌كند.

خانم دومي          نه. منم نشنيدم.  

خانم اولي           چه مي‌دونم والا! گفتن نزديكاي پمپ‌بنزين.

راننده                 پمپ‌بنزين؟!

خانم اولي           همين تابلوئه نيس؟ سرِ اون كوچه؟ ... چرا انگار خودشه. آقا بي‌زحمت يه گوشه نگه دار.

همه به اتفاق آن‌طرف خيابان را نگاه مي‌كنيم. بله؛ لابه‌لاي تابلوهاي پزشكان يك تابلوي آزمايش‌گاه هم هست. راننده اما خودش را از تك و تا نمي‌اندازد. در حين جوركردن باقي پول زن مي‌گويد:

راننده                 هان! اينو مي‌گفتي؟ اين كه «جام» نيس، «جامي»يه. آره؛ تو همين كوچه يه كم بري جلو به‌ش مي‌رسي.

زن سريع خودش را مي‌رساند آن‌طرف خيابان. كمي پايين‌تر، پشت چراغ قرمزِ گردآفريد مي‌ايستيم.

راننده خيره شده به بنرِ تبليغاتي «سنجش تكميلي» كه آن‌طرف خيابان، مقابلِ مسجد امير قرار دارد. در بنر، يك صندليِ خاليِ زردرنگ بزرگ است، در زمينه‌ي سفيد. پوزخندي مي‌زند و با صداي بلند مي‌خواند.

راننده                 سنجش تكميلي، صندلي خالي! هه!

برمي‌گردد و به من نگاه مي‌كند. سرم را براي لحظه‌اي از كتاب برمي‌دارم و به صورت‌ش‌ لب‌خند مي‌زنم. (اين روزها كتاب‌ِ تاكسي‌ام «آتش بدون دودِ» مرحوم نادر ابراهيمي است و حالا رسيده‌ام اواسط جلد پنج‌م.) چراغ سبز مي‌شود. مي‌زند دنده دو و حرف‌ش را پي مي‌گيرد. مخاطب‌ش منم و اين يعني آن‌كه ديگر نمي‌شود ماجراي آلني اوجاي حكيم و مارال را دنبال كرد! با افسوس كتاب را مي‌بندم. صندلي جلو نشستن اين بدي‌ها را هم دارد!

راننده                 بايدم صندلي خالي باشه! بچه‌هاي مردم نَرَن بشينن، چرا؟ چون برادراي بسيجي مي‌خوان برن دانش‌گاه. صداي بچه‌هاي مردم در اومده. تلويزيون نشون مي‌داد طرف مي‌گفت من رتبه‌م دورقمي شده، هيچ‌جا قبول نشدم! هيچ‌جا! همينه ديگه. دي‌روز وزير فرهنگو خواسته بودن مجلس كه چرا اين‌جوري شده؟ مي‌گه به خاطر سهميه‌هاس! بس‌كي هر از راه رسيده‌اي تو اين ارگان و تو اون سازمان يكي رو مي‌فرسته: آقا به اين يه سهميه بده! آقا به اون يه سهميه بده! يه مشت بي‌سواد از اين ارگان مُرگان‌ها مي‌رن دانشگاه، بچه‌هاي مردم مي‌مونن پشت كنكور. صداي اعتراض رييس‌مجلس هم دراومده بود! ببين چه شور بود كه خان هم فهميد!

بلند مي‌خندد. من هم خنده‌ام گرفته.

دختر                  سرِ 16 آذر؟

ترمز كشيده مي‌شود. دختر سوار مي‌شود. هنوز حركت نكرده، ناگزير مي‌ايستيم. يك پژوي 405 يشمي‌رنگ مي‌خواهد پارك كند. ناشي‌گري عجيبِ طرف، خيابان را بند آورده. براي يك پارك‌كردن ساده چندبار عقب ـ جلو مي‌كند.

دخترك كه تازه سوار شده انگار خيلي عجله دارد.

دختر                  وا! خب اين‌كه فرمون‌ش هيدروليكه. چرا اين‌جور مي‌كنه؟

راننده                 همين برادراي بسيجي‌ان ديگه! طرف تا دي‌روز تو دهات گوسفند مي‌چرونده، حالا فروخته اومده شهر، پژو انداختن زير پاش! حالي‌ش نيس كه!

دختر                  حالا خوبه پژوئه! پيكان بود مي‌خواس چي‌كار كنه!

راننده غيرتي مي‌شود.

راننده                 نه خانوم! پيكان اسم‌ش بد دررفته. مگه نه، به خدا، سگ‌ش مي‌ارزه به اين ماشيناي جيگول فيگول جديد!

بالاخره پژو موفق مي‌شود پارك ‌كند. از كنارش كه رد مي‌شويم برمي‌گردم تا صورت راننده‌ش را ببينم. چهره‌ش به همه‌چي مي‌خورد جز اين‌كه بسيجي باشد! (البته اگر بسيجي‌بودن را بشود از چهره تشخيص داد! اين هم خودش حرفي‌ست ها!)

راننده دو تا كارت از جيب پيراهن‌ش درمي‌آورد و يكي يكي به من نشان‌شان مي‌دهد.

راننده                 اين كارت همين پيكانه است، اين يكي هم كارت پرشيا. اين مال كاره، اون يكي مال خونه و زندگي. خدايي فقط با اين پيكانه مي‌شه كار كرد؛ با اون يكي اصلا و ابدا.

من                    حالا خوبه تاكسي مال خودتونه!

بعد از اين همه وقت بالاخره بايد يك چيزي مي‌گفتم خب!

راننده                 آره خب. راننده‌ي اداره بودم. بازنشسته‌م كردن. يه مدت نشستم كنج خونه. بعد ديدم نه نمي‌شه دووم آورد. همه‌ش از صُب تا شب با خانوم باهاس جروبحث كني. اينو خريدم و اومدم تو اين كار. البته بي‌كاري به‌تره از اين كار. والا به خدا!

رسيده‌ايم سرِ كشاورز و بايد پياده شوم.

من                    همینجا مي‌شه پياده شد؟

راننده                 آره. عقبو بپا! جنگي برو پايين!

پياده كه مي‌شوم چشم‌ام مي‌خورد به يكي ديگر از همان بنرهاي سنجش تكميلي.

راستي! چه كسي بر اين صندليِ خاليِ زردرنگ خواهد نشست؟            

مأمورِ سيگاريِ خدا

از سيدخندان تا ميرداماد

هفتِ رمضان 87

 

 

ـ           ميرداماد بيا بالا!

به محضِ سوارشدن، دودِ سيگارِ پيرمردِ راننده به استقبال‌م مي‌آيد. پنجره را پايين مي‌كشم. «عجب غلطي كردم سوار اين شدم!» چند لحظه بعد، صداي سرفه‌ي مردي كه صندلي عقب نشسته است هم بلند مي‌شود. برمي‌گردم نگاه‌ش مي‌كنم. ميان‌سال است و مي‌شود گفت قيافه‌اي روستايي دارد. همين‌طور كه سرفه مي‌كند به حرف مي‌آيد.

مرد                    حاجي! نمي‌گي جلوي من سيگار مي‌كشي من ديوونه مي‌شم؟ حالا تا افطار چي كار كنم؟

پيرمرد راننده، كه احتمالا اول مثل من خيال مي‌كرد مرد قصد اعتراض به روزه‌خواري‌ش را دارد، با تعجب از داخل آينه به مرد مي‌نگرد.

پيرمرد                سيگاري هستي؟

مرد                    [با تعجب] سيگاري؟! ... من از همه‌ي سيگارياي شهرِت هم سيگاري‌ترم. هيشكي به اندازه‌ي من سيگار نمي‌كشه.

جوري با افتخار اين را مي‌گويد كه انگار يك مقام المپيك دارد! پيرمرد راننده آرام پك مي‌زند. خيال‌ش راحت شده انگار. نگاه‌م مي‌افتد به جلوي داشبورد. يك پاكت از اين سيگارهاي نسبتاً جديد جلوي داشبورد است؛ «سيما». از همان‌ها كه همين دي‌روز كه رفته بودم دكه روزنامه بگيرم، يك دختر خيلي جوان آمد و يك پاكت‌ش را گرفت. با اين تأكيد كه: «عربي‌شو بده!»!

پيرمرد                خب همين خوبه ديگه. روزه يعني همين كه سختي بكشي. باهاس ببيني و بتوني و نكني. اون‌وقت هنر كردي! اون‌وقت روزه‌ت قبوله.

پكي عميق مي‌زند و ادامه مي‌دهد:

پيرمرد                من هم از طرف خدا مأمورم.

مردِ عقبي مي‌خندد.      

مرد                    كه منو عذاب بدي؟

پيرمرد                نه! كه امتحان‌ت كنم ببينم چند مَرده حلاجي؟

دختر                  ميرداماد؟

پيرمرد مباحث فلسفه‌ي احكام‌ش را پايان مي‌دهد و جلوي پاي دختر مي‌ايستد. در همان‌حال ته‌مانده‌ي سيگارش را هم به بيرون پرت مي‌كند. دختر سوار مي‌شود. تيپ سياه زده است؛ از مانتو و مقنعه تا آن عينك دودي عجيب كه شيشه‌هاش به قدر نامتعارفي بزرگ است. پيرمرد مي‌پيچد داخل خيابان پشت حسينيه ارشاد.

دختر                  محسني هم مي‌خوره؟

پيرمرد                بعله خانوم.

حالا ديگر رسيده‌ايم سرِ ميرداماد. به خاطرِ حفاري، مسير شريعتي را بسته‌اند و براي همين ترافيكِ ميرداماد مضاعف شده است. مرد ميان‌سال مي‌خواهد پياده شود. پيرمرد مي‌گويد «از همون طرفِ خودت مي‌توني جَلد بپري پايين»؛ اما دختر ـ‌ بي‌دليل ـ اصرار مي‌كند كه «نه! بيايد ازين‌ور پياده شيد!» و يك‌هو در را باز مي‌كند. مرد مي‌گويد «مواظب باش!» ولي ديگر خيلي دير شده است. موتوري جوان كه با سرعت زياد قصد داشت از سمت راست سبقت بگيرد، به درِ يك‌هوبازشده اصابت مي‌كند و پرت مي‌شود به طرف پرايد نوك‌مدادي‌اي كه كمي آن‌ور‌تر پارك شده. يك لحظه نفس در سينه‌ي همه حبس مي‌شود. زمان، براي ثانيه‌اي، مي‌ايستد. موتوري جوان، كه تي‌شرت راه‌راه قرمز و سفيدي پوشيده با شلوار جين، منگ است. به سختی خودش را از زيرِ سنگيني موتورش بيرون مي‌كشد و لنگ لنگان کمی راه می رود. پيرمرد راننده با لحني پدرانه و دور از عرف شوفرها، دختر را سرزنش‌ مي‌كند؛ آرام و گلايه‌آميز.

پيرمرد                خب دخترجان! اول نيگا كن پشت سرتو!

دخترك اما قدر اين برخورد پدرانه را نمي‌داند؛ با پررويي هرچه تمام‌تر پرخاش مي‌كند.

دختر                  به من چه؟! تقصير خودش بود!

عين دختربچه‌هايي كه وقتي سيني شربت از دست‌شان ول مي‌شود و ليوان‌ها مي‌شكند، خودشان را كنار ديوار مي‌كشند و با فرافكني، ژست طلب‌كارانه مي‌گيرند و بعد هم قهر مي‌كنند!

همه مات‌مان برده است. انگار كه روي صندلي سينما نشسته‌ايم. حتا دختر سرش را از پنجره بيرون برده تا تصوير را بهتر ببيند. هيچ‌كس دست به دستگيره‌ي ماشين نمي‌برد. همه زل زده‌ايم به جوان موتوري كه بعد از چندبار دورِ خود چرخيدن، حالا جلوي ماشين، افتاده روي زمين و دارد از درد به خود مي‌پيچد. فريادِ مردِ مغازه‌دار كه از پياده‌روي جلوي مغازه‌اش معلوم نيست كدام ما را مخاطب قرار داده، از بهت بيرون‌مان مي‌آورد.

مغازه‌دار              آهاي! واسه چي نشستي نيگاش مي‌كني؟! يه غلطي كردي، به‌ش زدي، ‌خب پاشو بيا پايين لااقل به دادش برس! يالا!

و خودش از پلِ روي جوب سريع خودش را مي‌رساند بالاي سرِ جوان. چند عابرِ پياده ناظر ماجرا هم همراهي‌ش مي‌كنند. پيرمرد راننده كه رنگ به صورت ندارد، خودش را مخاطب پرخاش مرد مغازه‌دار مي‌پندارد و سعي مي‌كند از خودش دفاع كند.

پيرمرد                والا مات‌م برده! نمي‌فهمم چي شده!

مرد مغازه‌دار اما معطل نمي‌ماند كه دفاعيات پيرمرد را بشنود. دارد موتور را از زمين بلند مي‌كند. چرخ‌هاي موتور هنوز در هوا مي‌چرخند. پيرمرد بالاخره از ماشين پياده مي‌شود.

مغازه‌دار              هاي داداش! اون‌طوري بلندش نكن! ول‌ش كن! ‌زنگ بزن اورژانس بياد!

به ساعت موبايل‌م نگاه مي‌كنم؛ چيزي به شروع‌شدن كلاس زبان‌م نمانده. تازه تا محسني بايد بدوم. يك اسكناس صدي و يك دويستي را مي‌گذارم روي داشبورد و به پيرمرد كه در حال پياده‌شدن است مي‌گويم: «آقا! اين كرايه‌ي من.» گيج‌تر از آن است كه بفهمد چه مي‌گويم. پياده مي‌شوم و سريع خودم را مي‌رسانم به پياده‌روي ميرداماد. عذاب وجدان دارم. بي‌دليل حس مي‌كنم كسي دارد تعقيب‌م مي‌كند! در ذهن‌م چهره‌ي تك‌تك‌شان را تصور مي‌كنم كه با عصبانيت دنبال‌م كرده‌اند و داد مي‌زنند «بگيريدش! بگيريدش!»؛ پيرمرد راننده، مرد سيگاري، مغازه‌دار، دخترِ سياه‌پوش پُررو، جوان موتوري، و حتا افسر پليسي كه داشت سعي مي‌كرد گره ماشين‌هاي سر ميرداماد را به زورِ سوت‌زدن باز كند؛ همه دنبال‌م كرده‌اند. مي‌ترسم به پشت سرم نگاه كنم! بايد فرار كنم. قدم تند مي‌كنم كه به كلاس برسم.            

اين جوانانِ ناشادِ مأيوس

 

تهران

از فرمانيه تا تجريش

5 شهريور 87

 

 سبيلِ سفيدِ قشنگي دارد؛ پيرمردِ راننده. سرزنده است و بسيارمرتب. اين را از تميزيِ داخل ماشين هم مي‌شد فهميد. من و حسن عقب سوار مي‌شويم. كمي بعد از ما، يك خانمِ شيك‌پوش هم جلو مي‌نشيند. نزديك‌هاي آتش‌نشانيِ دزاشيب، آن‌طرفِ خيابان شلوغ شده است. تعدادي موتورسوار جمع شده‌اند و چند افسر، مشغول وارسي مدارك‌شان هستند.

پيرمرد                نيگا كن! چه خبره! همه هم افسر مَفسرَن. يه خبري شده.

زن                    چرا مي‌گيرنشون؟

پيرمرد                اين چند روز، دزدي تو اين منطقه زياد شده آخه. البته اين كارشون زياد بد نيس. ولي خب اين موتورياي بدبخت هم پيِ يه لقمه نونَن. چي‌كار كنن حيوونيا؟

رو مي‌كند به طرف زن و در انتظارِ جواب او سكوت مي‌كند. زن دست و پاي‌ش را گم كرده. زود خودش را جمع و جور مي‌كند. به جاي زن، حسن جواب مي‌دهد.

حسن                 مردم هزار و يك بدبختي دارن خب!

پيرمرد آرام نگاهي از آينه به حسن مي‌اندازد و ناراضيانه چيزي نمي‌گويد. بعد دست مي‌برد از جلوي شيشه‌ي ماشين يك برگه را برمي‌دارد و به آن نگاهي از سرِ دقت مي‌اندازد و به طرف زن درازش مي‌كند؛ جوري كه زن بتواند به خوبي رقمِ درج‌شده با خودكار آبي را بخواند.

پيرمرد                مي‌بيني؟ واسه نيم‌ساعت پارك، پونصد تومن از آدم مي‌گيرن.

زن به تأييد سر تكان مي‌دهد.

پيرمرد                خدابيامرز پول نمي‌گرفت، همه مي‌گفتن داره مي‌دزده؛ اينا به هر بهونه از ملت پول مي‌گيرن، اونوقت همه مي‌گن اسلامو زنده كردن!

به تلخي، پوزخندي مي‌زند. زن هم با خنده‌اي همراهي‌ش مي‌كند. بعد شيشه‌ي ماشين را پايين مي‌كشد. باد گرم به صورت من و حسن مي‌خورد و موهامان را به بازي مي‌گيرد. پيرمرد رو مي‌كند به طرف زن؛ جوري صميمانه كه انگار اصلاً كسي صندلي عقب ننشسته‌ است.

پيرمرد                دي‌شب اين برنامه مستنده رو ديدي؟

زن                    كدوم مستنده؟

پيرمرد                همون كه شبكه سه گذاشته بود. ده ـ‌ ده و نيمِ شب. راجع به شيطون‌پرستا.

زن                    [با تعجب] نه نديدم. گفتي شيطون پرستا؟

پيرمرد                آره. چطور نديدي؟ امشب حتما ببين. فكر كنم چند قسمته. حتما دنبالِ هم پخش مي‌كنن. نمي‌يان كه بذارن چند هفته فاصله بيفته كه.

زن                    [با كنجكاوي] حالا چي بود؟

پيرمرد                نشون مي‌داد دختر پسرا رو كه شيطون‌پرست بودن. پارتياي آن‌چناني، مهمونياي شلوغ. بزن بكوب. عرق‌خوري. همه‌چي.

زن                    [با تعجب] ايران بود؟

پيرمرد                بعله! همين ايران خودمون. مي‌رفت با دختره مصاحبه مي‌كرد، مي‌گفت اين‌جا فقط يأس و نااميدي و بديه. مي‌گفت ماها بنده‌هاي شيطانيم! مي‌شنوي؟ جل الخالق! بنده‌هاي شيطان! مي‌گفت اين‌جا هر كاري مجازه. پسره رو نشون مي‌داد يه گوشواره‌ي چارگوش آويزون كرده بود به گوشش.

زن                    اين علامت‌شونه.

پيرمرد                آره. مي‌گفت اين علامت گروه‌مونه. چندتا فرقه بودن. هركدوم يه نشونه و نماد داشتن. بازم نشون مي‌ده. ببين حتما. همه‌شون مي‌گفتن مأيوس‌ايم. همه‌شون يه مشت آدمِ نااميدِ بدبين به همه‌چيز و همه‌كس. اينه وضع جووناي ما. اينه زندگي‌اي كه واسه‌شون درست كردن.  

پوزخندي مي‌زند.

پيرمرد                اون‌وقت آقاي احمدي‌نژاد مي‌فرماين مملكت، گل و بلبله و جوونامون شادن! ديدي با اون خبرنگار خارجيه مصاحبه مي‌كرد چي مي‌گفت؟

زن                    آره. همون خانومه؟ ديدم.

پيرمرد                ديدي؟ كاشكي ايشون هم مي‌ديد اون مستندو. اون‌وقت مي‌خوام ببينم بازم مي‌گفت جوونا شادن؟ هان؟

زن                    چي بگم والا. قربون دست‌تون. من سر اون كوچه پياده مي‌شم.

پيرمرد                بفرمايين.

پيرمرد سري تكان مي‌دهد و از آينه به ما دو نفر نگاه مي‌كند. انگار كه تازه متوجه حضور ما شده باشد.

پيرمرد                آقايون كجا پياده مي‌شن؟      

خوشبو یا بدبو. مسأله این است!

تهران

تجريش تا دربند

شهریور 1378

 

هم‌زمان با سوارشدن من، پسرِ جوان، از درِ عقب پياده مي‌شود و مي‌رود. حين سوارشدن، نگاهي به صندلي‌هاي عقب مي‌اندازم. ‌زن جاافتاده‌اي با يك عينك آفتابي بزرگ كه نصف صورت‌ش را پوشانده و يك پسرك نوجوان اسپرت‌پوش عقب نشسته‌اند. از سر و لباسِ زن قابل حدس است كه بايد از اين زن‌هاي فيس و افاده‌اي باشد! زن، متعاقب پياده‌شدنِ پسرِ جوان، خودش را سريع مي‌كشاند كنار شيشه و پنجره را پايين مي‌كشد.

زن      واه واه! خدا به دور! داشتم خفه مي‌شدم. از تجريش تا اين‌جا بيني‌م رو گرفته بودم!

راننده‌ي جوان بي‌هيچ صحبتي آرام داشبورد جلوي پاي من را باز مي‌كند و يك اسپري از آن بيرون مي‌آورد و به سمت عقب ماشين چند پاف مي‌زند.

زن      والا به خدا آدم هفته‌اي يه بار بره حموم ديگه اين بو رو نمي‌ده! نكبت!

راننده يك پاف ديگر مي‌زند و بعد صداي ضبط را زيادتر مي‌كند. كسي دارد شعري را با حالت حماسي دكلمه مي‌كند. غلط نكنم آن آلبومي است كه عصار براي امام‌حسين(ع) خوانده. زن كه حالا كمي هوا به صورت‌ش خورده و حال‌ش سرِ جا آمده، نفسي عميق مي‌كشد و مي‌گويد:

ـ       واسه شاه خونده اينو؟

جوان راننده با بي‌حوصله‌گي بدون اين‌كه به زن نگاه كند پاسخ مي‌دهد:

راننده       نه خانوم! داره امام‌علي رو مي‌گه!

زن       وا! پس داره مي‌گه «تو نوكر هر كس و ناكس شدي» كه!

راننده       خب داره دشمناي حضرت علي رو مي‌گه.

زن       وا!

چند لحظه‌اي سكوت حكم‌فرماست.

زن       بي‌زحمت پشتِ اون پرشيا واستا؛ من پياده شم.

راننده       بفرما!

زن كه پياده مي‌شود جوانكِ جنتلمني جاي‌ش سوار مي‌شود. درست به‌خلاف جوان اولي، كه زن از دست‌ش شاكي بود، اين يكي هنوز سوار نشده بوي اودكلن‌ش توي ماشين مي‌پيچد. وسوسه مي‌شوم نام اودكلن‌ش را بپرسم كه راننده پيش‌دستي مي‌كند:

راننده       آقا شما رودهن درس مي‌خوني؟

با تعجب مي‌گويد:

جوان جنتلمن          نه!

راننده دوباره از توي آينه نگاهي به‌ش مي‌اندازد. كمي دستپاچه شده است.

راننده       آخه خيلي شبيه يكي از دوستامي. شك كردم. ببخشين.

جوان جنتلمن مي‌خندد:

ـ        نوكرتم!

راننده خيال‌ش راحت مي‌شود:

ـ        من حسابداري مي‌خونم اون‌جا. راست‌ش قيافه‌تون شبيه يكي از استادامونه. خدايي‌ش خيلي شبيهي!

جنتلمن قهقهه مي‌زند:

ـ      خيلي باحالي!

عصار هم انگار ديگر بي‌خيال شاه و دشمنان حضرت علي شده است:

صداي ضبط             «السلام اي آيه‌ي امن‌يجيب!»