از سيدخندان تا ميرداماد

هفتِ رمضان 87

 

 

ـ           ميرداماد بيا بالا!

به محضِ سوارشدن، دودِ سيگارِ پيرمردِ راننده به استقبال‌م مي‌آيد. پنجره را پايين مي‌كشم. «عجب غلطي كردم سوار اين شدم!» چند لحظه بعد، صداي سرفه‌ي مردي كه صندلي عقب نشسته است هم بلند مي‌شود. برمي‌گردم نگاه‌ش مي‌كنم. ميان‌سال است و مي‌شود گفت قيافه‌اي روستايي دارد. همين‌طور كه سرفه مي‌كند به حرف مي‌آيد.

مرد                    حاجي! نمي‌گي جلوي من سيگار مي‌كشي من ديوونه مي‌شم؟ حالا تا افطار چي كار كنم؟

پيرمرد راننده، كه احتمالا اول مثل من خيال مي‌كرد مرد قصد اعتراض به روزه‌خواري‌ش را دارد، با تعجب از داخل آينه به مرد مي‌نگرد.

پيرمرد                سيگاري هستي؟

مرد                    [با تعجب] سيگاري؟! ... من از همه‌ي سيگارياي شهرِت هم سيگاري‌ترم. هيشكي به اندازه‌ي من سيگار نمي‌كشه.

جوري با افتخار اين را مي‌گويد كه انگار يك مقام المپيك دارد! پيرمرد راننده آرام پك مي‌زند. خيال‌ش راحت شده انگار. نگاه‌م مي‌افتد به جلوي داشبورد. يك پاكت از اين سيگارهاي نسبتاً جديد جلوي داشبورد است؛ «سيما». از همان‌ها كه همين دي‌روز كه رفته بودم دكه روزنامه بگيرم، يك دختر خيلي جوان آمد و يك پاكت‌ش را گرفت. با اين تأكيد كه: «عربي‌شو بده!»!

پيرمرد                خب همين خوبه ديگه. روزه يعني همين كه سختي بكشي. باهاس ببيني و بتوني و نكني. اون‌وقت هنر كردي! اون‌وقت روزه‌ت قبوله.

پكي عميق مي‌زند و ادامه مي‌دهد:

پيرمرد                من هم از طرف خدا مأمورم.

مردِ عقبي مي‌خندد.      

مرد                    كه منو عذاب بدي؟

پيرمرد                نه! كه امتحان‌ت كنم ببينم چند مَرده حلاجي؟

دختر                  ميرداماد؟

پيرمرد مباحث فلسفه‌ي احكام‌ش را پايان مي‌دهد و جلوي پاي دختر مي‌ايستد. در همان‌حال ته‌مانده‌ي سيگارش را هم به بيرون پرت مي‌كند. دختر سوار مي‌شود. تيپ سياه زده است؛ از مانتو و مقنعه تا آن عينك دودي عجيب كه شيشه‌هاش به قدر نامتعارفي بزرگ است. پيرمرد مي‌پيچد داخل خيابان پشت حسينيه ارشاد.

دختر                  محسني هم مي‌خوره؟

پيرمرد                بعله خانوم.

حالا ديگر رسيده‌ايم سرِ ميرداماد. به خاطرِ حفاري، مسير شريعتي را بسته‌اند و براي همين ترافيكِ ميرداماد مضاعف شده است. مرد ميان‌سال مي‌خواهد پياده شود. پيرمرد مي‌گويد «از همون طرفِ خودت مي‌توني جَلد بپري پايين»؛ اما دختر ـ‌ بي‌دليل ـ اصرار مي‌كند كه «نه! بيايد ازين‌ور پياده شيد!» و يك‌هو در را باز مي‌كند. مرد مي‌گويد «مواظب باش!» ولي ديگر خيلي دير شده است. موتوري جوان كه با سرعت زياد قصد داشت از سمت راست سبقت بگيرد، به درِ يك‌هوبازشده اصابت مي‌كند و پرت مي‌شود به طرف پرايد نوك‌مدادي‌اي كه كمي آن‌ور‌تر پارك شده. يك لحظه نفس در سينه‌ي همه حبس مي‌شود. زمان، براي ثانيه‌اي، مي‌ايستد. موتوري جوان، كه تي‌شرت راه‌راه قرمز و سفيدي پوشيده با شلوار جين، منگ است. به سختی خودش را از زيرِ سنگيني موتورش بيرون مي‌كشد و لنگ لنگان کمی راه می رود. پيرمرد راننده با لحني پدرانه و دور از عرف شوفرها، دختر را سرزنش‌ مي‌كند؛ آرام و گلايه‌آميز.

پيرمرد                خب دخترجان! اول نيگا كن پشت سرتو!

دخترك اما قدر اين برخورد پدرانه را نمي‌داند؛ با پررويي هرچه تمام‌تر پرخاش مي‌كند.

دختر                  به من چه؟! تقصير خودش بود!

عين دختربچه‌هايي كه وقتي سيني شربت از دست‌شان ول مي‌شود و ليوان‌ها مي‌شكند، خودشان را كنار ديوار مي‌كشند و با فرافكني، ژست طلب‌كارانه مي‌گيرند و بعد هم قهر مي‌كنند!

همه مات‌مان برده است. انگار كه روي صندلي سينما نشسته‌ايم. حتا دختر سرش را از پنجره بيرون برده تا تصوير را بهتر ببيند. هيچ‌كس دست به دستگيره‌ي ماشين نمي‌برد. همه زل زده‌ايم به جوان موتوري كه بعد از چندبار دورِ خود چرخيدن، حالا جلوي ماشين، افتاده روي زمين و دارد از درد به خود مي‌پيچد. فريادِ مردِ مغازه‌دار كه از پياده‌روي جلوي مغازه‌اش معلوم نيست كدام ما را مخاطب قرار داده، از بهت بيرون‌مان مي‌آورد.

مغازه‌دار              آهاي! واسه چي نشستي نيگاش مي‌كني؟! يه غلطي كردي، به‌ش زدي، ‌خب پاشو بيا پايين لااقل به دادش برس! يالا!

و خودش از پلِ روي جوب سريع خودش را مي‌رساند بالاي سرِ جوان. چند عابرِ پياده ناظر ماجرا هم همراهي‌ش مي‌كنند. پيرمرد راننده كه رنگ به صورت ندارد، خودش را مخاطب پرخاش مرد مغازه‌دار مي‌پندارد و سعي مي‌كند از خودش دفاع كند.

پيرمرد                والا مات‌م برده! نمي‌فهمم چي شده!

مرد مغازه‌دار اما معطل نمي‌ماند كه دفاعيات پيرمرد را بشنود. دارد موتور را از زمين بلند مي‌كند. چرخ‌هاي موتور هنوز در هوا مي‌چرخند. پيرمرد بالاخره از ماشين پياده مي‌شود.

مغازه‌دار              هاي داداش! اون‌طوري بلندش نكن! ول‌ش كن! ‌زنگ بزن اورژانس بياد!

به ساعت موبايل‌م نگاه مي‌كنم؛ چيزي به شروع‌شدن كلاس زبان‌م نمانده. تازه تا محسني بايد بدوم. يك اسكناس صدي و يك دويستي را مي‌گذارم روي داشبورد و به پيرمرد كه در حال پياده‌شدن است مي‌گويم: «آقا! اين كرايه‌ي من.» گيج‌تر از آن است كه بفهمد چه مي‌گويم. پياده مي‌شوم و سريع خودم را مي‌رسانم به پياده‌روي ميرداماد. عذاب وجدان دارم. بي‌دليل حس مي‌كنم كسي دارد تعقيب‌م مي‌كند! در ذهن‌م چهره‌ي تك‌تك‌شان را تصور مي‌كنم كه با عصبانيت دنبال‌م كرده‌اند و داد مي‌زنند «بگيريدش! بگيريدش!»؛ پيرمرد راننده، مرد سيگاري، مغازه‌دار، دخترِ سياه‌پوش پُررو، جوان موتوري، و حتا افسر پليسي كه داشت سعي مي‌كرد گره ماشين‌هاي سر ميرداماد را به زورِ سوت‌زدن باز كند؛ همه دنبال‌م كرده‌اند. مي‌ترسم به پشت سرم نگاه كنم! بايد فرار كنم. قدم تند مي‌كنم كه به كلاس برسم.