کلاس پرروگری

تهران

از شهدا تا هفت تیر

20 آبان 1391

 

 

زن: آقا این پونصدی رو عوضش کن!

راننده: چه فرقی می‌کنه خانوم؟ اینم من از یه مسافر دیگه گرفتم مث شما.

زن: می‌خاستی نگیری. الانم که اون‌همه پونصدی لوله کردی، تو دستت داری. یکی از سالِماشو بده من.

پیرمرد راننده، یک پانصدی دیگر می‌دهد به زن که جلوی درِ بیمارستان، با دو دخترش پیاده می‌شوند.

من: حالا این خانم از کجا فهمید پونصدیِ نو دارین؟ 

راننده: حاجاقا! یه سری از خانما همینطورن. وقتی سوار ماشین می‌شن، فقط به ماشین کار ندارن. همه‌جا رو می‌بینن. همه‌چیِ دوروبرشونو می‌بینن. ولی بیشترِ خانوما کاری به این کارا ندارن. فقط می‌خان سوار شن، برسن. اون‌که می‌خاد سوار شه، برسه، سرش تو لاک خودشه. اون‌که همه‌جا رو می‌بینه، بغل، جلو، زیرو رو، فلان، اون سرش تو یه لاکای دیگم هس.

من: فکر کنم بیشتر سن‌بالاها این‌طوریَن. نه؟ جوون‌ترا کمتر این‌طوریَن.

راننده: نه حاجاقا. اینا که یخورده پرت می‌زنن همه‌شون همین‌جورن. اونا که این کارا رو می‌کنن، تهِ تَش یِخورده می‌لنگه کارشون. متوجه شدی؟

من: از چه نظر؟

راننده: ببخشید، شرمندم، ده بیس درصد به نظر من خرابَن. متوجه شدی؟ لا اله الا الله. آخه الان مث سابق نیس. شما جوونی، من شرمندم که این حرفا رو می‌زنم.

من: نه آقا. بفرما. دشمنت شرمنده.

راننده: سابق بر این جـ....خونه داشتیم تو هر شهری. جـ... اَم به قول خودمون کاسبیش بود. حالا بعضی همونجام بودن، جایی نداشتن، مال شهرستان بودن یا هرچی. بعضیاشونم تو شهر خونه داشتن. ازونجا کارشون که تموم می‌شد، برمی‌گشتن می‌رفتن تو شهر. چادرشونو سر می‌کردن، یه خانوم محجبه می‌رفتن خونه‌شون. تو محل هم هیچ کار کثافت‌کاری نمی‌کردن، هیچ حرفم نمی‌زدن، هرزم نگا نمی‌کردن، کاری یَم به کسی نداشتن. جای خاصی داشتن اونجا. بهداشت کامل بود. امنیت کامل بود. همه‌چی کامل بود. این برای طرفین هم بودا. نه فقط برای خانوما. ولی الانه حاجاقا، همه‌ی اونا که هستن هیچ؛ دوبله سوبله اَم شدن. خیلی بیشتر شدن. به نسبت جمعیت‌مون. حالا نیاز اقتصادی بماند، اصن به نسبت جمعیت‌مون که دوبرابر شده، اونام دوبرابر شدن. حالا جامعه‌ی امروزمون چاربرابرش کرده، شایدم بیشتر به نظر من. اینا تو سطح شهر وِیلونَن. متوجه شدی؟

من: بله.

راننده: تو سطح شهر ویلونن، اینجوری خودشونو نشون می‌دن. متوجه شدی؟

من: یعنی تو تاکسی.

راننده: بعله. تو تاکسی خودشونو نشون می‌دن تا بلخره اون سوژه‌ی موردنظرشونو پیدا کنن و به کاسبی‌شون برسن. خیلیاشونم هستن الان جایگا دارن تو آپارتمانا، یا آپارتمانای مخصوص دارن، یا خونه‌ی خودشون، قشنگ کاسبی می‌کنن. همراهم که خدا بده برکت. مشکل همه‌چی رو حل کرده.

من: آره دیگه، یه خط اعتباری می‌گیرن، زود به زودم عوضش می‌کنن که گیر نیفتن.

راننده: نه چرا اعتباری بگیرن که عوض کنن؟ هیچم عوض نمی‌کنن. همراها مشکل دردسرکشیدنو دنبال هم دویدنا رو حل کرده. شماره‌شونو می‌دن به مشتریاشون، یه‌بار که همو پیدا کردن، این‌طوری همیشه تو دسترسن برای هم.

من: چقدرم به این واسطه مریضی زیاد می‌شه. ایدزو هپاتیتو.

راننده: خب ببین حاجاقا! اونا که خیلی حرفه‌ایَن و فقط کارشون همینه، تو خونه، خودشون برای خودشون پیشگیریِ همه‌چی دارن. یه خانوم دکتر داش صُبَت می‌کرد، تو رادیو تیلیویزون.

با تأکید بر «خانوم» دوباره می‌گوید:

خانوم دکتر داش صُبَت می‌کرد! یعنی واقعن اگه آخوند صُبت می‌کرد، می‌گفتم خب آخونده. آخوند حیا نداره. همه‌چی می‌گه. ولی برای یه خانوم دکتر که بیاد جلو تیلیویزون بشینه بگه مردم! این دخترای زیبای کنار خیابون، خانومای زیبای کنار خیابونو که می‌بینین این کارو می‌کنن، شما نکنین. اگرم خاستین این کارو بکنین، اون‌وَخ وسیله‌هایی هس آقا اسمش کاندومه! خانوم دکتر خودش داره می‌گه آقا کاندوم استفاده کنین. تیلیویزون خودمون پخش کرد. خانوم دکترِ جوون. متوجه شدی؟

من: یعنی اون‌قدر این بیماریا زیاد شده که مجبورن اینطور صریح بگن. خب این خوبه که.

راننده: این‌قد وضعیت مردم داره آلوده می‌شه که می‌گه تا اونجایی که می‌تونی این کارو نکن. در اسلام ما، در دین ما هم گناهه، هم به درد نمی‌خوره، هم فلان. خودش می‌گفت. دیگه دلایل اینکه حالا چرا نیاز داری رو نگفت. گفت حالا خب بلخره خاسی این کارم بکنی، روش پیشگیری اینه. خیلی مهمه ها. جامعه‌ی ما خیلی افتضاح شده که یه خانوم دکتر بیاد تو تیلیویزون این حرفو بزنه. چون خانمای ایرانی، همیشه حیا داشتن. اصن انسان‌ها. ما به عنوان دوتا انسان، ازون سخنرانا که میان سخنرانی می‌کننو آخوندا که بگذره، ما بعضی حرفا رو تو جمع سه‌نفره هنو رومون نمی‌شه نمی‌تونیم راحت بزنیم. تازه حرفای خوبو نه بد. هشتاد درصدِ ملت ما، انسان‌ها اینجوریَن. حیا دارن. اون آخونده که میره سرِ منبر، بچه‌کوچیک نِشَسه، پیرمرد پیرزن نشسه، یهو می‌گه خونو سگو چه می‌دونم کوفتو زهرمارو همه‌چی رو باهم می‌گه. آقا امشب نمی‌دونم فلانه وُ حیض اونجوریه وُ ... . آخوندا ازین حرفا می‌زنن. چون آخوندا بی‌حیا اَن.

من: خوب اونام باید احکامو به مردم یاد بدن. کارشون همینه. مجبورن روشنو شفاف حرف بزنن بنده‌های خدا.

راننده: نه. آخوندا وقتی می‌رن حوزه علمیه یه درسی دارن، به اسم درسِ پُرروگری.

من: متوجه نشدم. درسِ چی؟

راننده: درسِ پُرروگری.

من: چی هس اونوقت؟

راننده: درسِ پُرروگری‌شون اینه که باید یه‌ساعت، دوساعت، همین‌طور زل بزنن تو صورتِ هم. که پررو بشن، بی‌حیا بشن، بتونن بزنن یه حرفایی رو.

من: نه حاجاقا. این‌طوری نیس.

راننده: ببین اینا اومدن چی کار کردن؟ ما زمان گذشته، دخترامون چارده‌سالگی شووَر می‌کردن، زمان شاه. پونزده‌ساله با زور عقدشون می‌کردن. حالا قانون ما اجازه نمی‌ده. پونزده‌ساله، چارده‌ساله، بعضیام دوازده‌ساله شووَر می‌کردن، دو سه سال محضری نبودن تا بشه پونزده سالشون، بعد می‌رفتن محضری می‌کردن. متوجه شدی؟ یعنی دخترا وُ پسرای ما نمی‌دونسّن زنو مرد چه کاری با هم دارن. اینا الان می‌گن آقا دختر نُه‌ساله به تکلیف می‌رسه، پسر دوازده‌ساله. یعنی اون کاری که پدر مادرا به‌عنوان زنو شوهر باهم انجام می‌دن، اینا به یه دختر نه‌ساله یاد می‌دن. دخترِ نه‌ساله که هیچ تو این باغا نبوده، دیگه شبا پدرمادرشو زیرنظر می‌گیره. همیشه دیگه. یا پسرِ دوازده‌ساله.

من: الان که دیگه با فیلمو ماهواره و اینترنت بچه‌ها زود به بلوغ می‌رسن‌.

راننده: چی‌چی رو زود به بلوغ می‌رسن. بلوغ نمی‌دونه چیه. دارن یادش می‌دن.

به سرفه می‌افتد. همان‌طور سرفه‌کنان ادامه می‌دهد: اون زمان پسره بیس‌سالش بود عروسی می‌کرد، یکی باید باش می‌رف یادش می‌داد اصن چی‌کار باید بکنه. هیچی بلد نبود.

من: حالا ازدواجام دیر شده.

راننده: حالا دیری ازدواجا شما می‌گی دلیلش چیه؟

من: بخشیش اقتصادیه طبعن.

راننده: بخشیش؟ همش اقتصادیه. الان یه جوون بیس‌ساله نمی‌دونه زن چیه؟ یا یه دخترِ پونزده‌ساله نمی‌دونه مرد چیه؟ می‌میرن برای هم. نمی‌تونن استفاده کنن از هم.

من: خب یه‌سری ازینا که می‌ایستن کنار خیابون واسه همینه که نیاز طبیعی‌شون جواب نمی‌گیره. همیشَم بخاطر پول  نیس.

راننده: خب تو این شرایط اقتصادی نمی‌تونن ازدواج کنن. 

من: منم همینو می‌گم. خیلی ازین بنده‌های خدا از سرِ مجبوری به فحشا کشیده می‌شن.

راننده: کشیده شدن دیگه. من چار برابرو که برای شما گفتم مال همینه عزیزم.  

وبلاگی برای انعکاس اخبار، نقدها و نظرات درباره کتاب مأمور سیگاری خدا


اخبار، نقدها و نظرها درباره کتاب

مأمور سیگاری خدا

را در این وبلاگ میتوانید دنبال کنید:


http://mamoorsigari.blogfa.com/