اصفهان
از
انقلاب تا سپاهانشهر
17
شهریور 1391
من آدم این رودخونه رُ اینطور میبینه غُصَّش میگیره خدایی. چیکار میخان بکنن اینجا؟
راننده میخان جاشُ تِریاک بکارن.
درامدش خوبه.
من از دمِ سد بستن آبُ؟
راننده یه لولهشُ کشیدن رفسنجان، یه لولهشُ کشیدن یزد، بقیهشم شهرکردیا میگیرن. پمپای قوی گذاشتن آبُ
میکشن
سینه کوه.
من چند قرن پیش شیخ بهایی حقآبه نوشته که این مشکلات حل
بشه. هنوزم حل نشده. دیگه قرار نیس باز کنن؟
راننده از آبانماه گفتن میخان باز کنن.
من بازم که بکنن، یه ماه طول میکشه فقط این زمین تشنه سیراب
شه.
راننده آقای رفسنجانی رییسجمهور شد، یه لوله کشید
ولایت خودش، آقای خاتمی رییسجمهور
شد، یه لوله کشید برد شهر خودش.
من احمدینژاد واسه گرمسار آب نبرده؟
راننده دیگه آبی واسه آقای احمدینژاد نموند که بخاد ببره.
دیگه به اون نرسید. نیمیبینی
لاغر موندس.
من آره. هف سال گُذَش، هنو چاق
نشده. آخرینبار
کی اومد اصفهان؟
راننده سفر سومشُ نیمِدِس هنو. میاد گای
یه پروژه افتتاح میکونِدُ
میرِد.
من راسی این مهمونخارجیای اجلاس اومدن اصفان؟
راننده وِزیری امورخارجه بنگلادش اومد.
بعدم رییسجمهوری
مغولستان اومِد بیبینِد اینا که چنگیزخانی مغول خراب کرد، خُب خراب کردِس یا نه. میخاس بررسی کونِد.
من ولی جاش بود اصفانیا یه فصل
کتکش میزدن.
تلافی کارای چنگیز.
میپیچیم داخل شیخصدوق. شیشه را میدهم پایین. رادیو دارد یکی
از ترانههای
خواجهامیری
را پخش میکند.
من ولی هوا بهتر شده ها.
راننده خب تابسون تموم شد. بعدی که مردم
روزآشونُ
گرفتنُ تشنگیاشونُ کشیدنُ گرماشُ خوردن.
من بعدم این ریزگردا وُ آلودگیا
رفتن شکرخدا.
راننده اینا رُ مردم هی رفتن تو این
مسجدا نیشسّن دعا کردن، وختی که راهی کربِلا بسّه بود، آ گفتن خدایا اِگه کربِلات
قسمِتمون نیمیشِد
اقلیکم
گردِ کربلا رُ رو سرمون بتِکون! خدام دعاشونُ مستجاب کرد. همچی ملایم این گردی
کربلا رُ فرستاد رو سری مردم.
حسابی
میخندیم.
من پس کاش گردا رُ میگرفتن، باش مُهر تربت دُرُس
میکردن.
راننده نه دیگه. مُهری تربتُ سفارش دادن،
قرارِس چین برامون بِزِنِد. تسبیحی ذکرشمار که دُرُس کردن برامون. ما یه دفه میدون انقلاب
وایساده بودیم. یه چینی اومِد، همکارم گف اینُ ببرِش سینه کوه صفه. گفتم والا من میترسم ببرمش. گف طوریکه نیس. گفتم این اِگه افتاد
میشکنِد.
من چینیا اصفان چیکار دارن؟
راننده اووه! اِنقذه پُرن. زیاد میان.
من فرداس که بشقاب مینا وُ سینی قلمزنی یُ سفره قلمکارِ چینی
یَم بیاد.
راننده فعلن که هرچی گداگشنهس دارِد میاد اصفان.
من چینیا گداگشنَن مگه؟
راننده اوناشون که میان اینجا گداگشنَن.
عراقیا دارن میان، برا دهتا
یهتومنی
مِثی چیچی
چونه میزِنن.
من خب تلافی ایرانیا که میرن کربلا نجفُ درمیارن.
راننده یکیشون میگف منُ ببر فرودگا وُ بیارم،
ده تومن. گفتم من وقتشُ ندارم. گف چند؟ گفتم بیستومن. میخای یاعلی. بِش گفتم اِگه میخَی بیای مسافرت باید
گدابازی رُ بذاری کنار. باید پول خرج کونی. گدابازی رُ برو بنداز تو عراقِدون. هِمینطور که ما میام هی میگوید بیستا خمینی، سیتا خمینی، مام میگویم چشم، شومام باید اینجا پول خرج کونین.
من آره دیگه. خمینیا رُ باید اینجا پس بدن. دیگه از کودوم
کشورا بیشتر
میان؟
راننده پاکستانیا. افغانیا. یُخده گدا
اَم از بنگلادش وارد کردن. آخه گِداوا خودمون کلاسشون بالاتِرِس. اینترنتی شدن.
من اروپایی مُروپایی نمیاد؟
راننده نه. اونا عسکشُ تو تیلیویزون میبینن.
میایستیم پشت چراغ خطر آخر
مرداویج. بالاسرمان یک جرثقیل بزرگ دارد حرکت میکند. یک لحظه حس میکنم الان است که بیفتد روی سرمان.
من یا پیغمبر! این نیفته رو
سرمون.
چراغ،
سبز میشود
و راه میافتیم.
راننده اِگه بخاد بیفتِد، تو آپارتمونم
که باشیم، مییُفتد.
ولی اِگه بخاد نیفتِد اینجا
که زیرِشیمَم نیمییُفتِد.
خیالِد جمع.
من مال متروئه جرثقیله آره؟ کی
میخاد
راه بیفته این مترو؟
راننده ایشالا سالی دوهزار.
من گُذش که.
راننده میلادی که نه. دو هزاری شمسی.
من آهان.
راننده این مترو هستُ مصلای اصفان هستُ
ساختمان ارگ جهاننما
هس، اینا همش باهم قرارِس سالی دوهزار افتتاح شن.
من ایشالا.
راننده این مترو رُ کنترات دادن به شرکت
الموت. گفتن خط مستقیم بزن. اومدُ خط متمایل زد. گف دو خط چه وقت برهم متمایلند که
هرچه امتداد دهیم همدیگر را قطع نکنند. بعد فکر کردن جای مترو میخان اتوبان بکشن. بعد شد اینکه شوما میبینی.
من رودخونه رُ میخان چیکار کنن؟ میخان از روش ببرن یا از زیرش؟
راننده اِز زیر.
من خیلی عمیق میشه که.
راننده چِل متر زیری زمینه. حالا میخان بچرخونَنِش ببرن از تو
شمسآبادی
بیارن.
من من نمیفهمم چه اصراری دارن از تو
چارباغ ببرن اصن. هرجای دنیا همچین میراث تاریخی داشتن میبردن از چارتا خیابون
اونورتر.
سری
تکان میدهد. چیزی نمیگوید. میرسیم
سپاهانشهر.
راننده کودوم وروردی رُ بریم؟
من دومی رُ. بیزحمت.