سبز، نارنجی، زرد
از سه را ضرابخانه تا هفت تیر
شهریور 89
راننده هفت تیر یه نفر!
یک عینک آفتابی بزرگ زده است به چشمانش. صدایش از همهی دیگر رانندهها که دم تاکسیشان ایستادهاند به دادزدن، بلندتر است. از همان دور که مرا میبیند با دست اشاره میکند که بروم طرفش.
راننده بشین بالا. یه نفر دیگَم بیاد، رفتیم.
سوار میشوم و او به دادزدنش ادامه میدهد.
صندلی جلو، یک مرد میانسال شیکپوش نشسته. پیراهن راهراه آبی و سفیدی پوشیده و به محض سوارشدن بوی اودکلنش میزند زیر دماغم. کمی که میگذرد مرد شیکپوش با عصبانیت راننده را صدا میزند:
مرد تو مثلن رانندهایا!
راننده سرش را از پنجره داخل میکند:
راننده خب که چی؟ باید چی کار کنم؟
مرد خودت باید بدونی.
راننده ناامیدانه سوار میشود. آخرین نگاهها را از داخل آینهی وسط به پشت سر میاندازد و وقتی مسافر جدیدی نمیبیند میزند دنده یک و با نارضایتی راه میافتد.
راننده هنوز یه جای خالی دارم. شما میگی نباید سوار کنم؟ باشه، اونوَخ خودت حاضری صدتومن اضافه کرایه بدی؟
مرد صدتومن؟! یه تومَنَم نمیدم. واسه چی باید اضافه بدم؟
راننده بفرما! حاضر نیسّی از صدتومن بگذری. اونوخ به من میگی مسافر نزن.
مرد میانسال اشاره میکند به کاپوت ماشین.
مرد تو رنگِت نارنجیه. فرقِت با تاکسی زردا همینه. اونا خطیاَن، باید وایسن تا پر کنن و را بیفتن. شما نارنجیا گردشین. حق وایسادن ندارین. غیر اینه؟ حالا دُرُسّه که ممکلت خر تو خر و هرکی هرکیه، ولی دلیل نمیشه شماهام ازین کارا کنین.
راننده ای بابا! من چه گناهی کردم که این خط نارنجی لامصب افتاده رو ماشینَم؟ باید با بنزین چارصدتومنی مسافرکشی کنم. اونم با یه نفر مسافر؟
مرد چرا چارصد؟ مگه سوبسید بِت نمیدَن؟
راننده سوبسید؟ چرا. ماهی سیصد لیتر میدَن. ضربدر چارصد میشه چِقَد؟
مرد صدُ بیس.
راننده صدُ بیس، پنجاشُ شهرداری عوارض میگیره. چقد میمیونه؟
مرد هفتاد.
راننده از اون هفتادم، سیتومنش که پول خود بنزینه. با سوبسید. تَش میمونه چلتومن. همچین میگی سوبسید، همین چندرغاز میمونه. آواز دهل شنیدن از دور خوش است.
مرد خب اصلن چرا بنزین. برو گاز بزن!
راننده گاز ندارم که.
مرد نداری؟ خب برو کپسول بذار!
راننده نمیذارن رو این لگن که بنده خدا.
مرد خب اصلن برو ازین روآ زردا بخر، راحت. مگه نمیدن بتون.
راننده اونا آشغاله. ماشین نیس که. موتورِ پیکان روشه. کلاغُ رنگ کردن جای قناری میرفوشن، دهُ نیم.
مرد چون موتور پیکان روشه آشغاله؟
راننده پس چی. بعدشم اگه به پیکان باشه که همین لگن زیرپام هس دیگه. پول اضافی بدم که چی؟
مرد چرا سمند نمیگیری؟
راننده سمند و پژو رُ که قسطی نمیدن به ما. باید نقد بدیم. ندارم.
مرد ون بگیر خب. مسافرم که الاماشاءالله میتونی سوارش کنی.
راننده ون؟ اولن پولشُ ندارم. در ثانی ظرفیتش تکمیله. تازه هرکیاَم گرفته پشیمونه. چون بازارش کساده. خود حضرتعالی برا یه مسافر صبر نکردی، چه برسه به یازده تا مسافر!
مرد این پیکان سبزا چیه قصهش؟ چرا ازونا نداری؟
راننده یه سری اعلام کردن تاکسی پیکانا رُ سبز میکنن. رفتم، گفتن فقط هشتاد به بالاها رُ.
مرد مگه این چنده؟
راننده هفتادُ نه. یازدهِ هفتادُ نه. یعنی فقط سی روز کم داره.
مرد خب پس این دیگه بدشانسی خودته. من سر عباسآباد پیاده میشم. رد نکنی.
راننده حالا بدشانسی یا هرچی. فعلن که داریم ضرر میدیم. درضمن صدتومن کم دادی.
مرد صدتومن؟ چرا؟
راننده مگه سرِ میرداماد سوار نشدی؟ تا اینجا کرایَش هفصدتومنه.
مرد کرایَش همون شیشصده. من این مسیرِ هرروزَمه.
راننده شما سخنوریت خیلی خوبه. ولی انصافت نه!
مرد چرا؟ چون پول زور نمیدم؟ تو انگار خیلی پول دوس داری! آره؟
پیاده میشود و در را به هم میکوبد و میرود. بدون آنکه صدتومن را بدهد. راننده سرش را نزدیک پنجره میآورد و جوری داد میزند که مرد صدایش را بشنود.
راننده من پول دوس دارم یا تو که صدتومن از کرایهت میدزدی؟
این را میگوید و راه میافتد.
راننده از اونجا تا اینجا سخنرانی میکنه که حق نداری وایسی واسه مسافر. حالا نوبت خودش که میرسه حاضر نیس کرایهشُ بده.
مخاطبش منام. از آینه نگاهم میکند.
راننده روزی یکی دو تا آدمِ اینجوری به پُستَم میخوره. شیطونه میگُف همون ضرابخونه پیادَش میکردم. میگفتم ناراحتی؟ هِررری! اونوخ حالش جا میومد. وختی یه عالم وایساد تا اون سمند زردا سوارش کنن. ببینم واسه اونام میتونه بلبلزبونی کنه. ولی دلم سوخت. گفتم تو این ظلِ آفتاب بیخود علافش نکنم.
من خوب کاری کردی.
راننده آقا! خدایی بعضی وختا هوایی میشم این لگنُ برفوشم برم یه وانت نیسان بردارم، وایسم دمِ بازار. دوتا بار که تو روز اینور اونور کنم، دوتا چِلتومن، هشتادتومن، بَسَمه. ظهرم میرم خونه میگیرم تخت میخوابم زیر کولر. هم غم و غصهی نون شب ندارم، هم از دسِ چَک و چونه زدن با مسافرای اینرقمی راحتم. والا. چیه به خدا این زندگی که ما داریم؟