تهران

از انقلاب تا کریم‌خان

 

راننده             تازه دارن مأمورا میان.

در را می‌بندم.

من               آره. ولی انگار خبری‌اَم نیس. مگه از صُب نبود؟

راننده             نه. یکی دو ساعت دیگه پیداشون می‌شه. عصرُ شبه.

من               مِثِ این‌که خودشونَم گفتن می‌خوان بیان.

راننده             کیا؟

من               موسوی و کروبی.

راننده             موسوی رُ که نمی‌ذارن. اون یکی‌اَم که وِلِش کن! خودش خدای شارلاتاناس. حالا دیگه واسه ما آدم حسابی شده! والا به‌خدا.

می‌پیچد داخل کشاورز.

راننده             صبحی، عباس‌آباد، سرِ چارراه قصر، یه جوونه رفده بود یالای یه جرثقیل. عکس موسوی رُ گرفته بود بالا. گفتم بیا پایین. آخه این چه کاریه می‌کنی. می‌گیرنِت چوب تو آسینت می‌کنن.

من               ولی خودمونیما. اینا که یه روز می‌گفتن نه غزه نه، لبنان، حالا واسه مصر می‌گن می‌خوایم راپیمایی کنیم. مسخره نیس؟

راننده             این‌که بهونه‌شونه. همه می‌دونن. و الا مصریا کدوم خری‌اَن؟ والا به‌خدا. ما رُ چه به اونا. این‌همه سال ما داشتیم می‌جنگیدیم، اونا کجا بودن؟ اصلن مگه همین مصریا نبودن که به صدام کمک کردن؟ کم مگه بچه‌هامونُ کشتن همینا؟

کمی مکث می‌کند و بعد با لحنی که انگار بخواهد از خودش رفع اتهام کند ادامه می‌دهد:

راننده             البته من کاری به این حکومت ندارما. ولی خب، مگه اونا که تو جنگ شهید و مجروح شدن کی بودن. همین بچه‌ها بودند دیگه. تو ارتشُ جاهای دیگه.

سرِ وصال یک دختر جوان و یک زن میان‌سال سوار می‌شوند. زن میان‌سال، همین که در را می‌بندد، می‌پرسد:

زن                من ولی‌عصر پیاده می‌شم، چه‌قد می‌شه؟

راننده آرام می‌گوید:

راننده             سیصدتومن خانوم.

زن میان‌سال، یک‌هو انگار به برق وصل‌ش کرده باشند، از جا می‌پرد و با خشم می‌گوید:

زن                سیصدتومن؟! چه خبره؟ واسه همین یه ذره راه؟

راننده خون‌سردی خودش را حفظ می‌کند:

راننده             بحثِ یه ذره راه نیس خانوم! قیمتشه. از انقلاب چارصد، از بلوار سیصد. هرجای بلوار.

زن                خوبه والا! یه شبه صدتومن گرون شد. دیویس‌تومن بود تا همین دیروز که.

راننده             نه خانوم. اولن که دیویس‌تومن نبودُ دویویسُ‌پنجا بود. دومَن بیش‌تر از دوماهه که قیمت عوض شده. منم قبلن لنت می‌خریدم سه تومن، حالا می‌خرم چارُ پونصد.

زن                شکرِ خدا همه‌چی بالا می‌ره، الا حقوق ما کارمندا. چوب همه گرونیا رُ باید ما بخوریم.

تُنِ صداش، با یک شیب تند، لحظه به لحظه بیش‌تر می‌شود:

زن                من نمی‌فهمم دیگه واسه چی اینا، این کنارا ایستادن.

منظورش مأموران یگان ویژه است که دسته‌دسته و پراکنده، کنار بلوار ایستاده‌اند؛ به انتظار یکی دو ساعت دیگر.

زن                به‌جای این‌که مردم طلب‌کار باشن، اینا از مردم طلب‌کارن. خیلی پُررو اَن والا! کسی نمی‌گه اون‌همه پول نفتُ چه جوری اینا وُ رییساشونُ و آخوندا می‌خورن. کسی نمی‌گه اون کانتینرای طلا که خارج کردن، چی شد. فقط طلب دارن. آقا نیگر دار! من پیاده شم.

راننده             بفرما اینم هفصدتومنِ شما.

زن که پیاده می‌شود، راننده بلند می‌زند زیر خنده.

راننده             دیدی چه‌طور از دویویس‌تومن بحثُ کشوند به سیاست؟

من               آره. خیلی باحال بود. اینَم خودش هنریه.

دختر جوان، همین‌طور که به مأمورها نگاه می‌کند، با نگرانی از راننده می‌پرسد:

دختر              آقا شما از انقلاب میاین؟ خبری نبود؟

راننده از آینه وسط نگاهی به دختر می‌کند و می‌گوید:

راننده             نه هنوز. ولی دارن میان آروم‌آروم. خدا به داد برسه. اینا که مِثِ مبارک نیستن که تا صدتا کشته شدن، خودش استعفا داد رفت. اینا می‌زنن. کاریَم ندارن به چَن‌تاش.   

دختر              که چی آخه؟ فقط می‌خوان مردمُ به جونِ هم بندازن. بعدم یه عده جوونُ بگیرن بندازن گوشه زندون.       

راننده             داشتم واسه این آقا می‌گفتم. تو عباس‌آباد یه پسره رفته بود رو جرثقیل عکس موسوی رُ بلند کرده بود.

دختر آرام می‌گوید:

دختر              بی‌چاره بابا مامانِش!