بوق الاغ

 

تهران

از پل گيشا تا سر ميرداماد و بالعکس!

 

 

جواد گفت «نرو! غلغله‌س» ها! ولي منِ احمق گوش نکردم! خب راست‌ش حساب کتاب کردم که حالا هرچي هم شلوغ باشه, فوق‌ش مي‌زنم از يکي از کوچه پس‌کوچه‌ها مي‌روم. کف دست‌م را که بو نکرده بودم. چه مي‌دانستم آن‌طور مي‌شود. من را باش ‌که تازه مي‌خواستم سر راه از شهر کتاب آرين يا ونک يک کتاب و از گل‌فروشي سر ميرداماد يک دسته‌گل هم بخرم که مثلا روز زن را به فاطمه تبريک بگويم. مسخره است؛ نه؟

*

ـ        ياابالفضل! محشر کبراست اين‌جا؟

اين را مرد ميان‌سالي که مثل من تازه رسيده است حاشيه‌ي ميدان ونک و دارد با چشمان بهت‌زده آن صحنه را نگاه مي‌کند مي‌گويد. چيزي نمي‌گويم. فقط يک لحظه نگاه‌ش مي‌کنم. ميدان غلغله است. همه‌ي مغازه‌ها کرکره‌ها را کشيده‌اند پايين. يک دسته‌ي حدود پنجاه شصت نفري دارند از سمت بالاي ميدان با سرعت مي‌دوند طرف پايين. پست سرشان هم يک دسته به همان تعداد پليس ضدشورش دنبال‌شان کرده‌اند.

ـ        هي آقا! اين‌جا واي‌نَسا! برو بالا! يالا!

حتا جرأت نمي‌کنم به قيافه‌اش نگاه کنم. بس‌که ترس‌ناک است لامصب! با آن لباس سياه و کلاه‌خود انصافا فقط بايد گفت چشم! از خطي‌هاي ميرداماد که خبري نيست. مي‌روم آن‌طرف ميدان بل‌که گذري کسي سوارم کند. پنج شش نفر ديگر هم ايستاده‌اند منتظر تاکسي. روي هم تنها شاهدان و بي‌طرفان آن شب ونک هستيم! نشانه‌اش اين‌که نمي‌دويم؛ وقتي هرکس دارد از يک‌سو مي‌دود. چشم‌هام شروع مي‌کند به سوختن. اشک‌آور زده‌اند آن‌طرف ميدان. عجب غلطي کردم که آمدم بيرون! خدايا فقط خودت به‌خير کن! ماشين هم گير نمي‌آيد. چندتايي دختر و پسر توي پياده‌رو جمع شده‌اند و شعار مي‌دهند:

نصر من الله و فتح قريب/ مرگ برين دولت مردم فريب!

شعار به سوم‌ين بار تکرار نمي‌رسد که يک دسته لباس‌شخصي سر جمعيت هوار مي‌شوند. نمي‌دانم اين‌ها ديگر از کجا پيداي‌شان شد! جمعيت شعاردهنده مثل مور و ملخ پراکنده مي‌شوند. بالاخره يک پيکان سفيد مي‌ايستد.

من                ميرداماد؟

پيرمرد راننده              تا سرش مي‌رم فقط.

سوار مي‌شوم. لنگه‌کفشي در بيابان است و غنيمت. پشت‌بندم يک پسر جوان و آن مرد ميان‌سال هم مي‌پرند بالا.

مرد ميان‌سال              خدا خيرت بده! به دادمون رسيدي!

راديو دارد از «حضور بي‌نظير و حماسه‌آفريني غرورآفرين ملت بيدار و هميشه در صحنه در انتخابات که يک‌بار ديگر مشت محکمي بر دهان جهان‌خواران کوباند و نداي وحدت و يک‌دلي ايران سرافراز و اعتلاي انقلاب اسلامي را به گوش جهانيان رساند» تقدير مي‌کند.

جوان             خاموش‌ش کن بابا اين راديوتو! رو اعصابه!

پيرمرد دست مي‌برد و خاموش‌ش مي‌کند.

پيرمرد راننده              چشم‌تون کور! مي‌خواستين نرين رأي بدين! همينو مي‌خواستين؟ بيا!

سر تکان مي‌دهد و نچ‌نچ مي‌کند.

ـ ماشالا! ... حزب الله! ماشالا! ... حزب الله!

صداي دسته‌ي لباس‌شخصي‌ها که توي پياده‌رو رژه مي‌روند است.

پيرمرد راننده              ببين اين‌جا چه خبره!  

مرد ميان‌سال              آدم جرأت نمي‌کنه تو پياده‌رو راه بره. والا به خدا. من از فاطمي تا اين‌جا رو پياده اومدم. نمي‌دونين با چه ترس و لرزي!

من                          اون‌جام شلوغ بود؟

مرد ميان‌سال                  اووه! تا دل‌ت بخواد ازين ضدشورشيا و گارديا ريخته بود. بزن بزن بود وحشت‌ناک. شايد بيش‌تر از بيست‌هزارتا ازين پليس سياها فقط بود. خدا شاهده!

پيرمرد نچ‌نچ مي‌کند. ده دقيقه‌اي مي‌گذرد و ما ده متر هم جلو نرفته‌ايم. ترافيک شديد است. جلوتر چندتا سرباز ايستاده‌اند و ماشين‌ها را به داخل يکي از فرعي‌ها هدايت مي‌کنند. بالاخره مي‌رسيم به‌شان.

سرباز                       کجا مي‌خواي بري عامو؟!

پيرمرد راننده              خسته نباشي سرکار. مي‌خوام برم پارک وي.

سرباز پوزخند مي‌زند.

سرباز             حال‌ت خوشه عامو؟ بسته‌س. از اين‌جا تا خود پارک وي تردد ممنوعه. وسط خيابون پرِ ميخ و خرده‌شيشه‌س. اون‌وخ تو مي‌خواي بري پارک وي؟!

لهجه دارد. ولي نمي‌فهمم کجايي است. نگاه مي‌کنم. تا جايي که چشم کار مي‌کند گُله به گُله آتش روشن است وسط خيابان. مي‌پيچيم داخل فرعي.

مرد ميان‌سال                  آقا قربون دست‌ت. پس من همين‌جا پياده مي‌شم.

اسکناس پانصدي را مي‌گذارد کف دست پيرمرد و سريع جيم مي‌شود.

تا به حال به اين خيابان گذرم نخورده بود. واويلا است اين‌جا هم. ملت انگار که جنگ شهري باشد وسط خيابان جمع شده‌اند. قدم به قدم لاستيک آتش زده‌اند. توي کوچه‌ها هم همين‌طور. کنار هر آتش چندنفر چوب به دست با صورت‌هاي پوشيده‌شده ايستاده‌اند و ماشين‌ها را چک مي‌کنند.

پيرمرد راننده              يا حسين غريب! اين‌جا ديگه کجاس؟!

ساکنين بعضي ساختمان‌ها انگار دارند فيلم بروس‌لي تماشا مي‌کنند؛ آمده‌اند رديف لب جدول نشسته‌اند. لابد کيسه‌ي آجيل و تخمه هم دست‌شان است! بعضي هم ترجيح داده‌اند از توي بالکن نظارگر باشند. احتمالا چون ويوي به‌تري دارد! برخي دخترها و زن‌ها هم با خيال راحت کشف حجاب کرده‌اند و با پيراهن و دامن وسط خيابان راه مي‌روند! مردهاشان هم با رکابي و شلوارک کنارشان ايستاده‌اند.

پيرمرد يک‌ريز دارد غر مي‌زند به خودش که چرا ازين‌طرف آمده و حالا چه جوري بايد ازين جهنم‌دره خارج شود! بعد از حدود يک ربع ساعت گشت‌زدن در کوچه پس‌کوچه‌ها, با سرعت 10 کيلومتر در ساعت, تازه مي‌رسيم پشت موزه‌ي پول! ديگر ازين جلوتر نمي‌شود رفت انگار. مسير بسته است. پياده مي‌شويم؛ من و آن جوان. باورکردني نيست. نقاب‌داران وسط ميرداماد را با دو رديف آتش بسته‌اند. دود است که به هوا مي‌رود. هيچ ماشيني تردد نمي‌کند. جمعيتي حدود صد ـ صد و پنجاه‌نفر هم گوشه و کنار ايستاده‌اند به تماشا و پچ‌پچ. با اين اوصاف ادامه‌ي مسير چندان عاقلانه نيست. بايد برگردم. راه مي‌افتم طرف ولي‌عصر که بروم ونک. يکي دو جوان هراسان از جهت مخالف به سوي‌م مي‌دوند. همان‌طور که از کنارم مي‌گذرند يکي‌شان مي‌گويد:

جوان             ازين‌ور نريا! مي‌زنن! عين سگ! اصلا حالي‌شون نيس مادر[...]ها!

منصرف مي‌شوم. برمي‌گردم که از همان فرعي‌ها بروم. صداي «الله اکبر» و «مرگ بر ديکتاتور» بلند است. با هر مشقتي است خودم را مي‌رسانم به ميدان. تعقيب و گريز ادامه دارد. فضا به شدت امنيتي است. احساس ناامني و ترس در هوا موج مي‌زند. قدم تند مي‌کنم و جوري که جلب‌توجه نکنم مي‌روم طرف خطي‌هاي گيشا. شکر خدا آخرين سرويس هنوز حرکت نکرده و منتظر يک مسافر است که تکميل شود. سوار مي‌شوم و راه مي‌افتد. سر کردستان که مي‌رسيم سکوت مي‌شکند.

راننده             چه انتخاباتي شد!

لهجه‌ي ترکي دارد. مردي که جلو نشسته و سرش طاس است نچ‌نچ مي‌کند و آه مي‌کشد.

راننده             دختره قسم مي‌خورد مي‌گفت اصلا نيگا نمي‌کردن طرف زنه يا مرده, از دم مي‌زدن مي‌رفتن جلو! خودش‌م چندتا باتوم خورده بود بدبخت. زخم و زيلي شده بود.

مرد طاس زيرلب ميگويد: «بي‌شرفا!» اما يکي از جوان‌ها که عقب نشسته‌ است جواب مي‌دهد:

جوان             تقصير خودشه. خب مي‌بيني که بزن‌بزنه, مرض داري مياي بيرون؟

راننده شاکي مي‌شود.

راننده             اِ! خب طرف مسيرشه. مي‌خواد بره خونه. شما خونه‌ت اين‌ورا باشه شب کجا مي‌ري؟

جوان پاسخي ندارد.

راننده             دم غروبي واستاده بودم منتظر مسافر. يه زنه اومد ‌پرسيد ببخشيد آقا! ونک کدوم‌وريه؟ به‌ش نشون دادم ‌گفتم ولي نري خانوم! شلوغه. بزن‌بزنه. ديدم سرشو انداخته پايين داره مي‌ره همون سمت. داد زدم خانوم! کجا مي‌ري؟ مگه نمي‌گم شلوغيه؟ دراومده مي‌گه مي‌دونم. مي‌خوام برم ببينم! خب آدم چي بگه به اين؟ هان؟ ديدن نداره که! برو بشين تو خونه‌ت آشپزي‌تو کن! يهو بري يکي هم پيدا بشه بزنه ناکارت کنه خونواده‌ت, شوورت بدبخت مي‌شن که!

جوان عقبي با غرور و احساس پيروزي ازين‌که شاهدي بر ادعاي‌ش پيدا شده مي‌گويد:

جوان             بفرما! خب منم همينو مي‌گم.

ايستاده‌ايم توي ترافيک شهيد گمنام. مرد طاس جلويي دارد با موبايل‌ش ور مي‌رود.

راننده             چي شد؟ آنتن اومد بالاخره؟

مرد با بي‌حوصلگي جواب مي‌دهد.

مرد طاس        نه بابا!

راننده             يکي نيس بگه آخه تلفن‌قطع‌کردن‌تون ديگه چي بود؟

جوان             اس‌ام‌اس‌هام قطعه. از شب انتخابات.

ترافيک سنگين است. معلوم است سر چهارراه اميرآباد خبرهايي است. ماشين‌ها ـ طبق عادت اين شب‌ها ـ شروع مي‌کنند به بوق‌زدن. بوق‌هاي ممتد و بلند. مرد طاس از کوره در مي‌رود. شيشه را مي‌کشد پايين و سرش را بيرون مي‌برد و داد مي‌کشد:

مرد طاس        چه خبرته مرتيکه‌ي احمق!

معلوم نيست بين آن‌همه بوق‌زن کدام‌شان را شناسايي کرده است. آن‌قدر صدا زياد است که فريادش را فقط پرايد بغلي مي‌شنود. جوان راننده‌ي پرايد ـ که به آينه‌ي ماشينش يک پارچه‌ي سبز بسته ـ خطاب به مرد طاس ميگويد:

راننده‌ي پرايد                  اين بوق اعتراضه آقا!

اين را مي‌گويد و بوق‌‌زنان جلو مي‌زند.

مرد طاس اول با عصبانيت صداي جوان را تقليد مي‌کند: «بوق اعتراضه! بوق اعتراضه!» و بعد ادامه مي‌دهد:

مرد طاس        آخه الاغ! تو هنوز پونزده‌سال‌ت نشده! چه مي‌فهمي اعتراض چيه؟

راننده             چه وضعي شد! حالا چه جوري در بريم؟

جوان             آقا الان همه‌جا همين‌جوره. من از ولي‌عصر اومدم. نمي‌دوني چه خبر بود! يکي دست‌ش شيکسته بود, يکي پاش خورد شده بود. چندتام کشته شدن حتا. خود من هم يه فصل کتک مفصل خوردم. هم از گارديا, هم از بسيجيا! قيامت بود. پنج‌تا اتوبوس آتيش زدن, سه تا بانکو سوزوندن.

راننده             آخه چه فايده داره اين شلوغيا؟ بانک‌آتيش‌زدن که هنر نيس. مال بيت‌الماله. دولت يه قرون ضرر نمي‌کنه. فقط دودش و چش اين ملت بدبخت مي‌ره و والسلام. يا اين اتوبوسا. مگه از کجا مياد؟ از پول من و توئه ديگه. خب اينو مي‌شکني که چي؟ پسر خوب!

جوان از خودش دفاع مي‌کند.

جوان             من که نگفتم قاطي جمعيت بودم. داشتم از سر کار برمي‌گشتم اتفاقي مسيرم خورد به اون‌جا. من کاري به کار کسي ندارم. گور باباي همه‌شون. والا!

بالاخره مي‌رسيم چهارراه اميرآباد. به طرف بالا, خيابان بسته است. يک‌عالمه مأمور و لباس‌شخصي و بسيج شهري ريخته‌اند دم کوي. مجبورم از در پشتي بروم داخل. خدا بخير بگذراند امشب را.

بوي حادثه مي‌آيد!

زيرشلواري

 

تهران

از اختياريه تا زرگنده

 

 

دست­ش را گذاشته روي بوق؛ تا آن پژوي سه جواني که وسط خيابان ايستاده کنار برود. ولي بي­فايده است.

راننده                 [...]گشادن ملت! نمي­کنه يه ذره هل­ش بده کنار خيابون. والا به خدا!

حق دارد. آخر سه نفرند, ولي يک ذره به خودشان زحمت نمي­دهند ماشين را ببرند کنار خيابان. همان­جا بي­خيال تکيه داده­اند به ماشين تا تعميرکار برسد.

راننده                 چي بگه آدم از دست اين ملت؟ لياقت­شون همينه که اين بابا چارسال ديگه بمونه بالاسرشون! اينا رييس­جمهور باکلاس به کارشون نمياد.

با پوسترهايي که روي شيشه­ي جلويي چسبانده, معلوم است که احتمالا منظورش از «رييس­جمهور باکلاس» يعني چه.

من                    حالا به نظرت رأي مياره؟

راننده                 شک نکن! تو چي؟ تو به کي رأي مي­دي؟

من                    معلومه. همين ديگه.

راننده                 اي­ول! خوش­م اومد. خيلي باحالي!

مي­ايستد پشت يکي از چندين چراغ خطرهاي اعصاب­خردکنِ دولت!

راننده                 آخه مي­دوني؟ موسوي هم سابقه­ش بيش­تره, هم تجربه­ش زياده. هرچي باشه هشت­سال نخست­وزير بوده. درد مردم دست­شه. بياد رأس کار نمي­خواد تازه بفهمه کي به کيه و کجا به کجاس. خدايي­ش, شما که سن­ت قد نمي­ده, ولي من يادمه. اون هشت­سال انصافا خوب کار کرد. با اون وضعيت نفت. با اون­همه مشکل و تحريم و درگيري. اصلا نگذاشت مردم بفهمن جنگه. حساب­شو بکن! خيليه­ها! يه قرون جنسا گرون نمي­شد.

کمي مکث مي­کند.

راننده                 ولي خب. تو شهرستانا بعيد مي­دونم رأي خوبي بياره.

من                    نه. اصفهان که استقبال خوبي ازش کردن.

راننده                 اِ! جدي مي­گي؟

من                    آره. تبريز هم همين­طور.

راننده                 اي­ول. البته شيرازم من شنيدم.

مي­خندد.

راننده                 آخه مي­دوني. شيرازيا نيس که ولنگ و وازن, يکي رو مي­خوان که آزادشون بذاره, خوش باشن.

مي­خندم.

راننده                 تهران که اکثرا به­ موسوی رأي مي­دن. خصوصا بازاريا که خيلياشون طرفدارشن. اين چارسال معامله خوابيده. بازار راکد راکده. بعد هم مي­دوني. خاتمي طرفدار اينه الان. خاتمي خودشو کشيد کنار به هواي اين. خيليه.

من                    خب هرچي باشه يه دوره وزيرش بوده.

راننده                 کي؟

من                    خاتمي ديگه. وزير ارشاد ميرحسين بوده.

راننده                 نه بابا! جدي مي­گي؟ خود خاتمي؟

من                    آره ديگه. خيلياي ديگه هم بودن. ناطق, بهزاد نبوي, عسگراولادي, محتشمي, همين احمد توکلي. اينا همه وزيراي ميرحسين بودن.

راننده                 بابا پس رفيق­مون خيلي سالاره! خدايي­ش آدم خوبيه. اون دوره هم خيلي کار کرد. ولي حالا اين [...]خل هرچي مال و منال ملت بود رو ريخته تو در و دهات! واسه اين که رأي بياره. ولی ملت اگه بفهمن, همون دهاتيه هم اگه بفهمه شاکي مي­شه. البته اينم بگم, اگه موسوي هم بود شايد همين کارو مي­کرد. هرکي بياد رأس کار مجبوره همين کارا رو بکنه که رأي جمع کنه. اين احمدي فقط خيلي بدهي بالا آورد. خراب کرد. خيلي خراب کرد. خدايي هيچ کاري واسه ملت نکرد. من موندم؛ مثلا همين بنزين. خب اين اومد بعد هزار حرف و حديث کارتي­ش کرد. بعد ديد نمي­تونه پس­ش بربياد اومد آزادش هم کرد. اِ! خب, پدرت خوب, مادرت خوب, اگه کارتي­ش کردي که مصرف­ش کم­تر بشه و ترافيک سبک بشه, ديگه آزادفروختن­ت چيه؟ هان آقا؟ بد مي­گم.

من                    چي بگم والا.

راننده                 ولي اين موسوي هم تحصيلات­ش خيلي بالاتره, هم بالاخره يه­پا روشن­فکره. هم خودش, هم شنيدم زن­ش.

مي­رسيم سرِ دولت.

راننده                 اين­جا پياده مي­شي؟

من                    پايين نمي­ري؟

راننده                 چرا. تا سر تلفن­خونه.

من                    خب پس تا اون­جا بات ميام.

راننده                 امام هم خيلي دوس­ش داشت. يادمه. ولي خب؛ با خامنه­اي زياد ميونه­ش خوب نيس. اون رييس­جمهورش بود ديگه. ولي رفسنجاني باش خوبه. خاتمي هم که رفيق فاب­شه.

ايستاده­ايم پشت چراغ. دو سه تا ماشين بوق­زنان از شريعتي مي­پيچند توي دولت. سرنشينان جوان­شان همين­طور که عکس­هاي ميرحسين و خاتمي و پرچم­هاي سبز را تکان مي­دهند, سرشان را از پنجره بيرون آورده­اند و داد مي­زنند: «درود بر ميرحسين! سلام بر خاتمي!» به اين فکر مي­کنم که چه مي­شد اگر اين شور و هيجان دايمي بود. نه فقط دم انتخابات.

راننده                 ولي خودمونيم. خاتمي بايد مي­شد ره­بر! ديگه مملکت گلستان مي­شد. قبول داري؟

مي­خندم.

من                    ره­بر؟! آخه آدم خوبيه. ولي يه نقطه ضعفايي هم داره.

راننده                 نقطه ضعف؟! چي مثلا؟

من                    خب خاتمي يه روشن­فکره. آدماي روشن­فکر همه­ش مي­خوان هواي همه رو داشته باشن. مراقبن که مبادا به کسي برنخوره. جسارت­شون خلاصه کمه.

راننده                 خب آخه طفلي نمي­خواس اختلاف بيفته ميون ملت.

بالاخره چراغ سبز مي­شود.

راننده                 ولي خدايي کاشکي بزنه و اين موسوي بشه رييس­جمهور. بگو چرا؟

من                    چرا؟

راننده                 عرض­م به حضورت که اولا يه مملکت خارجه مي­ره آبروتو نمي­بره. قيافه­ي درست و درموني داره. ضايع­بازي درنمياره. واسه رژيم هم خوبه که رييس­جمهورش باکلاس باشه. بالاخره مي­ره خارج با مقامات مي­خواد نشست برخاست کنه. اينا خيلي مهمه. ولي اين احمدي يه روز کاپشن تن­ش مي­کنه, يه روز زيرشلواري پاش مي­کنه مي­ره تو زمين فوتبال, يه روز لباس سوپورا رو مي­پوشه. خلاصه­ش آدم نرمالي نيس. مثلا مي­خواد بگه خاکيه, ولي يه عالم با اين بي­کلاسي­هاش خواهرمادر ملتو آبجي مي­کنه. آخه ببين! تو دنيا کسي که ره­بر رو قبول نداره. همه رييس­جمهور رو بالاترين مقام کشور مي­دونن. حالا از وقتي اين بابا اومده, هيش­کي اصلا نمياد ازين روزنامه­هاي خارجي باش مصاحبه کنه! رغبت نمي­کنن خب طفليا. عکس­ش خاتمي چه­قدر باکلاس بود! همه اروپاييا عاشق­ش بودن. ولی حالا اين احمدی رفته با يه مشت کشوراي درپيت که همه­شون رو هم يه پاپاسي نمي­ارزن رفيق شده! مث اون يارو [...]خله! چي بود اسم­ش؟ همون که زرت و زرت آخر هفته­اي مياد ايران.

من                    چاوز؟

راننده                 آره باريکلا. خب آخه اين کشورا که به درد ما نمي­خورن. همه­شون يه مشت گداگشنه­ان که مي­خوان از بغل نفت و گاز ايران به نون و نوايي برسن. از فلسطين­ش بگير تا کوبا. يه مشت درب و داغون و نخاله! فکر ماها که نيستن.

چند لحظه­ای مي­رود توی فکر.

راننده                 ولي اين موسوي, سيد هم هست. همين سيدي­ش هم خودش خيلي کمک به مملکت مي­شه. ازين­وري اومدم رات دور نشد؟

من                    نه اتفاقا. به­ترم شد. يه کم جلوتر نزديک صديق من پياده مي­شم.

جوجه‌ماشینی

 

 تهران

از سه راه ضراب‌خانه تا دوراهی قلهک

خرداد 88

 

 

پیرزن، همان‌طور که موهای جوگندمی‌اش را زیر روسری گل‌دارش می‌فرستد، به بنر تبلیغاتی‌ای که روبه‌روی حسینیه ارشاد نصب شده و در آن عکس تمام‌قد کروبی و کرباسچی است، اشاره می‌کند.

پیرزن                 چی نوشته زیرش؟

پیرمرد راننده خیلی آرام، اول نگاهی به پیرزن می‌کند و بعد هم به آن بنر. و با لحن تمسخرآمیزی می‌گوید:

پیرمرد                نوشته: برای تغییر آمده‌ایم.

پیرزن پوزخندی می‌زند.

پیرزن                 آره ارواح شکم عمه‌ت! همه‌ش دروغ! همه‌ش کلاه‌برداری!

پیرمرد تأیید می‌کند.

پیرزن                 ولی احمدی‌نژاد دزد نیست. اونای دیگه دزدن. ولی احمدی‌نژاد نیست.

پیرمرد                آره نیست. ولی اوضاع مملکت وحشتناکه. می‌بینی که!

پیرزن                 وحشتناک به خاطر کارای اوناس. بازم این بی‌چاره، بنده‌ی خدا یه کاری کرد واسه‌مون.

پیرمرد                آره آدم سالمیه. حیف که دیگه انتخاب نمی‌شه.

پیرزن                 وا! پس کی می‌شه؟

پیرمرد                موسوی!

پیرزن                 من که فکر می‌کنم دوباره همین احمدی‌نژاد می‌شه.

پیرمرد                حاضرم شرط ببندم بات. نمی‌شه.

آن‌قدر محکم و مطمئن می‌گوید که پیرزن مجبور می‌شود کمی از موضع‌ش عقب‌نشینی کند.

پیرزن                 آره خب. خیلیا می‌خوان به موسوی رأی بدن. ولی خب ... چی بگم والا!

پیرمرد                خانوم! آخه شما که خبر نداری! ازش خواستن بیاد. به زور مجبورش کردن که کاندید بشه. موسوی مغزه. درس‌خونده‌س. روشن‌فکره. هشت‌سال جنگ نذاش یه قرون اجناس گرون بشه. واسه همین آوردندش که وایسه اوضاعو روبه‌را کنه.

دیگر بیش‌تر ازین نمی‌توانم ساکت بمانم.

من                    شما می‌گی کی به زور ازش خواسته بیاد؟

از آینه اول نگاهی بهم می‌کند و بعد محکم می‌گوید:

پیرمرد                جناح راست.

من                    راست؟ راستیا که الان طرف احمدی‌نژادن.

می‌خندد.

پیرمرد                راست کیه به نظر شما؟

من                    خب مثلا یکی مث عسگراولادی، مث باهنر.

پیرمرد                نخیر. ما به رفسنجانی می‌گیم راست. اونای دیگه الکی‌ان.

من                    حالا با این تقسیم‌بندی شما رهبری راسته یا چپ؟

پیرمرد                اون اصول‌گراست! خامنه‌ای کاری به این دوتا جناح نداره. اون اصول خودشو داره.

من                    خب به نظرتون ایشون طرف‌دار احمدی‌نژاده یا موسوی؟

قبل از پیرمرد، پیرزن فوری جواب می‌دهد.

پیرزن                 پسرای خامنه‌ای که طرف‌دار احمدی‌نژادن. من شنیدم تو ستادِشَن.

پیرمرد                اینا مهم نیست. آخه خامنه‌ای که کاره‌ای نیس عزیز من!

من                    اِ! پس کی کاره‌ایه؟

پیرمرد                مملکت، قبضه‌ی رفسنجانیه. اصلاً نیازی به رییس‌جمهورشدن نداره. همین‌طوریش همه‌چی دست اونه. من دقیقا یادمه، بیست‌سال پیش تو روزنامه یه مصاحبه کرده بود با رفسنجانی؛ تیترش این بود: طرز برکناری رهبر! فهمیدی چی شد؟ اون‌موقع این فکرش بوده. حالام که تشخیص مصلحت همه‌کاره‌اس. بی‌خودی که به‌ش نمی‌گن اکبرشاه! پشت موسوی هم اونه. اون به‌ش گفته که بیاد.

پیرزن                 آره. منم قبول دارم. همه‌کاره رفسنجانیه.

پیرمرد                خلاصه خیال‌ت تخت باشه که موسوی می‌شه. فقط خدا کنه موسوی یه کار بتونه بکنه. که اگه بکنه واسه هفت جد و آبادش بسه. اون‌م اینه که هویت رو به ایران برگردونه. همین و والسلام.

من                    یعنی چی؟

پیرمرد                یعنی این‌که می‌ری خارج پاسپورت‌تو با دست‌مال کلینکس نگیرن! یعنی این‌که تو دنیا به‌ت احترام بذارن. واسه‌ت راه باز کنن. کاری که خاتمی تا یه اندازه‌ای کرد. تو دنیا هویت داد.

پیرزن                 به کی هویت داد؟ به رفسنجانی؟

پیرمرد                نه بابا! به ایرانیا.

پیرزن                 آهان! ببخشید اشتباهی شنیدم.

من                    حالا به نظرت موسوی می‌تونه این کارو بکنه؟

پیرمرد                می‌تونه. آره. موسوی یه سوسیالیسته. ملیه. کارش درسته. 

پیرزن                 ولی من که احمدی‌نژادو دوست دارم! رأی به‌ش ندادمو. ولی کاراشو خوش‌م میاد.

پیرمرد                آدم سالمیه. منم می‌دونم. ولی آخه اینا آدم سالم نمی‌خوان. رفسنجانی یه مشت بسیجی سالم را آورد، آلوده و خراب‌شون کرد. مث این‌که یه معتاد وقتی بخواد من و شما رو معتاد کنه اول میاد یه کم مواد مفتی می‌ده دستت. بعد که مشتری شدی دیگه بیچاره‌ت می‌کنه. این احمدی‌نژاد هم سالم بود ...

پیرزن                 یعنی حالا دیگه نیست؟

پیرمرد                چرا خودش سالمه. ولی دارودسته‌ش نه. اونا آلوده شدن. حکایت اون‌که از قدیم گفتن اول دم کدخدا رو ببین!...

من                    بعد دهو بچاپ!

پیرمرد                آره باریکلا! الان یه پاس‌دار سالم نیس. به جرأت به‌ت می‌گم. آلوده‌شون کردن. البته سران‌شون و اون اصل کاریا سالمن هنو. ولی باقی دیگه نه.

پیرزن                 چی بگم والا. قربون دست‌ت منو همین کنارا پیاده کن! ایشالا خدا آخر عاقبت همه‌مونو به خیر کنه. التماس دعا.

پیرمرد                خداحافظ خواهرم. به سلامت.

پیرزن پیاده می‌شود. به‌جا‌ش یک زن میان‌سال سوار می‌شود که می‌خواهد «کمی بالاتر» پیاده شود. پیرمرد راننده سیگاری آتش می‌زند و دوباره بحث را پی می‌گیرد.

پیرمرد                بعله آقا. من مخالف صددرصد این حکومت‌م. اصلا نمی‌خوام سر به تن این نظام باشه. ولی نذاشتن این احمدی‌نژاد کار کنه. دیگه هم رأی نمیاره. یعنی نمی‌ذارن بیاره. بنده‌خدا سالم اومد، سالم هم رفت.

من                    چرا اینو می‌گی؟! سپاه که خوب داره ازش حمایت می‌کنه. ظاهراً تو شهرای کوچیک و در و دهاتا هم که رأی خوبی داره. 

یک‌هو می‌زند زیر خنده. بلند. آن‌قدر که از توی آینه ردیف‌ دندان‌های زردش پیدا می‌شود. بر می‌خورد به‌م. با تعجب به فاطمه که کنارم نشسته نگاه می‌کنم.  او هم متعجب است. پیرمرد، خوب که خنده‌هایش را می‌کند می‌پرسد:

پیرمرد                تو چندسالته جوون؟

من                    بیست و هفت.

پیرمرد                بدت نیاد ها! تو هم‌سن بچه‌های خودمی؛ ولی هنو جوجه‌ماشینی هستی! هیچی نمی‌دونی. باید برسی به سن من!

من                    چه‌طور؟ چی رو نمی‌دونم؟

خنده‌اش تمام می‌شود. لحن‌‌ش جدی می‌شود.

پیرمرد                اینا می‌گن علی گفته سیاست ما عین دیانت ماست. ولی دروغ می‌گن. علی هم‌چین حرفی نزده. سیاست چیز کثیفیه. دیانت پاکه. منزهه. این دوتا با هم جور درنمیان. عین آتیشه و پنبه. حالا فهمیدی؟

ساکت می‌شود. چند لحظه‌ای به سکوت می‌گذرد. 

من                    حالا خود شما به کی رأی می‌دی؟

پیرمرد                من؟! به هیچ‌کس آقا! من فقط یه بار تو عمرم رأی دادم که پشیمونم. اونم به جمهوری اسلامی بود. والسلام. همون برای هفت پشتم بس بود! هیچ‌وقت دیگه نه رأی دادم و نه خواهم داد. ابایی هم ندارم که این حرفا رو بزنم. آخه یه روز یه پاس‌دار سوار کرده‌ بودم، به‌م می‌گفت تو حرفات بوی خون می‌ده. به‌ش گفتم خیلی خب! پس چرا معطلی؟ یه گلوله خرج‌‌م کن! بزن دیگه! ولی من رأی نمی‌دم. نمی‌خوام بدم. مگه زوره؟

زن که تا حالا ساکت نشسته بود به حرف می‌آید.

زن                    مگه نمی‌گن دموکراسی؟ خب دیگه واسه چی مجبور می‌کنن مردمو؟ هرکی دل‌ش خواس رأی می‌ده، هرکی هم نخواس نمی‌ده دیگه.

من                    بله. کسی هم مجبورتون نمی‌کنه. این حق شماس. می‌تونین بی‌خیال‌ش بشین.

پیرمرد                اون یه عده‌ای هم که مث بچه های من می‌رن رأی می‌دن، می‌دونی به خاطر چی می‌دن؟ واسه فرداروزی که مبادا یه جای دولتی بخوان استخدام بشن. چون تو گزینش اولین کاری که می‌کنن اینه که صفحه‌ی مُهرا رو نیگا می‌کنن.

من                    واقعاً این‌جوریه؟     

پیرمرد                دقیقاً همین‌جوره. تازه‌شم؛ مگه کسی برای من کار کرد، که منم به‌ش رأی بدم؟ والا! شصت و هفت سالمه. پنجاه سال واسه این مملکت جون کندم. اون‌وقت هنوز باید بیام بااین لاقاته تو خیابون مسافرکشی. هنوز باید از شما و این خانم گدایی کنم. حالا گدا دست‌‌شو این‌طوری می‌گیره، من این‌طوری باید بگیرم.

دست‌ش را دراز می‌کند طرف من. مثل راننده‌ها که می‌خواهند کرایه بگیرند.

زن                    حالا بازم خدا رو شکر کن که این ماشینو داری!

پیرمرد                بعله. خدا رو شکر که سالم و سلامت‌م. تو اون‌ش حرفی نیس. مسأله اینه که من با این سابقه باید بیام مسافرکشی، او‌ن‌وقت یه مُشت بی‌سوادِ لمپن باید در رأس کار باشن. این آدمو می‌سوزونه.

زن                    شوهر من، تو همین دولت که شعار عدالت می‌ده، از کار بی‌کارش کردن. اخراج شد؛ حالا نشسته گوشه‌ی خونه. افسردگی گرفته. اگه می‌خواس می‌تونست با یه تلفن کار خودشو حل کنه. همون‌طور که خیلیای دیگه کردن. ولی نکرد. نخواس مث خودشون عمل کنه. سالم موند. اونا هم که دیدن این یکی رام نمی‌شه بیرون‌ش کردن. به همین راحتی. اینه معنی عدالت! ازین بالاتر دیگه چی می‌خوای؟

پیرمرد                نه خانوم. اینا که عدالت نمی‌فهمن. عدالتو باید علی معنی کنه. خدا شاهده هفته‌ی پیش یه مسافر سوار کردم واسه دربند. سر صحبت باز شد. یهو طرف در اومد به من گفت می‌خوای ازین شوفری خلاص‌ت کنم؟ گفتم چه جوری؟ گفت بیا واسه من کار کن! ماهی هم یه میلیون حقوق‌ت می‌دم. گفتم مگه چه کاری هست که تو حاضری یه میلیون به خاطرش به من بدی؟ گفت تو کاری‌ت نباشه. یه سری سند و پرونده‌ است. بدون این که کاری به توش داشته باشی باید ببری این‌ور و اون‌ور. به‌ش گفتم نه آقای عزیز! اشتباه گرفتی. من حاضرم مسافرکسی کنم ولی لقمه‌ی حروم سر سفره‌ی زن و بچه‌م نبرم. پنج‌تا بچه بزرگ کردم، همه‌شونم شکر خدا دکتر ـ مهندس. نذاشتم یه لقمه‌ی حروم از گلوی یکی‌‌شون پایین بره. از صُب تا شب، هزارتا فلاکت می‌کشم تا نون‌م حلال باشه.

من                    خدا ایشالا برکت بده به‌ت!

زن                    آقا قربون دست‌ت، من همین کنارا پیاده می‌شم.

پیرمرد همان‌طور که ایستاده تا زن پیاده شود از توی آینه نگاهی به من می‌کند و می‌گوید:

پیرمرد                ولی خیلی باید مواظب باشی جوون! بپا آلوده نشی. آلوده بشی دیگه کارت تمومه. قدرت خیلی آلوده‌س جوون! خیلی! بپا!