چرا پلیسهای انگلیسی دعوا میکنند
«هفتتیر»، شبهاش تاریک نیست. پُر است از چراغهای رنگوارنگ. اما این چیزی از خودنمایی نور آژیر الگانسهای پلیس نمیکاهد. نورهای قرمز و آبی دور تا دور میدان میچرخند. و تو دلت میخواهد سرت را همراه آنها بچرخانی و با چشم حرکتشان را دنبال کنی. مثل وقتی که میرفتی شهربازی؛ مثل وقتی که زل میزدی به چرخ و فلک. و تو دلت میخواهد برگردی به کودکی. به آن عالم پاک و ساده و خالی. به آن صمیميت صريح و بيتعارف؛ که حالا حس میکنی خیلی از آن فاصله گرفتهای.
*
تهران
یکی از شبهای آبان 87
از هفتتیر تا جمالزاده
راننده آقا! میشه لطف کنی اجازه بدی این آقا سوار بشه؟
کمی مکث میکنم تا مطمئن شوم مخاطبش من نیستم. خطابش با جوان کیف به دست است که دارد راه را باز میکند تا آن مرد معلول که دو عصا زیربغلش است به سختی بتواند سوار شود. حالا جوان کیف به دست مردد مانده است؛ در برزخ حاصل فداکاریش. صندلی جلو که آن مرد معلول نشسته، و صندلی عقب هم که من و آن یک مرد با پسربچهاش. ماشینهای پشتسری، بیطاقت، بوق میزنند. بالاخره مرد بغلدستی کلید حل معما را رو میکند. پسربچه را مینشاند روی پایش و جوان سوار میشود. راننده، شرمسار از اینهمه فداکاری، اول از جوان و بعد از مرد بغلدستی تشکر میکند. مرد معلول هم. از باندهای پشت سر، شجریان است که میخواند. و چه خوش میخواند.
شجريان حریفا! میزبانا!
میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی
صحبت سرما و دندان است
سردم است. راننده میپرسد «میخواهید پنجرهها را ببندم؟ سردتان نیست؟» از همه میپرسد، جز من! هیچکدام سردشان نیست. جوان کیف به دست (و حالا: کیف روی پا) که میگوید «نه! هوا بهاریه!» میمانم چه بگویم! امیدم به مرد بغلدستی است که لااقل مراعات پسرش را بکند. اما او هم ناامیدم میکند. سردم است و چیزی نمیگویم. سومین عطسه را در دستمال مهار میکنم. سر که بلند میکنم نور قرمز آژیر الگانسی که از کنارمان میگذرد میافتد روی صورتم. پسرک به صورتم که حالا قرمز شده نگاه میکند. لابد چون شبیه اسپایدرمن شدهام! نگاهش میکنم. یک کلاه پشمی قرمز را با دو دستش سفت گرفته. وقتي به حرف میآيد تازه میفهمم که چه صدای کودکانهی نازی دارد! صدايي كه نوکزبانیبودن بر شرينياش افزوده است. باز هم یک ماشین پلیس دیگر ازمان سبقت میگیرد. نکند خبری است امشب؟
پسرک بابا!
مرد بغلدستی جان بابا!
پسرك این ماشینپلیسا خیلی تند میرن؟
مرد بغلدستی آره باباجان!
پسرك خيلي خيلي تند؟
مرد بغلدستی آره باباجان!
پسرك یعنی از ماشینمسابقهای هم تندتر میرن؟
مرد بغلدستی بعله.
پسرك ازون ماشینکنترلی آبیه که خالهریحانه آورده برام هم تندتر؟
مرد بغلدستی آره بابایی! از اونم تندتر.
میرسیم به میدان ولیعصر. میایستیم. یک افسر پلیس، ماشینها را نگه داشته تا عابران پیاده از خطی که بهنامشان است بگذرند.
پسرك بابا!
مرد بغلدستی جان؟
پسرك این آقاپلیسه 110 هه؟
با آن انگشت کوچکش اشاره میکند به افسری که مرتب در سوتش میدمد و آن يكي دستش که دفترچهی جریمه درش است را مرتب بالا و پایین میبرد.
مرد بغلدستی نه باباجان! این آقا پلیس راهنماییه!
پسرك 110 همه رو میگیره؟
جوان کیف روی پا میشنود و میخندد.
جوان هه! میگه 110 همه رو میگیره!
پسرک خجالت میکشد و صدایش را میآورد پایینتر.
مرد بغلدستی نه باباجان! فقط دزدا و خلافکارا را میگیره.
پسرك پس چرا پلیسا همهش با هم دعوا میکنن؟
مرد بغلدستی کی گفته باباجان؟!
پسرك اون پلیس سفیدا!
مرد بغلدستی نه باباجان! پلیسا با دزدا دعوا میکنن نه با خودشون.
پسرك چرا؛ خودم دیدم.
مرد بغلدستی کجا دیدی بابا؟
پسرك اون پلیس انگلیسیا که اینجاشون نوشته.
با انگشت خطی روی سینهاش میکشد.
مرد بغلدستی نه بابا! شاید اشتباه دیدی! پلیسا دعوا نمیکنن.
راننده، آرام سرش را از کنار پنجره خم میکند طرف پسرک.
راننده پلیسانگلیسیا که لباسشون سیاهه!
چه وقت مچ گرفتن است؟! پسرک دوباره خجالت میکشد. اینبار سرش را توی کلاه قرمزش پنهان میکند. راننده ول کن نیست.
راننده اون ملواناشونن که لباسشون سفیده.
پسرک پاسخی نمیدهد. پرشياي جلويي همينطور ايستاده و تكان نميخورد. حتا از اينجا هم پيداست كه خانم رانندهاش دارد توي آينهي ماشين موهاش را مرتب ميكند! راننده دستش را ميگذارد روي بوق. تنها كاريست كه ميتواند بكند.
راننده تا خانوم بيان زلفاشونو شونه كنن ... بعله ... بفرما! اكه هي!
چراغ قرمز ميشود و میایستیم. 48 ثانيه!
پسرك بابا؟
مرد بغلدستی جانم؟
پسرك پلیسا خودشونم پشت چراغ قرمز وایمیستن؟
مرد بغلدستی آره باباجان!
پسرك یعنی هروقت چراغ قرمز باشه پلیس وایمیسته؟
مرد بغلدستی وقتی چراغ قرمز باشه، همه باید وایسن.
پسرك حتا پلیسا؟
مرد بغلدستی آره پسرم! حتا پلیسا. قانون مال همهس. همه باید بهش احترام بذارن. فرقی نمیکنه.
پسرك پس چرا موتوریا واینمیسن؟
راننده اين را كه ميشنود انگار داغش تازه ميشود. صداي شجريان را ميآورد پايين و از توي آينه نگاه ميكند به پسرك.
راننده آی گفتی! چی میكشیم ما از دست این موتوریا!
مرد هنوز در فکر یافتن پاسخ مناسبی برای پسرك است. پسرك مجال نمیدهد.
پسرك چرا موتوریا میرن اون جلو وایمیسن؟
مرد بغلدستی خب ... چون موتوریا بلد نیستن.
پسرك آهان! فهمیدم. مثِ آدمکوچولوها، مثِ آمادگیا. خانوم معلم میگه آمادگیا اون جلوی صف باید وایسن. چون کمتر چیز بلدن.
مرد بغلدستی آقا! قربون دستت! ما همین کنارا پیاده میشیم.
پسرک و پدرش پیاده میشوند. و من میروم به دنیای خاطرات. خاطرات روزهای رنگآرنگ کودکی. روزهایی که بابا با آن موتور هوندای آبی از لابهلاي ماشینها میزد و میرفت درست دمِ درِ آمادگی پیادهام میکرد. «آمادگی غنچههای انقلاب». خاطرات روزهایی که با آن کلهی کچل میدویدم جلوی صف میایستادم. روزهای «از جلو نظام؛ خبر ـ دار، یاحسین!». روزهایی که ماشینکوکیها از همه جلو میزدند و پلیسها ـ حتا پلیسهای انگلیسی ـ با هم دعوا نمیکردند.