بعضي صحنه‌ها را نبايد بازگو كرد. بايد ديد و گذشت.

بعضي صحنه‌ها با تعريف‌كردن خراب مي‌شوند.

بعضي صحنه‌ها را خدا ترتيب مي‌دهد تا تماشاگران محدودي بيننده‌اش باشند.

پس چرا وقتي لالايي بلديم، خواب‌مان نمي‌برد؟!

*

 

اصفهان

از حكيم‌نظامي تا انقلاب

يكي از روزهاي تابستان 87

 

 

ـ علي! برو بالا! بدو ديگه!

پسرك سوار مي‌شود؛ سه چهار سال‌ش بيش‌تر نيست. صورتي گرد و تپل دارد كه ردي سياه از چشمان تا پايين، قسمت‌بندي‌ش كرده. انگار كه ساعتي پيش گريه كرده و حالا اشك‌ها بر گونه‌ش خشكيده‌ باشند. نگاه معصومانه‌ش را چند ثانيه‌اي به من مي‌دوزد. قدش هنوز مثل آدم‌بزرگ‌ها بلند نشده كه مجبور باشد توي ماشين «بنشيند». پس وسطِ صندلي‌ عقب مي‌ايستد و دو دست‌ش را مي‌گذارد روي بالشتك‌هاي صندلي‌هاي جلو. و خيره مي‌شود به شيشه‌ي مقابل.

پدرش، مرد جواني است كه سر و وضع و لباس‌ش داد مي‌زند كارگر ساخت‌مان است. با همان لباس خاك‌آلود و گچي سوار مي‌شود.

و راه مي‌افتيم.

كم‌كمك تصوير سي‌وسه پل در شيشه‌ي جلويي ماشين پيدا مي‌شود. مسافر جلويي كرايه‌ش را زودتر مي‌دهد.

راننده                 خورد نداشتي؟

مسافر جلويي       نه. شرمنده!

راننده از داخل آينه ما ـ عقبي‌ها ـ را مورد خطاب قرار مي‌دهد.

راننده                 آقايون! كسي يه پنجاه‌تومني نداره؟

در سكوت و بي‌اعتنايي من و جوان كارگر، علي كوچولو سريع با دست گوشه‌اي از بالاي بلوز زردرنگ‌ش را مي‌كشد. (يعني كه از جيب‌ش پول درآورده) و دست حاوي پول خيالي‌ش را به طرف راننده دراز مي‌كند. راننده اول چند لحظه‌اي به دست كوچكي كه به طرف‌ش دراز شده نگاه مي‌كند و بعد، بي‌تفاوت، ميان پول‌هاي روي داشبورد دنبال پنجاه‌تومني مي‌گردد.

علي‌كوچولو، آرام، دست‌ش را پايين مي‌آورد و پول خيالي را داخل جيب خيالي مي‌گذارد.

همين.

*

هنوز آن تابلوي زيباي نقاشي پيش چشمم است!

كاش پنجاه‌تومني را از دست‌ش گرفته بودم!