همه‌ش نقشه‌ی آمریکاس

بیروت

1 ژوئن 2011 میلادی (11 خرداد 1390)

 

دوازدهِ شب است و بعد از یکی دو ساعتی پرسهزدن در «پاریسکوچولو»، خسته و کوفته میخواهیم برگردیم هتل. از بین شوفرتاکسیهایی که میآیند سراغمان، یکیشان ـ که پیرمرد ریشسفیدی است ـ میگوید که آدرس هتلمان را بلد است. گرچه کمی بعد معلوم میشود اینطور نبوده! وقتی جلوی هتلی در مرکز شهر میایستد و تازه متوجه میشویم بیروت دو سه تایی هتل رویال دارد که میان هرکدامشان کیلومترها فاصله است و دورترینشان همان رویال پارکی است که هتل ماست و در حاشیهی شهر است. بالاخره با کمی چک و چانه راضی میشود که فرمان را بچرخاند طرف «جبل»، در ازای چند لیر بیشتر از آنکه اول طی کردیم! این یعنی یک بیروتگردی کامل! که چهلوپنج شش دقیقهای طول میکشد و برای ما غنیمت است. خصوصاً که معلوم میشود پیرمرد، از آن حزباللهیهای دوآتشهی لبنانی است که سری هم در کتاب و روزنامه دارد. پس بحث را شروع میکنیم.

 

من                    شما مال خود بیروتی؟

راننده                 نه. من متولد جنوبم.

من                    پس حتمن شیعه هستی.

راننده                 بله.

من                    آدم تو بیروت که می‌گرده، بهنظرش میرسه مردم لبنان نباید از نظر رفاهی مشکل چندانی داشته باشن. همین‌طوره؟

راننده                 نه. اینطور نیست. وضعیت اقتصادی خیلی بده. مشکلات زیاده.  

من                    جدَن!؟ ولی خیلی ماشینای گرونقیمت تو خیابون هس که!

راننده                 اینا همه با قرض بانکی خریده شده. خود من هر ماه دویستهزار لیر وام میدم واسه این تاکسی.

من                    که اینطور. وضع مسکن چهطوره؟

راننده                 اونم خیلی گرونه. باید چندمیلیون دلار داشته باشی تا بتونی تو بیروت خونه بخری. اجارههام سرسامآوره.

من                    پس برخلاف تصور من باید فقیر هم زیاد باشه. نه؟

راننده                 خیلی زیادن. فاصلهی فقیر و غنی خیلی زیاده. مردم دو دستهاند: یه عده غنی، یه عده فقیر.

من                    کدوم مناطق شهر فقیرنشینه؟

راننده                 بیشتر اطراف بیروت.

من                    همهجای لبنان اینطوریه؟

راننده                 نه. فقط بیروت اینجوره. باقی شهرا بهتره.

من                    بیروت خیلی هم مهاجر داره. نه؟

راننده                 بعله. خصوصاً از کشورهای عربی خلیج [فارس] خیلیا میان اینجا زندگی کنن. بیشترم سُنیا می‌آن.

من                    جوونای لبنان به ازدواج گرایش دارن؟

راننده                 بله. خیلی. ولی امکاناتش رُ ندارن. شرایط مساعد نیست. خصوصن مشکل خونه. خیلیا امکان اجارهنشینی ندارن.

من                    وضعیت فرهنگی چهطوره؟ الان که از داونتاون رد میشدیم، یه کازینو دیدم که صداش کل خیابونُ برداشته بود. جوونا هم دستهدسته دخترُ پسر میرفتن توش.

میخندد.

راننده                 ازینجاها که تا دلت بخواد تو بیروت هست. اینجا همهچی پیدا میشه.

من                    پس آمار فسادم باید بالا باشه.

راننده                 نه اتفاقن. اولن اینجورجاها فقط تو چند منطقهی شهره. ثانین فقط مخصوص بیروته. ثالثن عدهی کمی از جوونا مشتریشونَن. فاسدهاشون. ولی اکثر جوونای لبنانی مؤمنَن.

من                    جوونای شیعه یا سنی؟

راننده                 فرقی نمیکنه. تو هردوتا فاسد هست. ولی بیشترشون مؤمنن. چه سنی باشن چه شیعه.

من                    تو اینجور مسایل دولت دخالتی نمیکنه؟

راننده                 اصلن. دولت دست حریریه. حریری‌اَم خودش فاسده. دولتم مشوق فساده. برخورد که نمی‌کنه هیچ، ترویج فسادم می‌کنه.

من                    این موج انقلابای عربی بهنظرت به لبنان هم میرسه؟

راننده                 نه. لبنان با کشورای عربی دیگه فرق میکنه. این‌جا هیچ‌وقت انقلاب نمی‌شه.

من                    چرا؟ مگه هفده هجده سال جنگ داخلی نداشتین؟

راننده                 اون دیگه تموم شد. مال خیلی وقت پیشه. الان شرایط خیلی عوض شده.

من                    چهطور؟

راننده                 الان قدرت بین طوایف مختلف تقسیم شده. یه بخشش دست شیعههاس، یه بخش دست سنیا، یه بخش دست مسیحیا. هیچکدوم نمیتونه اون یکی رُ حذف کنه. 

من                    نظرت در مورد دولت حریری چیه؟

راننده                 حریری مزدور آمریکا و اسراییله. فقط میخواد تفرقه بندازه. همهی دعوام سرِ پوله. خیلی از کشورای عربی از حریری حمایت میکنن. اونم روبهروی حزبالله میایسته.

من                    مث سعودی.

راننده                 بله. بیشتر از همه سعودی کمکِش میکنه. اینا همه‌ش نقشه‌ی آمریکاس. تا به‌جای اسراییل، مسلمون با مسلمون بجنگه. من می‌گم هم شیعه محترمه، هم سنی. همه مسلمانیم.

من                    همه یه امتیم.

راننده                 احسنت. این اختلافا فقط کار اسراییله. ما بهجای همدیگه، باید با اسراییل بجنگیم.

من                    جنبلاط چی کار میکنه؟

راننده                 اون که اصلن نباید حسابش کرد! اون فقط بندهی منافع شخصی خودشه. یه روز ازین حمایت میکنه، یه روز ازون.

من                    منافقه.

راننده                 احسنت. منافقه. دقیقَن.

من                    چه خبر از جعجع؟

راننده                 جعجع که رسمن عامل اسرائیله.

من                    مسیحیا چی؟ مث عون و سلیمان؟

راننده                 اونا وضعشون بهتره. متحد شیعههان. واقعن هم حمایت میکنن. مث همین عون.

من                    آیا همهی سنیا با شیعهها اختلاف دارن؟

راننده                 نه. سنیها هم دستهدستهاَن. یه عدهشون طرفدار شیعه و حزبالله اَن.

من                    واقعن خدا حفظ کنه نصرالله رُ!

راننده                 انشاءالله. آمین.

من                    تو ایران خیلیا به شما لبنانیها علاقه دارن.

راننده                 ملت لبنان هم همینطور، خیلی مردم ایران و مرشد اعظم رُ دوس دارن.

من                    راستی یه سوآل. چرا اینقدر بانک هست تو بیروت؟

راننده                 خب اولن یه عده پولدارن که میذارن تو بانک پولشونُ و سودشُ میخورن. اما بیشتر مردم مقروضن. چون به اعتبار بانک خرید میکنن. و همیشه بدهکار بانکن.

من                    لابد با بهرهی بالا؟

راننده                 خیلی بالا. یعنی چیزی که طبق فتوای شرعی حرامه. چون قرض الحسنه نباید مشروط باشه. ولی اینجا همهی بانکا رباخوارن. چون نظام اقتصادی، اسلامی نیس. دستورات شرع اجرا نمیشه.

من                    فکر میکنی اگه حکومت لبنان، اسلامی بود، بهتر بود؟

راننده                 حتمن بهتر بود. باید تو لبنان نظامی که احکام اسلام رُ اجرا کنه، تشکیل بشه.  

من                    چه حکومتی خوبه؟ مثلن ایران یا عراق یا مصر؟

راننده                 نه. اونای دیگه که اسمشون فقط اسلامیه. حکومتشون اسلامی نیس. اصلن هیچ کشور عربی حکومت اسلامی نداره. یه چیزی تقریبن شبیه ایران خوبه. ... راستی این ماجرای اختلاف احمدی‌نژاد و آیت‌الله خامنه‌ای چیه؟ راسته؟

جا میخورم از سوآلش.

من                    والا چی بگم. تا حدودی واقعیت داره. شما از کجا خبردار شدی؟

راننده                 اینجا خب رسانههای ایرانی هست. مث العالم.

من                    یعنی العالم این خبرُ گفت؟!

راننده                 نه. من تو روزنامهها خوندم. جریان چیه؟ ما خیلی نگران شدیم.

من                    متأسفانه یهعدهای دوروبر احمدینژادن که آدمای سالمی نیستن. این مسایل زیر سر هموناس.

راننده                 شنیدم گفتن امامزمان قراره ظهور کنه؟

من                    همچین ادعاهایی دارن.

راننده                 من شنیدم احمدینژاد ولایت فقیه رُ قبول نداره.

دوباره جا میخورم.

من                    والا چی بگم.

راننده                 اینا همهش نقشهی آمریکاس. اونا نمیخوان کشوری مث ایران مستقل باشه.

من                    همینطوره.

راننده                 ولی خیالت راحت! احمدی‌نژادها میان و میرن. اصل چیزِ دیگه‌ای.

 

فرزندان آدم و حوا

 

یکی از جذابیتهای سفری که حدود دو ماه پیش به سوریه و لبنان داشتم، تجربهی همصحبتشدن با مردم آن دو کشور بود. خصوصاً در تاکسیها و با رانندهتاکسیها که مجال مناسبی در اختیارم بود. ماحصلش شد چند تاکسینوشتِ سوری و لبنانی که از این به بعد در وبلاگ خواهم گذاشت. اول میخواستم دیالوگها را به همان زبان که بیان شدهاند یعنی عربیِ دستوپاشکسته‌ی من و کتابیِ آن‌ها بیاورم. ولی به نظرم رسید آوردن ترجمهشان معقولتر است.

اما قبل از خواندن اولین تاکسینوشت سوری، یک نکته را لازم یادآوری کنم. و آن اینکه بهتبع ناآرامیها و حساسیت وضعیت سیاسی دو کشور، خصوصاً سوریه در آن روزها، سایهی مباحث سیاسی بر این تاکسینوشتها سنگینی میکند. آنچه از زبان طرفهای گفتوگوی من خواهید خواند، گرچه مطابق واقع و حتیالامکان دقیقاً همانی است که گفتهاند، ولی بهدلایلی معلوم نیست دقیقاً همانی هم باشد که در ذهن و دل بدان معتقد بودند. گرچه، در بیشترشان ـ ازجمله همین اولی ـ واقعاً قضاوت اینکه ریاکارانه و از ترس چنین باشند، لااقل برای من سخت بود و نمیتوانم به جرأت چنین قضاوتی بکنم. بهعکس نشانههایی میشد جست مبنی بر صداقت گوینده. من بدون هیچ قضاوتی دربارهی صداقت یا عدمصداقت گوینده، گفتوگوها را میآورم. و نیز فارغ از موضع‌گیری نسبت به آنچه در این کشورها میگذرد. درهرحال وضعیتی که کشور سوریه در زمان سفر ما و تا امروز داشت و دارد وضعیتی پیچیده و غیرطبیعی است که داوری را دشوار میسازد. (این وضعیت را در یادداشت آرامش مشکوک توصیف کردهام.)

*

 

30 می 2011 م (9 خرداد 1390 ش)

دمشق

 

از «شام‌سِنتِر» که بیرون می‌آییم، جماعت تاکسی‌دارها که لابد می‌خواهند آخرین سرویس‌شان را ببرند و بعد به خانه روند، دوره‌مان می‌کنند. یکی که قد کوتاه و هیکل توپُری دارد، پیش از همه جلو می‌آید و می‌پرسد که تاکسی می‌خواهیم یا نه.

ـ           تا «هتل سفیر» چند می‌بری؟

ـ           کدام هتل سفیر؟

ـ           همانی که مقابل مرقد «سیدة زینب» است.

ـ           لیر یا ایرانی؟

ـ           لیر.

عددی می‌گوید که درست متوجه نمی‌شوم. با نگاه، از راننده‌ی دیگری که مرد ریشوی قدبلند و لاغری است و چندقدمی آن‌طرف‌تر ایستاده، کمک می‌طلبد. او هم جلو می‌آید و از من می‌خواهد پول‌هایی که در جیب دارم را بدهم دستش. دست می‌برم به جیبم و یک اسکناس دویست‌لیری و دو سکه‌ی ده‌لیری نشانش می‌دهم. می‌گوید «نه! کم است». اسکناس دویست‌لیری را از دستم بیرون می‌کشد و از جیبش یک اسکناس صدلیری درمی‌آورد می‌گذارد روی آن و نشانم می‌دهد. یعنی که کرایه می‌شود سیصدلیر.

ساعت دوازده شب است و وقت و حوصله‌ی چانه‌زدن ندارم. به قبول سر تکان می‌دهم. بی‌معطلی می‌رود طرف ماشین‌اش ـ که یک هیوندای زردرنگ است ـ و درِ عقب را برای‌مان باز می‌کند. می‌خواهیم سوار شویم که یک‌هو راننده‌ی اولی می‌پرد جلو و مانع می‌شود. در را می‌بندد و همان‌طور که دست‌هاش را با سرعت در هوا تکان می‌دهد، شروع می‌کند دادوفریادکردن با راننده‌ی دوم. یکی این می‌گوید، یکی آن و دعوا بالا می‌گیرد. اولی می‌گوید من اول این‌ها ـ یعنی ما ـ را پیدا کرده‌ام و باید سوار ماشین من شوند، دومی هم می‌گوید او بوده که توانسته حالی‌مان کند کرایه چند است، پس پاداشش این‌ است که ما با او برویم. هیچ‌کدام زیرِ بارِ حرف آن یکی نمی‌روند. ما هم گوشه‌ای می‌ایستیم به تماشا که عاقبت چه می‌شود. چند رهگذر دیگر هم به ما که می‌رسند، پا شُل می‌کنند و می‌ایستند ببینند چه‌خبر است. در این گیرودار یکی دو راننده‌ی دیگر هم آرام می‌خزند کنارمان و انگار که بخواهند کالای ممنوعه‌ای را تبلیغ کنند، بیخ گوشم پیش‌نهاد می‌کنند با آن‌ها برویم. با خنده ردشان می‌کنم. دعوا هنوز ادامه دارد. می‌روم جلو و با اشاره به هیوندای زرد می‌گویم:

من                    اصلن ما می‌خواهیم با این ماشین برویم.

برای لحظه‌ای هردو ساکت می‌شوند و به من نگاه می‌کنند. اما راننده‌ی اولی دوباره‌ی صدایش را بالا می‌برد که «نخیر! نوبتی است. به دلخواه شما نیست». عاقبت غائله با ورود راننده‌ی سوم ـ که جوان خنده‌رویی است و دست می‌برد از جیب خودش اسکناسی را بیرون می‌کشد و به‌عنوان رشوه (!) در جیب راننده‌ی اول می‌گذارد، خاتمه پیدا می‌کند و سوار می‌شویم. راننده هم غرولندکنان سوار می‌شود و راه می‌افتیم.

من                    چی می‌گفت این همکارت؟

راننده                 ولش کن! دیوانه است واقعن!

من                    شغل شما هم شغل سختی است ها!

راننده                 خیلی! خیلی سخت است. از صبح تا شب با این‌همه آدم سروکار می‌زنیم. دیوانه می‌شویم.

جهت گفت‌وگو را عوض می‌کند.

من                    چقدر شهرتان در شب زیباست!

گل از گلش می‌شکفد. با خنده می‌گوید:

راننده                 بله واقعن زیباست! اصلن سوریه کشور قشنگی است. با تاریخ و فرهنگ قشنگ. دختران و پسران قشنگ.

بعد به کوه‌های «قاسیون» که در چشم‌انداز حاشیه‌ی دمشق‌اند اشاره می‌کند و می‌پرسد:

راننده                 بالای آن‌جا رفته‌اید؟ دمشق را از آن‌جا دیده‌اید؟

من                    نه راستش. فرصت نشده.

راننده                 از آن بالا شهر خیلی دیدنی‌ست. باید از آن بالا شهر را ببینی! توی شب که چراغ‌ها روشن است.

من                    پس حیف شد. چون نمی‌رسیم برویم. ما فقط تا فردا سوریه‌ایم. بعد می‌رویم لبنان.

راننده                 چند روز لبنان‌اید؟

من                    چهار روز. بعدش دوباره می‌آییم دمشق و بعد هم ایران.

سری تکان می‌دهد و می‌گوید:

راننده                 سوریه و ایران و لبنان، سه کشور دوست‌داشتنی‌اَند!

من                    تابه‌حال ایران آمدی؟

راننده                 نه. خیلی دلم می‌خواهد. ولی با این تاکسی که نمی‌شود آمد.

من                    حیف است. حتمَن یک سفر با خانواده‌ات بیا ایران. خوش می‌گذرد.

راننده                 ان‌شاءالله. سوریه و ایران و برادرند. روابط‌شان دوستانه است. مردم سوریه خیلی ایرانی‌ها را دوست دارند.

حالا وقت مناسبی است که پرسش اصلی‌ام را بپرسم:

من                    راستی چه خبر است در درعا؟

منتظر می‌ماند بیش‌تر توضیح دهم.

من                    ما اخباری از جنگ داخلی در سوریه شنیده‌ایم.

راننده                 چیز مهمی نیست. یک مشت قانون‌شکن‌اند که نمی‌خواهند زیرِ بار قانون بروند. بعضی‌شان هم قاچاق‌چی و زندانی‌فراری‌اند. همین.

من                    من از بی‌بی‌سی شنیدم. نشان می‌داد خیلی شلوغ بود.

پشت‌بندش برای آن‌که تحریکش کنم حرف بزند، پیاز داغش را زیاد می‌کنم و می‌گویم:

من                    راستش ما خیلی نگران سوریه‌ایم!

و موفق می‌شوم:

راننده                 نه نه! بی‌بی‌سی و العربیه و الجزیره دروغ‌گو اَند. می‌خواهند بین ما اختلاف بیندازند.

من                    فکر می‌کنی چه کسی دارد از این اختلافات حمایت می‌کند؟

با قاطعیت می‌گوید:

راننده                 آمریکا و اسراییل.

من                    و بریتانیا؟

بله احسنت. و بریتانیا. آن‌ها دشمنان ما هستند. ایران و سوریه دشمنان بسیاری دارند. دشمنان مشترک.

من                    آیا این اختلافات، مذهبی است؟ مثلَن بین شیعه و سنی؟

محکم می‌گوید:

راننده                 نه اصلَن. هیچ اختلافی بین شیعه و سنی در سوریه نیست. همه‌ی ما فرزندان آدم و حوا هستیم. همه‌ی ما یک ملت واحدیم. همه‌ی ما مسلمانیم. دین‌مان یکی‌ست.

من                    نظر مردم درباره‌ی بشار چیست؟ قبولش دارند؟

راننده                 بله. این‌جا اصلَن مشکل مهمی نیست. ملت ما متحدند.

من                    دوستش هم دارند؟

راننده                 بله. ما رییس‌جمهورمان را دوست داریم.

من                    بشار چه‌جور آدمی است؟ مؤمن است؟

راننده                 معمولی است. شراب می‌خورد. نماز می‌خواند.

من                    توی شهر تابلوهایی دیدم که روی‌شان نوشته بود «فتنه». یعنی چی؟

راننده                 بله، همین اعتراضات فتنه است دیگر. فتنه‌ی بزرگ.

من                    نوشته بود «الفتنة اشد من القتل».

راننده                 احسنت. این یک فتنه‌ی بزرگ است.

من                    چیزی هم از اختلاف سیاسی در ایران شنیده‌ای؟

راننده                 بله. کمی. آن‌جا هم دعوای پول و قدرت است دیگر. همه‌جا همین‌طور است.

من                    خدا کشور ما و شما را حفظ کند!

راننده                 الاهی آمین!

صدای بوق‌های ممتد یک کاروان عروسی که از خط مقابل‌مان درحال عبور است، رشته‌ی گفت‌وگو را می‌گسلد.

چند دقیقه‌ای به سکوت می‌گذرد. بی‌مقدمه می‌پرسد.

راننده                 شما دوتا تنها هستید یا اولاد دارید؟

می‌خندیم:

من                    نه خودمانیم. تنها.

راننده                 به‌سلامتی‌.

من                    تو ازدواج کرده‌ای؟

راننده                 بله.

من                    اولاد؟

راننده                 دوتا.

من                    خدا حفظ‌شان کند!

راننده                 خدا موفقم کند در تربیت‌شان.

دیگر می‌رسیم مقابل هتل‌مان، «هتل سفیر».

من                    ممنون. همین‌جا پیاده می‌شویم.

می‌ایستد. کرایه را می‌گیرد و کارت ویزیتش را می‌دهد دستم. بعد از روی داشبورد موبایلش را برمی‌دارد و شماره تلفن و اسم من را می‌پرسد و وارد آن می‌کند. تک‌زنگی می‌زند که شماره‌اش بیفتد روی گوشی‌ام.

من                    راستی اسمت چه بود؟

راننده                 طارق! هرکجا خواستید بروید، کافی‌ست به من زنگ بزنید، سریع خودم را می‌رسانم و می‌برم‌تان. تو برادرِ منی، ایشان هم خواهرِ من.

من                    حتمَن. ممنون آقاطارق! خدانگهدار.

راننده                 به‌سلامت. به‌ امید دیدار.