تهران

از پارک وی تا پل صدر

 

راننده                 خوب خودتُ راحت کردیا! موسیقی رُ گذاشتی تو گوشِتُ راحت!

می‌خندم. همان‌طور که گوشی‌ها را از گوشَ‌م برمی‌دارم، می‌گویم:

من                    هرچی باشه، بهتر از صدای خیابونا وُ ماشیناس.

راننده                 ولی تو بلندمدت ضرر داره.

من                    بلندمدت نیس. بعضی‌وقتاس. مِثِ حالا که داشتم قدم می‌زدم.

راننده                 آره. اگه قرآن باشه، یکی که آرومُ قشنگ بخونه، خیلی خوبه. می‌شه یه دور قرآنُ ختم کرد همین‌جوری.

برمی‌گردم و نگاه‌ش می‌کنم. به دید ظاهربینی، تیپو قیافه‌اش به این حرف‌ها نمی‌خورد.

راننده                 همیشه‌ی خدا این‌جا پُرِ مسافره واسه نوبنیادُ. ولی معلوم نیس حالا کجا رفتن.

راست می‌گوید. به‌شکل عجیبی از آن‌همه مسافر هیچ‌کس مقصدش نوبنیاد نیست. معطلِ آمدنِ مسافر نمی‌ماند.

راننده                 وِلِش کن! می‌ریم سرِ جردن ببینیم اون‌جا رزق‌مون هَس.

آن‌جا هم خبری از مسافر نیست. شیشه‌ها را می‌دهد بالا و گازش را می‌گیرد و می‌رود.

راننده                 نه؛ مِثِ این‌که کاسب نیستیم. بی‌خیال! خب حالا یه کم غیبت کنیم. چه‌طوره؟

می‌خندد. من هم می‌خندم:

من                    بدفکری نیس.

راننده                 آخه این روزا، بعدِ هدف‌مندی، هرکی سوار می‌شه، تو جمله‌ی دوم سوم شروع می‌کنه به احمدی‌نژاد فحش دادن. می‌گن قیمت خونه پونزده‌درصد گرون شده، به اون فحش می‌دَن. بنزین گرون شده، باز به اون فحش می‌دَن. گوشتُ مرغُ میل‌گردُ نونَ‌ُ روغن‌ماشین گرون شده، همین‌طور. خلاصه از صُب تا شب، تو این ماشین مدام ذکرِ خیرِ احمدی‌نژاده. ماشالا فحش‌خورِشَم مَلَسه. هرچی نشده باشه، دیگه فحشای ملت هدف‌مند شده.

می‌خندم.

راننده                 ولی خدایی تا حالاش به خیر گذشته. من فکر نمی‌کردم بشه اصلَن این طرحُ اجرا کرد.

من                    خب واقعن اصلِ هدف‌مندکردن به نفع خودمونه. اگه ایشالا خوب اجرا بشه و شکست نخوره، خیلی خوبه.

راننده                 بعله آقا. ملت‌َم درسته داره دهن‌ِشون صاف می‌شه، ولی تَهِش می‌فهمن که به نفع‌شونه. منتها من می‌گم دولت نباید یهو ناغافل این طرحُ اجرا می‌کرد. باید یه‌سری زمینه‌سازیا رُ می‌کرد قبلِش. بعدم باید یه‌سری چیزا رُ ارزون می‌کرد که این‌قَد فشار نیاد به ملت. مثلَن همین پراید که الان ما توش نشسّیم. این قیمتِ تموم‌شُدَش دو سه تومنه. خب چرا باید هَش نُه تومن بفروشه؟ بعدم با این کیفیت پایین که خودش آلوده‌کننده‌ی هوام هَس. دُرُس نمیگم؟

من                    چرا. حرفِ حسابه. البته اینَم هَس که مردم ما هم باید یه‌سری اخلاقاشونُ عوض کنن. ما خیلی رفتارای غلطُ بی‌حساب داریم تو مصرف‌کردن‌مون. مثلن همین نون. چه‌قدر خدایی دورریز داریم.

راننده                 اون‌که حساب نداره. اصلن لواشُ که نگو. همه‌شُ دور می‌ریزیم می‌ره.

من                    یا همین بنزین. همین الان تو این ترافیک نیگا کن ببین چَن‌تاشون تک‌سرنشینَن. خب واسه چی؟ طرف، یه خریدِ کوچیک داره، با ماشین شخصی میاد بیرون. هم اسرافه، هم ترافیک، هم آلودگی.

راننده                 خب این البته راه‌حل داره. شما بیا اول پارکینگای چَن‌طبقه وُ بزرگ بزن. بعدم فروش‌گاهای زنجیره‌ای رُ سراسرِ شهر زیاد کن. بعدشَم وسایلِ عمومی رُ گسترش بده. مترو بره همه‌جا، بی‌آرتی بره همه‌جا. الان مثلن همین مسیرِ پارک وی تا نوبنیاد، بی‌آرتی باشه، مترو باشه، خب خیلی از ملت سوار اونا می‌شن. خلاصه یه‌سری ازین کارا رُ بکن، بعد بِکِش رو بنزین. پفک‌اَم که از بچه می‌خوان بگیرن، باید قبلِ‌ش با یه اسباب‌بازی یا یه خوردنیِ سالم سرِشُ گرم کن، تا دیگه بهونه‌ی پفکُ نگیره. بد می‌گم؟

من                    نه. من موافق‌م. همه‌ی این کارا باید باهم باشه. آخرش از یه جایی باید این کار شروع می‌شد.

راننده                 فرمایشِ شمام دُرُسّه. یه‌سری عوض‌کردنام به خودِ ما برمی‌گرده. مثلن همین برق. آقا! کاسِبا کِی صبح کرکره‌ی مغازه رُ می‌دن بالا؟

من                    نُهُ ده.

راننده                 کِی می‌دن پایین؟

من                    کمِ کم همون نُهُ دهِ شب.

راننده                 باریکلا. حالا کِی آفتاب می‌زنه؟

من                    هَف.

راننده                 کِی غروب می‌شه؟

من                    تو این فصل طرفای شیش.

راننده                 بااین حساب یعنی دو سه ساعت از روز که آفتاب هَس، کاسبا هنوز خوابَن تو خونه. ازونوَرَم سه‌ چار ساعت از شبُ باز نیگر می‌دارن. بعدم واسه این‌که جنس‌شونُ به خوردِ منُ شما بدن، صدتا پراژکتور و چراغَم می‌زنن بالاسرش. خب حالا اگه این جماعت صبحا زودتر کله‌ی صبح باز کنن، ازون‌وَرَم زودتر همون سرِ شب بِبندن، هم یه عالم تو برق صرفه‌جویی می‌شه، هم سحرخیز می‌شن، خوش‌اخلاق می‌شن، دیگه به پَرُ پای مشتری نمی‌پیچن، هم شَبَم ورِ دلِ زنُ بچَشونَن، می‌شینن پای فارسی‌وانُ نودُ فیلم. بد می‌گم؟

من                    بد نمی‌گی. ولی خب آخه به این آسونیا هم نیس. اولن همه‌ی این حرفا در بهترین حالت در مورد تهران و چن‌تا شهر مشابه درس درمیاد. تو جنوب، مثلن اهواز، من بودم. طولِ روز این‌قَد هوا گرم و شرجیه که قو تو خیابون نمی‌پره. شهر تازه سرِ شب شلوغ می‌شه. تو همین تهرانِ‌شَم یه جور دیگه مشکل هَس. مثلن بازارِ تهران، که فروش عمده‌ایه، همون کله‌ی صبح باز می‌کنن، عصرم هنوز شب نشده تعطیل می‌کنن. این مغازه‌دارای خرده‌فروشِ تو خیابونان که دیرتر باز می‌کننُ دیرتر می‌بندن. اونَ‌م واسه اینه که خب فروش‌شون تو این ساعتاس. چون تازه ملت چارُ پنج از سرِ کار میان خونه، تا یه چایی بخورنُ یه خستگی در کننُ بعد با زنُ بچه روونه‌ی خیابون بشن واسه خرید، می‌شه همون هفتُ هشت. اگه اینا زود ببندن، کِی ملت ازشون خرید کنن پس؟ صبحِ زودم که باز مشتری ندارن.

کمی فکر می‌کند و بعد می‌گوید:

راننده                 خب ساعتای کار ادارات هم دیر شروع می‌شه. اونارَم باید بکشن جلو.

من                    خب این یعنی یه‌عالمه تغییرِ زیربنایی. یه‌دفعه که نمی‌شه این‌همه زندگی مردمُ تغییر داد. هرجاشُ دس بزنی، باز یه جای دیگَش مشکل‌دار می‌شه.

راننده                 خب پس باید چی‌کار کرد؟

من                    همه‌ی دعوا سر همین چی‌کار باید کرده خب. شوخی که نیس. هفتادُ چند میلیون آدمَن. هرکدومَم سازِ خودشونُ می‌زنن. حقَّم دارن. مدیریت‌کردن‌شون مهمه. هنر اینه که یه‌ پفکُ به قول خودت بگیری از دست بچه که به گریه نیفته.

راننده                 ای بابا! ولی آقا خودمونیما. اداره‌ی مملکتَم چِقَد سخته. همین شوفری انگار راحت‌ترین کارِ دنیاس.