پل
از صادقیه تا پونک
ـ ميشه بپرسم چه كتابيه؟
ـ «دنياي سوفي».
جلد كتاب را نشانش ميدهم.
ـ كي نوشته؟
ـ گُردِر.
ـ چي هس موضوش؟
ـ تاريخ فلسفه.
ـ آهان. رشتهتون فلسفهس؟
ـ نه. جامعهشناسيه.
ـ چند واحد فلسفه ميخونين؟
تا جواب دهم خودش پيشدستي ميكند و ميگويد:
ـ نبايد پنج شيش تا بيشتر باشه.
ـ نه بيشتر نيس. همين حدودا.
ـ مال درساتونه اين؟
ـ نه. چند ساله هر بار ميخوام بخونمش، ولي فرصت نشده. من درسم تموم شده.
ـ به سلامتي. ايشالا بخوني واسه فوق.
ـ همون فوق رو گفتم تموم شده.
ـ زندهباد! آفرين!
ـ من آخه عادت دارم تو تاكسي و مترو و اتوبوس كتاب ميخونم. امروز صُبحَم اينو برش داشتم تا بخونم.
ـ چشاتون اذيت نميشه. آخه عينكياَم هستين كه.
ـ چرا خب. ولي كاري نميشه كرد. زمان زياديه. نميتونم بيكار بشينم.
ـ مث ژاپنيا! اونام مدام دارم ميخونن. ... حالا چند جمله ازش رو ميتوني بگي برام؟
منمن ميكنم.
ـ خب ... شروع بحثش از وجود و عدمه...
ـ نه. اون بخشاي فلسفيش رو نه. بخشاي تاريخيشو بگو!
ـ آخه اين تاريخِ فلسفهس.
ـ آهان! تاريخِ فلسفه. ببخشين، فكر كردم گفتين تاريخ و فلسفه.
ـ نه. تاريخ خود فسلفهس. از ارسطو و افلاطون به اينور.
ـ گفتين كي نوشته؟
ـ گُردِر.
ـ آهان گُردِر. من فكر كردم گفتين بُردِر. يوستين گردر ديگه؟
ـ بعله. [با تعجب:] ميشناسينش؟
ـ آره. نظريات جالبي هم داره. البته اين كتابشو نخوندم. آخه من فوق ليسانس تاريخ دارم. واسه همين خواستم بخشاي تاريخيشو بگين تا استفاده كنم.
اين را كه ميگويد براي اولينبار سر بلند ميكنم و به چهرهي پيرمرد راننده نگاه ميكنم. او هم نگاهم ميكند. متوجه تعجب من ميشود. شايد براي همين خندهي تلخي ميكند و ميگويد:
ـ آدما رو پيشونيشون ننوشته كه كياَن و چيكارهن. حرف كه ميزنن مث يه پل ذهناشون تازه به هم وصل ميشه. اينه كه بايد حرف زد با هم.