تهران

از پل گيشا تا سر ميرداماد و بالعکس!

 

 

جواد گفت «نرو! غلغله‌س» ها! ولي منِ احمق گوش نکردم! خب راست‌ش حساب کتاب کردم که حالا هرچي هم شلوغ باشه, فوق‌ش مي‌زنم از يکي از کوچه پس‌کوچه‌ها مي‌روم. کف دست‌م را که بو نکرده بودم. چه مي‌دانستم آن‌طور مي‌شود. من را باش ‌که تازه مي‌خواستم سر راه از شهر کتاب آرين يا ونک يک کتاب و از گل‌فروشي سر ميرداماد يک دسته‌گل هم بخرم که مثلا روز زن را به فاطمه تبريک بگويم. مسخره است؛ نه؟

*

ـ        ياابالفضل! محشر کبراست اين‌جا؟

اين را مرد ميان‌سالي که مثل من تازه رسيده است حاشيه‌ي ميدان ونک و دارد با چشمان بهت‌زده آن صحنه را نگاه مي‌کند مي‌گويد. چيزي نمي‌گويم. فقط يک لحظه نگاه‌ش مي‌کنم. ميدان غلغله است. همه‌ي مغازه‌ها کرکره‌ها را کشيده‌اند پايين. يک دسته‌ي حدود پنجاه شصت نفري دارند از سمت بالاي ميدان با سرعت مي‌دوند طرف پايين. پست سرشان هم يک دسته به همان تعداد پليس ضدشورش دنبال‌شان کرده‌اند.

ـ        هي آقا! اين‌جا واي‌نَسا! برو بالا! يالا!

حتا جرأت نمي‌کنم به قيافه‌اش نگاه کنم. بس‌که ترس‌ناک است لامصب! با آن لباس سياه و کلاه‌خود انصافا فقط بايد گفت چشم! از خطي‌هاي ميرداماد که خبري نيست. مي‌روم آن‌طرف ميدان بل‌که گذري کسي سوارم کند. پنج شش نفر ديگر هم ايستاده‌اند منتظر تاکسي. روي هم تنها شاهدان و بي‌طرفان آن شب ونک هستيم! نشانه‌اش اين‌که نمي‌دويم؛ وقتي هرکس دارد از يک‌سو مي‌دود. چشم‌هام شروع مي‌کند به سوختن. اشک‌آور زده‌اند آن‌طرف ميدان. عجب غلطي کردم که آمدم بيرون! خدايا فقط خودت به‌خير کن! ماشين هم گير نمي‌آيد. چندتايي دختر و پسر توي پياده‌رو جمع شده‌اند و شعار مي‌دهند:

نصر من الله و فتح قريب/ مرگ برين دولت مردم فريب!

شعار به سوم‌ين بار تکرار نمي‌رسد که يک دسته لباس‌شخصي سر جمعيت هوار مي‌شوند. نمي‌دانم اين‌ها ديگر از کجا پيداي‌شان شد! جمعيت شعاردهنده مثل مور و ملخ پراکنده مي‌شوند. بالاخره يک پيکان سفيد مي‌ايستد.

من                ميرداماد؟

پيرمرد راننده              تا سرش مي‌رم فقط.

سوار مي‌شوم. لنگه‌کفشي در بيابان است و غنيمت. پشت‌بندم يک پسر جوان و آن مرد ميان‌سال هم مي‌پرند بالا.

مرد ميان‌سال              خدا خيرت بده! به دادمون رسيدي!

راديو دارد از «حضور بي‌نظير و حماسه‌آفريني غرورآفرين ملت بيدار و هميشه در صحنه در انتخابات که يک‌بار ديگر مشت محکمي بر دهان جهان‌خواران کوباند و نداي وحدت و يک‌دلي ايران سرافراز و اعتلاي انقلاب اسلامي را به گوش جهانيان رساند» تقدير مي‌کند.

جوان             خاموش‌ش کن بابا اين راديوتو! رو اعصابه!

پيرمرد دست مي‌برد و خاموش‌ش مي‌کند.

پيرمرد راننده              چشم‌تون کور! مي‌خواستين نرين رأي بدين! همينو مي‌خواستين؟ بيا!

سر تکان مي‌دهد و نچ‌نچ مي‌کند.

ـ ماشالا! ... حزب الله! ماشالا! ... حزب الله!

صداي دسته‌ي لباس‌شخصي‌ها که توي پياده‌رو رژه مي‌روند است.

پيرمرد راننده              ببين اين‌جا چه خبره!  

مرد ميان‌سال              آدم جرأت نمي‌کنه تو پياده‌رو راه بره. والا به خدا. من از فاطمي تا اين‌جا رو پياده اومدم. نمي‌دونين با چه ترس و لرزي!

من                          اون‌جام شلوغ بود؟

مرد ميان‌سال                  اووه! تا دل‌ت بخواد ازين ضدشورشيا و گارديا ريخته بود. بزن بزن بود وحشت‌ناک. شايد بيش‌تر از بيست‌هزارتا ازين پليس سياها فقط بود. خدا شاهده!

پيرمرد نچ‌نچ مي‌کند. ده دقيقه‌اي مي‌گذرد و ما ده متر هم جلو نرفته‌ايم. ترافيک شديد است. جلوتر چندتا سرباز ايستاده‌اند و ماشين‌ها را به داخل يکي از فرعي‌ها هدايت مي‌کنند. بالاخره مي‌رسيم به‌شان.

سرباز                       کجا مي‌خواي بري عامو؟!

پيرمرد راننده              خسته نباشي سرکار. مي‌خوام برم پارک وي.

سرباز پوزخند مي‌زند.

سرباز             حال‌ت خوشه عامو؟ بسته‌س. از اين‌جا تا خود پارک وي تردد ممنوعه. وسط خيابون پرِ ميخ و خرده‌شيشه‌س. اون‌وخ تو مي‌خواي بري پارک وي؟!

لهجه دارد. ولي نمي‌فهمم کجايي است. نگاه مي‌کنم. تا جايي که چشم کار مي‌کند گُله به گُله آتش روشن است وسط خيابان. مي‌پيچيم داخل فرعي.

مرد ميان‌سال                  آقا قربون دست‌ت. پس من همين‌جا پياده مي‌شم.

اسکناس پانصدي را مي‌گذارد کف دست پيرمرد و سريع جيم مي‌شود.

تا به حال به اين خيابان گذرم نخورده بود. واويلا است اين‌جا هم. ملت انگار که جنگ شهري باشد وسط خيابان جمع شده‌اند. قدم به قدم لاستيک آتش زده‌اند. توي کوچه‌ها هم همين‌طور. کنار هر آتش چندنفر چوب به دست با صورت‌هاي پوشيده‌شده ايستاده‌اند و ماشين‌ها را چک مي‌کنند.

پيرمرد راننده              يا حسين غريب! اين‌جا ديگه کجاس؟!

ساکنين بعضي ساختمان‌ها انگار دارند فيلم بروس‌لي تماشا مي‌کنند؛ آمده‌اند رديف لب جدول نشسته‌اند. لابد کيسه‌ي آجيل و تخمه هم دست‌شان است! بعضي هم ترجيح داده‌اند از توي بالکن نظارگر باشند. احتمالا چون ويوي به‌تري دارد! برخي دخترها و زن‌ها هم با خيال راحت کشف حجاب کرده‌اند و با پيراهن و دامن وسط خيابان راه مي‌روند! مردهاشان هم با رکابي و شلوارک کنارشان ايستاده‌اند.

پيرمرد يک‌ريز دارد غر مي‌زند به خودش که چرا ازين‌طرف آمده و حالا چه جوري بايد ازين جهنم‌دره خارج شود! بعد از حدود يک ربع ساعت گشت‌زدن در کوچه پس‌کوچه‌ها, با سرعت 10 کيلومتر در ساعت, تازه مي‌رسيم پشت موزه‌ي پول! ديگر ازين جلوتر نمي‌شود رفت انگار. مسير بسته است. پياده مي‌شويم؛ من و آن جوان. باورکردني نيست. نقاب‌داران وسط ميرداماد را با دو رديف آتش بسته‌اند. دود است که به هوا مي‌رود. هيچ ماشيني تردد نمي‌کند. جمعيتي حدود صد ـ صد و پنجاه‌نفر هم گوشه و کنار ايستاده‌اند به تماشا و پچ‌پچ. با اين اوصاف ادامه‌ي مسير چندان عاقلانه نيست. بايد برگردم. راه مي‌افتم طرف ولي‌عصر که بروم ونک. يکي دو جوان هراسان از جهت مخالف به سوي‌م مي‌دوند. همان‌طور که از کنارم مي‌گذرند يکي‌شان مي‌گويد:

جوان             ازين‌ور نريا! مي‌زنن! عين سگ! اصلا حالي‌شون نيس مادر[...]ها!

منصرف مي‌شوم. برمي‌گردم که از همان فرعي‌ها بروم. صداي «الله اکبر» و «مرگ بر ديکتاتور» بلند است. با هر مشقتي است خودم را مي‌رسانم به ميدان. تعقيب و گريز ادامه دارد. فضا به شدت امنيتي است. احساس ناامني و ترس در هوا موج مي‌زند. قدم تند مي‌کنم و جوري که جلب‌توجه نکنم مي‌روم طرف خطي‌هاي گيشا. شکر خدا آخرين سرويس هنوز حرکت نکرده و منتظر يک مسافر است که تکميل شود. سوار مي‌شوم و راه مي‌افتد. سر کردستان که مي‌رسيم سکوت مي‌شکند.

راننده             چه انتخاباتي شد!

لهجه‌ي ترکي دارد. مردي که جلو نشسته و سرش طاس است نچ‌نچ مي‌کند و آه مي‌کشد.

راننده             دختره قسم مي‌خورد مي‌گفت اصلا نيگا نمي‌کردن طرف زنه يا مرده, از دم مي‌زدن مي‌رفتن جلو! خودش‌م چندتا باتوم خورده بود بدبخت. زخم و زيلي شده بود.

مرد طاس زيرلب ميگويد: «بي‌شرفا!» اما يکي از جوان‌ها که عقب نشسته‌ است جواب مي‌دهد:

جوان             تقصير خودشه. خب مي‌بيني که بزن‌بزنه, مرض داري مياي بيرون؟

راننده شاکي مي‌شود.

راننده             اِ! خب طرف مسيرشه. مي‌خواد بره خونه. شما خونه‌ت اين‌ورا باشه شب کجا مي‌ري؟

جوان پاسخي ندارد.

راننده             دم غروبي واستاده بودم منتظر مسافر. يه زنه اومد ‌پرسيد ببخشيد آقا! ونک کدوم‌وريه؟ به‌ش نشون دادم ‌گفتم ولي نري خانوم! شلوغه. بزن‌بزنه. ديدم سرشو انداخته پايين داره مي‌ره همون سمت. داد زدم خانوم! کجا مي‌ري؟ مگه نمي‌گم شلوغيه؟ دراومده مي‌گه مي‌دونم. مي‌خوام برم ببينم! خب آدم چي بگه به اين؟ هان؟ ديدن نداره که! برو بشين تو خونه‌ت آشپزي‌تو کن! يهو بري يکي هم پيدا بشه بزنه ناکارت کنه خونواده‌ت, شوورت بدبخت مي‌شن که!

جوان عقبي با غرور و احساس پيروزي ازين‌که شاهدي بر ادعاي‌ش پيدا شده مي‌گويد:

جوان             بفرما! خب منم همينو مي‌گم.

ايستاده‌ايم توي ترافيک شهيد گمنام. مرد طاس جلويي دارد با موبايل‌ش ور مي‌رود.

راننده             چي شد؟ آنتن اومد بالاخره؟

مرد با بي‌حوصلگي جواب مي‌دهد.

مرد طاس        نه بابا!

راننده             يکي نيس بگه آخه تلفن‌قطع‌کردن‌تون ديگه چي بود؟

جوان             اس‌ام‌اس‌هام قطعه. از شب انتخابات.

ترافيک سنگين است. معلوم است سر چهارراه اميرآباد خبرهايي است. ماشين‌ها ـ طبق عادت اين شب‌ها ـ شروع مي‌کنند به بوق‌زدن. بوق‌هاي ممتد و بلند. مرد طاس از کوره در مي‌رود. شيشه را مي‌کشد پايين و سرش را بيرون مي‌برد و داد مي‌کشد:

مرد طاس        چه خبرته مرتيکه‌ي احمق!

معلوم نيست بين آن‌همه بوق‌زن کدام‌شان را شناسايي کرده است. آن‌قدر صدا زياد است که فريادش را فقط پرايد بغلي مي‌شنود. جوان راننده‌ي پرايد ـ که به آينه‌ي ماشينش يک پارچه‌ي سبز بسته ـ خطاب به مرد طاس ميگويد:

راننده‌ي پرايد                  اين بوق اعتراضه آقا!

اين را مي‌گويد و بوق‌‌زنان جلو مي‌زند.

مرد طاس اول با عصبانيت صداي جوان را تقليد مي‌کند: «بوق اعتراضه! بوق اعتراضه!» و بعد ادامه مي‌دهد:

مرد طاس        آخه الاغ! تو هنوز پونزده‌سال‌ت نشده! چه مي‌فهمي اعتراض چيه؟

راننده             چه وضعي شد! حالا چه جوري در بريم؟

جوان             آقا الان همه‌جا همين‌جوره. من از ولي‌عصر اومدم. نمي‌دوني چه خبر بود! يکي دست‌ش شيکسته بود, يکي پاش خورد شده بود. چندتام کشته شدن حتا. خود من هم يه فصل کتک مفصل خوردم. هم از گارديا, هم از بسيجيا! قيامت بود. پنج‌تا اتوبوس آتيش زدن, سه تا بانکو سوزوندن.

راننده             آخه چه فايده داره اين شلوغيا؟ بانک‌آتيش‌زدن که هنر نيس. مال بيت‌الماله. دولت يه قرون ضرر نمي‌کنه. فقط دودش و چش اين ملت بدبخت مي‌ره و والسلام. يا اين اتوبوسا. مگه از کجا مياد؟ از پول من و توئه ديگه. خب اينو مي‌شکني که چي؟ پسر خوب!

جوان از خودش دفاع مي‌کند.

جوان             من که نگفتم قاطي جمعيت بودم. داشتم از سر کار برمي‌گشتم اتفاقي مسيرم خورد به اون‌جا. من کاري به کار کسي ندارم. گور باباي همه‌شون. والا!

بالاخره مي‌رسيم چهارراه اميرآباد. به طرف بالا, خيابان بسته است. يک‌عالمه مأمور و لباس‌شخصي و بسيج شهري ريخته‌اند دم کوي. مجبورم از در پشتي بروم داخل. خدا بخير بگذراند امشب را.

بوي حادثه مي‌آيد!