خوشبو یا بدبو. مسأله این است!
تهران
تجريش تا دربند
شهریور 1378
همزمان با سوارشدن من، پسرِ جوان، از درِ عقب پياده ميشود و ميرود. حين سوارشدن، نگاهي به صندليهاي عقب مياندازم. زن جاافتادهاي با يك عينك آفتابي بزرگ كه نصف صورتش را پوشانده و يك پسرك نوجوان اسپرتپوش عقب نشستهاند. از سر و لباسِ زن قابل حدس است كه بايد از اين زنهاي فيس و افادهاي باشد! زن، متعاقب پيادهشدنِ پسرِ جوان، خودش را سريع ميكشاند كنار شيشه و پنجره را پايين ميكشد.
زن واه واه! خدا به دور! داشتم خفه ميشدم. از تجريش تا اينجا بينيم رو گرفته بودم!
رانندهي جوان بيهيچ صحبتي آرام داشبورد جلوي پاي من را باز ميكند و يك اسپري از آن بيرون ميآورد و به سمت عقب ماشين چند پاف ميزند.
زن والا به خدا آدم هفتهاي يه بار بره حموم ديگه اين بو رو نميده! نكبت!
راننده يك پاف ديگر ميزند و بعد صداي ضبط را زيادتر ميكند. كسي دارد شعري را با حالت حماسي دكلمه ميكند. غلط نكنم آن آلبومي است كه عصار براي امامحسين(ع) خوانده. زن كه حالا كمي هوا به صورتش خورده و حالش سرِ جا آمده، نفسي عميق ميكشد و ميگويد:
ـ واسه شاه خونده اينو؟
جوان راننده با بيحوصلهگي بدون اينكه به زن نگاه كند پاسخ ميدهد:
راننده نه خانوم! داره امامعلي رو ميگه!
زن وا! پس داره ميگه «تو نوكر هر كس و ناكس شدي» كه!
راننده خب داره دشمناي حضرت علي رو ميگه.
زن وا!
چند لحظهاي سكوت حكمفرماست.
زن بيزحمت پشتِ اون پرشيا واستا؛ من پياده شم.
راننده بفرما!
زن كه پياده ميشود جوانكِ جنتلمني جايش سوار ميشود. درست بهخلاف جوان اولي، كه زن از دستش شاكي بود، اين يكي هنوز سوار نشده بوي اودكلنش توي ماشين ميپيچد. وسوسه ميشوم نام اودكلنش را بپرسم كه راننده پيشدستي ميكند:
راننده آقا شما رودهن درس ميخوني؟
با تعجب ميگويد:
جوان جنتلمن نه!
راننده دوباره از توي آينه نگاهي بهش مياندازد. كمي دستپاچه شده است.
راننده آخه خيلي شبيه يكي از دوستامي. شك كردم. ببخشين.
جوان جنتلمن ميخندد:
ـ نوكرتم!
راننده خيالش راحت ميشود:
ـ من حسابداري ميخونم اونجا. راستش قيافهتون شبيه يكي از استادامونه. خداييش خيلي شبيهي!
جنتلمن قهقهه ميزند:
ـ خيلي باحالي!
عصار هم انگار ديگر بيخيال شاه و دشمنان حضرت علي شده است:
صداي ضبط «السلام اي آيهي امنيجيب!»