بسه دیگه
نمیخواستم این تاکسینوشت را تا بعد از انتخابات بگذارم.
طبیعی هم بود که نخواهم. چرا باید متنی را در وبلاگم بگذارم که به نفع یکی از کاندیداهاست؛ وقتی خودم میخواهم به کس دیگری رأی دهم؟ حالا گیرم که این ماجرا واقعی باشد و عین حقیقت. مگر هر راستی را باید گفت؟ پس تکلیف آن راستها که خلاف میل آدم است چه میشود؟ هان؟
*
اصفهان
از گلستان شهدا تا بابالدشت
رادیو روشن است و مجری خانم دارد دربارهی نظام انتخاباتی در فرانسه حرف میزند. پیرمرد دست میبرد و خاموشش میکند.
راننده بسهمونه دیگه. خفهمون کردن با این انتخابات!
نگاهم میکند. چیزی نمیگویم.
راننده گفتن این تأمین اجتماعیا رو حقوقاشونو زیاد میکنن. ولی انگار خبری نیس.
من نکردن؟
راننده والا تا امروز که نه. البته با این وضع گرونی و تورم دیگه این حقوقا کم و زیادش همچین توفیری هم نداره!
بحث را میکشانم به انتخابات.
من دیگه هم چیزی نمونده. یه ماه انتخاباته.
راننده بعله. تو این یه ماه حالا خیلی وعده بهمون میدن. تازه اولِ کُریخوندن و لافزدنه. حالا صبر کن!
میخندد. شیشه را میکشد پایین.
راننده ولی انگار این احمدینژاده یُخده بعضِ باقیشونه. اونای دیگه معلوم نیس چیکاره از کار دربیان.
من چهطور مگه؟
راننده آخه محسن رضایی که نظامیه. کروبی هم که دیگه قدیمیه. پیره واسه این کارا. میمونه یه موسوی. میگن موسوی زمان جنگ که نفت ارزون بود، خوب اداره کرد. البته خب اون دوره تورم جهانی هم اینقد نبود. کمتر بود.
من حالا شما خودت به کی رأی میدی؟
راننده نمیدونم والا. موندیم بین این موسوی و احمدی.
من کی رأی میاره به نظرت؟
راننده همین احمدی میشه. من که اینطوری فکر میکنم. احتمالش بالاس. بسیج و سپاهم که پشتِشَن. بعدشم همیشه هرکی بیاد دو دوره میشه. هم خاتمی و هم رفسنجانی و هم خودِ خامنهای همهشون دو دوره موندن سرِ کار.
من شنیدم اصفهان هم که اومد خیلی مردم ازش استقبال کردن.
راننده آره! خب فعاله. اونای دیگه وقتی بودن یه ریال رو حقوق بازنشستا نگذاشتن. نه رفسنجانی، نه اون خاتمی. هیچکدوم. اونا فقط فکر سرمایهدارا بودن. تزشون سرمایهداری بود. بازم این یکی یه کم فکر قشر ضعیفه. خودشم خب حقوقبگیره. زحمتکشه. دردکشیدهاس. ریاستطلب نیس. دنبال جاهطلبی نیس. میخواد یه خدمتی بکنه به مردم. حالا البته یه جاهایی هم بعضی وقتا کار از دستش در میره! ولی خب. همینه دیگه.
آهی میکشد.
راننده اون رفسنجانی که بارشو بست. تمام این خصوصیسازیا رو اون علم کرد. این قراردادیا همهشون از طرحای اون بود. الان جوون اگه کار گیرش بیاد و استخدام بشه، امیدی به آیندهش نداره که. همهش دلواپسِ اینه که کارفرماش یه روز صُب پاشه بهش بگه هِرری! دیگه نمیخوامت! دوباره میشه اول گرفتاری و مکافات. من خودم دورهی شاه میرفتم کارخونهی زایندهرود؛ نساجی.
من همون که تو خیابون چهارباغ بود؟
راننده باریکلا. آره. صُبا میرفتم اونجا، شبشَم میرفتم درس میخوندم. بعد شیشماه رسمی شدم. بیمه و همهچی. خب آدم اونجوری امید داشت به آیندهش. خیالش راحت بود که فردا پسفردا یه ذخیرهای چیزی داره. یه همچین روزی بالاخره یه حقوق بخور نمیر بازنشستگی دست آدمو میگیره. بماند که با این تورم، منِ بازنشستهی هفتادساله بازم باید بیام با این ماشین مسافرکشی. ولی خب، جوون امروز چی؟ طفلک همچین آیندهای هم نداره. خداییش بازم به ما.
پاکت بهمن را از روی داشبورد برمیدارد و سیگاری آتش میزند.
راننده فقط خدا کنه یکی بیاد که واسه این مملکت خوب باشه. این مردم به اندازهی کافی ستم کشیدن. انقلاب و بعدشم جنگ و گرونی. دیگه بسهشونه به خدا!