من نفهميدم. اما پيرمرد راننده فهيمد. در جا. در همان نگاه اول. همان دم كه آن پسر جوان گفت «‌مستقيم». پسرِ جوان؟!

*

تهران

از چهارراه ولي‌عصر تا دروازه دولت

يكي از شب‌هاي آبان 87

 

 

ـ مستقيم؟

مي‌رود و جلو‌تر مي‌ايستد. بوق مي‌زند تا پسر متوجه شود براي او ايستاده.

پيرمرد راننده                    دِ بيا ديگه!

آرام سرش را مي‌آورد نزديك گوش‌م.

پيرمرد راننده                    ازون اِواخواهري‌هاست ها!

شايد اگر خنده‌ي موذيانه‌ي پيرمرد نبود متوجه منظورش نمي‌شدم. (براي چند لحظه دندان طلاش خودنمايي مي‌كند.) از آينه‌ي بغل خيره مي‌شوم به پسر كه دارد نزديك مي‌شود. ابروهاش را برداشته. غلط نكنم صورت‌ش هم كمي آرايش دارد. البته حتا اگر اين نشانه‌هاي صريح  و آن خنده‌ي پيرمرد نبود، از آن ناز و اداي هنگام راه‌رفتن‌ش مي‌شد بو برد. چه برسد كه آمد كنار پنجره ايستاد و دوباره پرسيد «مستقيم؟». لباس‌هاش اما كاملاً غلط‌اندازند و مردانه. و چه پوليور نارنجي قشنگي تن‌ش است!

سوار مي‌شود و همان صندلي پشتي مي‌نشيند. (گفتم تاكسي وَن بود اصلاً؟)

پيرمرد راننده                    پس چرا سوار نمي‌شي؟ من واسه تو وايسادم. نكنه ما رو دوس نداري؟ هان؟

از آينه نگاه مي‌كند به مسافر تازه‌سوارشده. لحن‌ش مي‌ترساند آدم را! احساس ناامني و خطر مي‌پراكند. پسر چيزي نمي‌گويد. كيف‌ش را مي‌گذارد روي پاهاش و آرام، به ناز، پنجره را باز مي‌كند. دوباره خنده‌ي پيرمرد. دوباره درخشش آن دندان طلا.

به دومين چهارراه، پشت چراغ، كه مي‌رسيم پياده مي‌شود. نگاه پيرمرد دنبال‌ش مي‌كند تا از خط عابر برود آن‌سوي خيابان. همين‌طور كه نگاه‌ش دنبال پسر است به حرف مي‌آيد.

پيرمرد راننده                    اينا آنتن‌َن! سوار مي‌شن كه شيكار كنن. همه‌ش دنبال يكي مي‌گردن كه تورشون كنه. خيلي هم از زنا و دخترا بدشون مياد. رابطه‌شون با زنا هيچ‌ خوب نيس. مي‌گن اونا مشتري رو مي‌پرونن!

چراغ سبز مي‌شود.

پيرمرد راننده                    همين دو ماه پيش، سرِ پارك‌وي يه پسره سوار شد گفت دربست منو ببر كرج. آقا ما از همون اول شك برمون داش كه چرا اين يارو رو صندلي بند نمي‌شه!‌ هي وول مي‌خورد. انگار ميخ زيرِ [...]ش باشه! نزديكاي آزادي ازش پرسيدم حالا كجاي كرج مي‌خواي بري؟ گفت هرجا شما بگي! حالا چه عجله‌ايه؟ ما بو برديم قصه چيه. گفتم چقد مي‌خواي كرايه بدي؟ عشوه اومد كه حالا از خجالتت درميايم يه جوري. دست برد كمربندشو باز كنه! نزديكاي ورزش‌گا بوديم. شب هم بود و كلاغ پر نمي‌زد اون‌ورا. عصباني شدم. زدم كنار. گفت پس چرا وايسادي؟ دست بردم درو باز كردم به‌ش گفتم گم‌شو برو پايين! ما اهل‌ش نيستيم! شاكي شد كه ديوونه شدي؟ وسط اتوبان من كجا برم حالا؟ گفتم من اين حرفا سرم نمي‌شه. هررري! انداختم‌ش پايين! مردك! قيافه هم كه نداش! عين جن بود سگ‌مصب! با اون دستاي پُرمو!

منتظر است عكس‌العمل من را ببيند. ولي چه مي‌توانم بگويم جز يك «عجب» كه از هر معني تهي‌ست.

پيرمرد راننده                    هر ماه دو سه تايي به تورمون مي‌خورن. امروزيه هم ازون زِبِلا بود!

دوباره همان خنده‌ي موذيانه. دوباره همان درخشش دندان طلا.