اشتباه محاسباتی دکتر شریعتی
تهران
بلوار کشاورز ـ اميرآباد
مرداد 87
خسته از يک روزِ کاري، خودم را از دفتر نشريه ميرسانم لبِ چهارراه تا به «خواب»گاه بروم. پاسي از نيمهشب گذشته، ولي هنوز پارک لاله مملو از جمعيت و سروصدا ست. علاوه بر تابستانبودن، شب نيمهشعبان است و خلقالله انگار هيچ تعجيلي براي به رختخوابرفتن ندارند. چند دقيقهاي ميايستم معطل تاکسي و زهي خيال باطل! آخر تسليم ميشوم به دربست. اولين ماشيني برايم بوق ميزند، پرايدي نوکمدادي است. «دربستِ» من ترمزش را ميکشد.
ـ تا آخرِ اميرآباد، کوي دانشگاه، چند ميبري؟
باز همان سئوال هميشهگي:
راننده چند ميخواي بدي؟
من من دو تومن ميدم.
راننده بکُنش دو و پونصد تا بريم.
من نه. کرايهش همون دو تومنه.
راننده باشه. سوار شو.
آنقدر خستهام که حال هيچ حرفي را ندارم. تا چهارراه فاطمي راننده ـ که هنوز چهرهش را نديده بودم ـ هم ساکت است. پشتِ چراغقرمزِ فاطمي، اما نُطقش وا ميشود. اول فکر ميکنم طبق قانون نانوشتهي شوفرتاکسيها چون داريم نزديک پمپبنزين ميشويم باز بحث قيمت بنزين است و کاربراتور و دينام. ولي نه. اينبار خيلي فرق دارد با هميشه. آنقدر که برميگردم و با تعجب به چهرهش نگاه ميکنم.
راننده اين محدودهها پر از خاطرات دکتر شريعتييه. در و ديوار رو که نيگا ميکني، ياد اون ميافتي. خاطرات تحصن و شلوغي و راهپيمايي.
کمي مکث ميکند. من هم ترجيح ميدهم چيزي نگويم تا او سخن از سر گيرد.
راننده اما دکتر يه اشتباه محاسباتي داشت.
با تعجب ميپرسم: «چه اشتباهي؟»
راننده اول اينکه اين مرد اساساً دکتر نبود. يه فوق ليسانسِ زورکي داشت. تو رشتهي نميدونم چي؟ حقوق يا يه همچو چيزي. ولي بالاسريهاش چون ديدن خوب حاضره براشون کار کنه، يه دکتراي افتخاريِ الکي از يکي از کشوراي عربي واسهش جور کردن. اونم همينطور سخنراني ميکرد و هاي و هو و سر و صدا، که آي مردم، اگه فلان طور بشه، يکِمون ميشه دو و دومون ميشه چار. مردمِ بيچاره هم باور ميکردن و دنبالش ميافتادن. چه ميدونستن اين قبري که سرش گريه ميکنن، مُرده توش نيس. چه ميدونستن اينجوري ميشه.
آهي ميکشد و با حسرت و تأسف سر تکان ميدهد.
راننده چهقدر اين مرد دانشجوهاي بدبختو تحريک ميکرد، ميرفتن جلوي گلوله، ميريختن زمين. يکيشون همين استاد نجاتاللهي بود ديگه. نظير اون زياد بود.
حالا ديگر رسيدهايم کنار پمپبنزينِ مقابلِ مسجد امير. ساعت دوازده و نيم شب، هنوز دمِ مسجد شلوغ است و مراسم جشن تمام نشده. طبق روالِ ـ به نظر من ناپسندِ ـ اين مسجد و بعضي مسجدهاي ديگر، صداي بلندگو تا چند خيابان آنطرفتر هم ميرود! صداي خطيب به گوشم آشناست. حاجآقا علوي، امامجماعت مسجد است که مثل هميشه آرام سخن ميگويد و باز مثل هميشه در موضوعات اختلافي!
حاجآقا علوي امام توي يه نامه به «سومي» نوشت ...
يک لحظه ياد حرفهاي دکتر شريعتي ميافتم دربارهي تفرقهي شيعه و سني؛ ياد حرفهاش در مورد استحمار؛ ياد کتاب «علي»ش؛ که ناگهان رشتهي افکارم پاره ميشود.
راننده يکي دو سالِ آخر عمرش، البته خودشَم يه چيزايي بو برده بود. ديده بود که اي دل غافل! اينهمه مردمو تحريک کرده که انقلاب کنن و فلان و بهمان بشه و مثلاً قشر تحصيلکرده بيان سرِ کار، اما حالا ميدون افتاده دست روحانيا و اونان که «يار... يار» ميخونن. ديد آخوندا دارن ميان بالا. پشيمون شد. خواست جبران کنه، ولي ديگه دير شده بود. يه حرفايي هم اون آخريا زد. سيا که ديد طرف ديگه داره از خط ميزنه بيرون، گفت تاريخ مصرفش تموم شده. فرستادنش فرانسه و کشتنش و بعدَم سوريه و خلاص!
حالا ديگر ميلههاي سبزِ کوي دانشگاه رسيدهاند به درِ اصلي کوي. دلم ميخواست مجبور نبودم پياده شوم. ولي خستهگي و خواب، تواني برايم نگذاشته. به بهانهي دادن اسکناس آبي دوهزارتوماني، يک بار ديگر به صورتش نگاه ميکنم. هيچ چيزش به شوفرتاکسيها نميخورد. نه قيافهش، نه حرفهاش و نه ادبياتش.
پياده ميشوم و تا رسيدن به اتاق، به اشتباهِ محاسباتيِ دکتر فکر ميکنم!