تبليغاتX
تاكسي‌نوشت - جوجه‌ماشینی

تاكسي‌نوشت

تاكسي‌نوشت‌هاي یک آقای جامعه‌شناس

 

 تهران

از سه راه ضراب‌خانه تا دوراهی قلهک

خرداد 88

 

 

پیرزن، همان‌طور که موهای جوگندمی‌اش را زیر روسری گل‌دارش می‌فرستد، به بنر تبلیغاتی‌ای که روبه‌روی حسینیه ارشاد نصب شده و در آن عکس تمام‌قد کروبی و کرباسچی است، اشاره می‌کند.

پیرزن                 چی نوشته زیرش؟

پیرمرد راننده خیلی آرام، اول نگاهی به پیرزن می‌کند و بعد هم به آن بنر. و با لحن تمسخرآمیزی می‌گوید:

پیرمرد                نوشته: برای تغییر آمده‌ایم.

پیرزن پوزخندی می‌زند.

پیرزن                 آره ارواح شکم عمه‌ت! همه‌ش دروغ! همه‌ش کلاه‌برداری!

پیرمرد تأیید می‌کند.

پیرزن                 ولی احمدی‌نژاد دزد نیست. اونای دیگه دزدن. ولی احمدی‌نژاد نیست.

پیرمرد                آره نیست. ولی اوضاع مملکت وحشتناکه. می‌بینی که!

پیرزن                 وحشتناک به خاطر کارای اوناس. بازم این بی‌چاره، بنده‌ی خدا یه کاری کرد واسه‌مون.

پیرمرد                آره آدم سالمیه. حیف که دیگه انتخاب نمی‌شه.

پیرزن                 وا! پس کی می‌شه؟

پیرمرد                موسوی!

پیرزن                 من که فکر می‌کنم دوباره همین احمدی‌نژاد می‌شه.

پیرمرد                حاضرم شرط ببندم بات. نمی‌شه.

آن‌قدر محکم و مطمئن می‌گوید که پیرزن مجبور می‌شود کمی از موضع‌ش عقب‌نشینی کند.

پیرزن                 آره خب. خیلیا می‌خوان به موسوی رأی بدن. ولی خب ... چی بگم والا!

پیرمرد                خانوم! آخه شما که خبر نداری! ازش خواستن بیاد. به زور مجبورش کردن که کاندید بشه. موسوی مغزه. درس‌خونده‌س. روشن‌فکره. هشت‌سال جنگ نذاش یه قرون اجناس گرون بشه. واسه همین آوردندش که وایسه اوضاعو روبه‌را کنه.

دیگر بیش‌تر ازین نمی‌توانم ساکت بمانم.

من                    شما می‌گی کی به زور ازش خواسته بیاد؟

از آینه اول نگاهی بهم می‌کند و بعد محکم می‌گوید:

پیرمرد                جناح راست.

من                    راست؟ راستیا که الان طرف احمدی‌نژادن.

می‌خندد.

پیرمرد                راست کیه به نظر شما؟

من                    خب مثلا یکی مث عسگراولادی، مث باهنر.

پیرمرد                نخیر. ما به رفسنجانی می‌گیم راست. اونای دیگه الکی‌ان.

من                    حالا با این تقسیم‌بندی شما رهبری راسته یا چپ؟

پیرمرد                اون اصول‌گراست! خامنه‌ای کاری به این دوتا جناح نداره. اون اصول خودشو داره.

من                    خب به نظرتون ایشون طرف‌دار احمدی‌نژاده یا موسوی؟

قبل از پیرمرد، پیرزن فوری جواب می‌دهد.

پیرزن                 پسرای خامنه‌ای که طرف‌دار احمدی‌نژادن. من شنیدم تو ستادِشَن.

پیرمرد                اینا مهم نیست. آخه خامنه‌ای که کاره‌ای نیس عزیز من!

من                    اِ! پس کی کاره‌ایه؟

پیرمرد                مملکت، قبضه‌ی رفسنجانیه. اصلاً نیازی به رییس‌جمهورشدن نداره. همین‌طوریش همه‌چی دست اونه. من دقیقا یادمه، بیست‌سال پیش تو روزنامه یه مصاحبه کرده بود با رفسنجانی؛ تیترش این بود: طرز برکناری رهبر! فهمیدی چی شد؟ اون‌موقع این فکرش بوده. حالام که تشخیص مصلحت همه‌کاره‌اس. بی‌خودی که به‌ش نمی‌گن اکبرشاه! پشت موسوی هم اونه. اون به‌ش گفته که بیاد.

پیرزن                 آره. منم قبول دارم. همه‌کاره رفسنجانیه.

پیرمرد                خلاصه خیال‌ت تخت باشه که موسوی می‌شه. فقط خدا کنه موسوی یه کار بتونه بکنه. که اگه بکنه واسه هفت جد و آبادش بسه. اون‌م اینه که هویت رو به ایران برگردونه. همین و والسلام.

من                    یعنی چی؟

پیرمرد                یعنی این‌که می‌ری خارج پاسپورت‌تو با دست‌مال کلینکس نگیرن! یعنی این‌که تو دنیا به‌ت احترام بذارن. واسه‌ت راه باز کنن. کاری که خاتمی تا یه اندازه‌ای کرد. تو دنیا هویت داد.

پیرزن                 به کی هویت داد؟ به رفسنجانی؟

پیرمرد                نه بابا! به ایرانیا.

پیرزن                 آهان! ببخشید اشتباهی شنیدم.

من                    حالا به نظرت موسوی می‌تونه این کارو بکنه؟

پیرمرد                می‌تونه. آره. موسوی یه سوسیالیسته. ملیه. کارش درسته. 

پیرزن                 ولی من که احمدی‌نژادو دوست دارم! رأی به‌ش ندادمو. ولی کاراشو خوش‌م میاد.

پیرمرد                آدم سالمیه. منم می‌دونم. ولی آخه اینا آدم سالم نمی‌خوان. رفسنجانی یه مشت بسیجی سالم را آورد، آلوده و خراب‌شون کرد. مث این‌که یه معتاد وقتی بخواد من و شما رو معتاد کنه اول میاد یه کم مواد مفتی می‌ده دستت. بعد که مشتری شدی دیگه بیچاره‌ت می‌کنه. این احمدی‌نژاد هم سالم بود ...

پیرزن                 یعنی حالا دیگه نیست؟

پیرمرد                چرا خودش سالمه. ولی دارودسته‌ش نه. اونا آلوده شدن. حکایت اون‌که از قدیم گفتن اول دم کدخدا رو ببین!...

من                    بعد دهو بچاپ!

پیرمرد                آره باریکلا! الان یه پاس‌دار سالم نیس. به جرأت به‌ت می‌گم. آلوده‌شون کردن. البته سران‌شون و اون اصل کاریا سالمن هنو. ولی باقی دیگه نه.

پیرزن                 چی بگم والا. قربون دست‌ت منو همین کنارا پیاده کن! ایشالا خدا آخر عاقبت همه‌مونو به خیر کنه. التماس دعا.

پیرمرد                خداحافظ خواهرم. به سلامت.

پیرزن پیاده می‌شود. به‌جا‌ش یک زن میان‌سال سوار می‌شود که می‌خواهد «کمی بالاتر» پیاده شود. پیرمرد راننده سیگاری آتش می‌زند و دوباره بحث را پی می‌گیرد.

پیرمرد                بعله آقا. من مخالف صددرصد این حکومت‌م. اصلا نمی‌خوام سر به تن این نظام باشه. ولی نذاشتن این احمدی‌نژاد کار کنه. دیگه هم رأی نمیاره. یعنی نمی‌ذارن بیاره. بنده‌خدا سالم اومد، سالم هم رفت.

من                    چرا اینو می‌گی؟! سپاه که خوب داره ازش حمایت می‌کنه. ظاهراً تو شهرای کوچیک و در و دهاتا هم که رأی خوبی داره. 

یک‌هو می‌زند زیر خنده. بلند. آن‌قدر که از توی آینه ردیف‌ دندان‌های زردش پیدا می‌شود. بر می‌خورد به‌م. با تعجب به فاطمه که کنارم نشسته نگاه می‌کنم.  او هم متعجب است. پیرمرد، خوب که خنده‌هایش را می‌کند می‌پرسد:

پیرمرد                تو چندسالته جوون؟

من                    بیست و هفت.

پیرمرد                بدت نیاد ها! تو هم‌سن بچه‌های خودمی؛ ولی هنو جوجه‌ماشینی هستی! هیچی نمی‌دونی. باید برسی به سن من!

من                    چه‌طور؟ چی رو نمی‌دونم؟

خنده‌اش تمام می‌شود. لحن‌‌ش جدی می‌شود.

پیرمرد                اینا می‌گن علی گفته سیاست ما عین دیانت ماست. ولی دروغ می‌گن. علی هم‌چین حرفی نزده. سیاست چیز کثیفیه. دیانت پاکه. منزهه. این دوتا با هم جور درنمیان. عین آتیشه و پنبه. حالا فهمیدی؟

ساکت می‌شود. چند لحظه‌ای به سکوت می‌گذرد. 

من                    حالا خود شما به کی رأی می‌دی؟

پیرمرد                من؟! به هیچ‌کس آقا! من فقط یه بار تو عمرم رأی دادم که پشیمونم. اونم به جمهوری اسلامی بود. والسلام. همون برای هفت پشتم بس بود! هیچ‌وقت دیگه نه رأی دادم و نه خواهم داد. ابایی هم ندارم که این حرفا رو بزنم. آخه یه روز یه پاس‌دار سوار کرده‌ بودم، به‌م می‌گفت تو حرفات بوی خون می‌ده. به‌ش گفتم خیلی خب! پس چرا معطلی؟ یه گلوله خرج‌‌م کن! بزن دیگه! ولی من رأی نمی‌دم. نمی‌خوام بدم. مگه زوره؟

زن که تا حالا ساکت نشسته بود به حرف می‌آید.

زن                    مگه نمی‌گن دموکراسی؟ خب دیگه واسه چی مجبور می‌کنن مردمو؟ هرکی دل‌ش خواس رأی می‌ده، هرکی هم نخواس نمی‌ده دیگه.

من                    بله. کسی هم مجبورتون نمی‌کنه. این حق شماس. می‌تونین بی‌خیال‌ش بشین.

پیرمرد                اون یه عده‌ای هم که مث بچه های من می‌رن رأی می‌دن، می‌دونی به خاطر چی می‌دن؟ واسه فرداروزی که مبادا یه جای دولتی بخوان استخدام بشن. چون تو گزینش اولین کاری که می‌کنن اینه که صفحه‌ی مُهرا رو نیگا می‌کنن.

من                    واقعاً این‌جوریه؟     

پیرمرد                دقیقاً همین‌جوره. تازه‌شم؛ مگه کسی برای من کار کرد، که منم به‌ش رأی بدم؟ والا! شصت و هفت سالمه. پنجاه سال واسه این مملکت جون کندم. اون‌وقت هنوز باید بیام بااین لاقاته تو خیابون مسافرکشی. هنوز باید از شما و این خانم گدایی کنم. حالا گدا دست‌‌شو این‌طوری می‌گیره، من این‌طوری باید بگیرم.

دست‌ش را دراز می‌کند طرف من. مثل راننده‌ها که می‌خواهند کرایه بگیرند.

زن                    حالا بازم خدا رو شکر کن که این ماشینو داری!

پیرمرد                بعله. خدا رو شکر که سالم و سلامت‌م. تو اون‌ش حرفی نیس. مسأله اینه که من با این سابقه باید بیام مسافرکشی، او‌ن‌وقت یه مُشت بی‌سوادِ لمپن باید در رأس کار باشن. این آدمو می‌سوزونه.

زن                    شوهر من، تو همین دولت که شعار عدالت می‌ده، از کار بی‌کارش کردن. اخراج شد؛ حالا نشسته گوشه‌ی خونه. افسردگی گرفته. اگه می‌خواس می‌تونست با یه تلفن کار خودشو حل کنه. همون‌طور که خیلیای دیگه کردن. ولی نکرد. نخواس مث خودشون عمل کنه. سالم موند. اونا هم که دیدن این یکی رام نمی‌شه بیرون‌ش کردن. به همین راحتی. اینه معنی عدالت! ازین بالاتر دیگه چی می‌خوای؟

پیرمرد                نه خانوم. اینا که عدالت نمی‌فهمن. عدالتو باید علی معنی کنه. خدا شاهده هفته‌ی پیش یه مسافر سوار کردم واسه دربند. سر صحبت باز شد. یهو طرف در اومد به من گفت می‌خوای ازین شوفری خلاص‌ت کنم؟ گفتم چه جوری؟ گفت بیا واسه من کار کن! ماهی هم یه میلیون حقوق‌ت می‌دم. گفتم مگه چه کاری هست که تو حاضری یه میلیون به خاطرش به من بدی؟ گفت تو کاری‌ت نباشه. یه سری سند و پرونده‌ است. بدون این که کاری به توش داشته باشی باید ببری این‌ور و اون‌ور. به‌ش گفتم نه آقای عزیز! اشتباه گرفتی. من حاضرم مسافرکسی کنم ولی لقمه‌ی حروم سر سفره‌ی زن و بچه‌م نبرم. پنج‌تا بچه بزرگ کردم، همه‌شونم شکر خدا دکتر ـ مهندس. نذاشتم یه لقمه‌ی حروم از گلوی یکی‌‌شون پایین بره. از صُب تا شب، هزارتا فلاکت می‌کشم تا نون‌م حلال باشه.

من                    خدا ایشالا برکت بده به‌ت!

زن                    آقا قربون دست‌ت، من همین کنارا پیاده می‌شم.

پیرمرد همان‌طور که ایستاده تا زن پیاده شود از توی آینه نگاهی به من می‌کند و می‌گوید:

پیرمرد                ولی خیلی باید مواظب باشی جوون! بپا آلوده نشی. آلوده بشی دیگه کارت تمومه. قدرت خیلی آلوده‌س جوون! خیلی! بپا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388   توسط محسن حسام مظاهری  |