تبليغاتX
تاكسي‌نوشت

تاكسي‌نوشت

تاكسي‌نوشت‌هاي یک آقای جامعه‌شناس

 

تهران

از میدان امام‌حسین تا پیروزی

 

 

سوار که می‌شود، بوی بربری تازه می‌پیچد توی ماشین. آن‌قدر که آدم به هوس می‌افتد. اما دریغ از یک تعارف خشک و خالی! پیرمرد، سوار شده و نشده، هم‌آن‌طور که تکه‌تکه ‌نان در دهان‌ش می‌گذارد، به حرف می‌آید. شمرده‌شمرده و آرام.

پیرمرد   این بربری دو سه هفته پیش بود دونه‌ای شصت‌تومن، حالا خریدم دونه‌ای هفتاد و پنج تومن. یعنی بیست‌و پنج درصد افزایش قیمت، اون‌م تو دو هفته!

راننده سر تکان می‌دهد و نچ‌نچی حواله می‌دهد.

پیرمرد       به شاطر می‌گم چرا؟ می‌گه چون رفسنجانی رأی نیاورد و احمدی‌نژاد شده. ملتفتی؟

معلوم نیست خطاب‌ش با کیست. اما راننده دنباله‌ی بحث را می‌گیرد.

راننده       آقا! اون بالاشهر، سنگک رو می‌دن دونه‌ای هشتصدتومن. یه دونه نون این‌قدری ...

فرمان را ول می‌کند و دستان‌ش را از هم باز می‌کند، به اندازه‌ی طول یک نان سنگک. دست چپ‌‌ش از پنجره‌ می‌زند بیرون. ماشین، یک‌آن سکندری می‌خورد و نزدیک است بخورد به پیکان بغلی.

راننده      ... حالا گیرم یه ذره هم خاش‌خاش روش ریخته باشه. یه عده که فقط وُسع‌شون می‌رسید نون خالی بخورن هم دیگه نمی‌تونن.

پیرمرد      ای آقا! من چه کار دارم به اون بالاشهریا. من می‌گم من چندساله این بربری رو از همین شاطر می‌خریدم شصت‌تون، حالا یه‌شبه پونزده‌تومن کشیده روش. اون‌م به خاطر این انتخابات. اگه به اون باشه که پنجاه و هفت، پنجاه و هشت این نون بود یکی پنج قرون.

راننده       ولی عجب انتخاباتی بود آقا‌! دیگه چی بشه که هم‌چین انتخاباتی پیش بیاد.

جوان جلویی به حرف می‌آید.

جوان     عمرا دیگه پیش نمیاد. دیگه کسی نمی‌ره پا صندوق.

پیرمرد   چرا آقاجان! می‌رن. خوب هم می‌رن. یه عده تو مملکت هستن اگه حکومت به سلابه بکشوندشون هم باز عینهو گوسفند می‌رن رأی می‌دن.

راننده   آقا خب می‌ترسن دیگه. فکر آب و نون و استخدام خودشون و درس‌خوندن بچه‌شونو می‌کنن طفلیا. چی‌کار کنن خب؟! ... می‌گم حالا این موسوی کجا هست‌ش؟ خبری‌ش نیست.

جوان     می‌گن تو حصره. نمی‌ذارن از خونه‌ش بیاد بیرون.

راننده       نه بابا! راست می‌گی؟

جوان     به خدا. خودم خوندم تو اینترنت.

راننده   جل الخالق! آقا کی فکرشو می‌کرد کار به این‌جا برسه؟ آخه اینا که ناسلامتی از خودشون بودن.

پیرمرد       دِ آخه ساده‌ای برادر من! اینا همه‌ش بازیه. واسه خرکردن من و شماس.

راننده شاکی می‌شود.

راننده   بازیه؟ کجاش بازیه؟ این‌که زدن خارِ ملتو آبجی کردن بازیه؟‍! این‌همه جوونو به کشتن دادن بازیه؟!

پیرمرد   خودتم می‌گی خارِ ملتو. خب به این حضرات سَنَنَه؟ این رییس رؤسا خون از دماغ یکی‌شون اومد؟ نه! فقط ملت ضرر دید این وسط. مث همیشه. همین رفسنجانی؛ مگه نبود که دخترشو فرستاد تو جماعت که اون حرفا رو بزنه؟ چی‌کارش کردن؟

جوان     فائزه رو که گرفتن.

پیرمرد پوزخند می‌زند.

پیرمرد   چه‌قدر؟ به شبانه‌روز هم نکشید که برگشت تنگ بغل باباش. نه آقاجان! نقل این حرفا نیس. ملت واسه این جماعت فقط حکم هیزم آتیشو دارن و والسلام. گرمای آتیشش هم مال دیگرونه. چپ و راست هم نداره. از قدیم گفتن سگ زرد، برادر شغاله.

جوان     می‌گن حجاریان و تاج‌زاده رو می‌خوان اعدام کنن.

پیرمرد   اونا بگن، تو چرا باور می‌کنی پسرجان؟ چاقو که دسته‌ی خودشو نمی‌بره. اینا وصله‌ی همین حکومتن. شماها جوونین، ندیدین دوره‌ی چل‌چلی این حضرات چپی رو. ما که این موها رو دونه به دونه سفید کردیم می‌دونیم. حرف، زیاد می‌زنن. ولی بذار یه کم دیگه بگذره و آبا از آسیاب بیفته. اون‌وقت من هستم، شمام هستی. اگه یکی از این حضرات خون از دماغ‌ش اومد. به‌جاش می‌افتن به جون خلق‌الله. یکی یکی می‌کشونن‌شون به حساب‌کشی. حالا صبر کن و ببین.

راننده       من شنیدم تو شهرک غرب، رو درِ خونه‌هایی که شبا الله‌اکبر می‌گن، ضربدرِ قرمز زدن.

پیرمرد       بعید نیس. اینا همه‌ش زهرچشمه.

راننده   دیگه این سری یه کاری کردن که، ببخشیدا، کسی دیگه تخم نکنه اعتراضی بکنه. چون می‌دونه اگه بکنه دهن مَهَن‌شو ‌[...] است!

جوان، دوباره به حرف می‌آید. با هیجان.

جوان     راستی خبر دارین که. این هفته رفسنجانی قرار بیاد نمازجمعه. میرحسین هم گفته که میاد. ایناها. این‌جا نوشته.

اشاره می‌کند به «اعتماد ملی» که دست‌ش است.

جوان     فکر کنم دوباره غوغا بشه. خیلیا می‌خوان بیان نمازجمعه. من و رفیقام که قرار گذاشتیم حتما بریم.

پیرمرد به تلخی می‌خندد. هم‌آن‌طور که شیشه را می‌کشد پایین، آرام، چیزی زیرلب زمزمه می‌کند و آه میکشد. گوش تیز می‌کنم که بشنوم.

پیرمرد       آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت.

نگاه‌م می‌افتد به بربری‌ها. دیگر بوی تازه‌گی نمی‌دهند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388   توسط محسن حسام مظاهری  |