تهران
از پيچ شميران تا سه راه ضرابخانه
یکی از روزهای اول سال
از آنهاست که قیافهش هیچ به شوفرها نمیخورد؛ موهای جوگندمی فرفری کوتاه و مرتب، صورت تراشیده و پهن، کت کتان و تیشرت سفید. و باز از آنهاست که یک دل سیر حرف برای گفتن دارند و وقتی گوش مناسبی[!] سرِ راه به تورشان بخورد، سوارش میکنند. آنها که باید سرت را تکیه بدهی به بالشتک بالای صندلی و کمربندت را ببندی و دست به سینه بنشینی و «سخن مگویی مگر آنگه که بینی چون نگویی جانت به در رود»!
من هم سعی کردم همهی این مشخصات را رعایت کنم. به علاوهی آنکه موبایلم را در حالت RECORD قرار دهم.
*
راننده آقا ما يه هفته مونده به عيد رفتيم شهرداري، عوارضمونو داديم. حالا دو روز پیش از اونجا زنگ زدن، گفتن كه تو حسابداري يه اشتباهي پيش اومده و يه بار ديگه بايد بياي حساب كتاب كني! منم رفتم. نگو حسابداره دوتا صفر ناقابلو پس و پيش كرده بوده، همهچي ريخته بوده بههم. گفتم باشه، طوري نيس. يه بار ديگه از نو حساب كنيم. يارو دوباره قبضو صادر كرد. گرفتم ديدم 6 تومن كشيده روش! گفتم چرا زيادش كردي؟ در اومده ميگه بابت ديركرد! ميگم كدو ديركرد؟ ميگه 28 و 29 و 30 اسفند كه تعطيل بود. اينور سال هم پنج روز! روهم ميشه يه هفته و يه روز ديركرد! ميگم مرد حسابي! اولندش تعطيل بوده به من چه؟ دومندش حسابدار تو اشتباه كرده؛ من بايد تووونشو بدم؟! سومندِش بيانصاف! بانك هم تا 10 روز ديركرد نميگيره. تو ميخواي بگيري؟ يارو صداشو كلفت كرد كه: همينه كه هست! منم ديديم طرف داره حرف ناحساب ميزنه، داد و هوار راه انداختم. اخلاقم نيستا! گفتم اين كار تو اسمش ميدوني چيه؟ نزولخوري! اگه نميدوني بدون! يهمَن ريش گذاشتي فكر كردي ديگه مسلمون شدي ارواح عمهات! بااينهمه ادعا داري روز روشن نزول ميخوري؟ گفتم من بايد با رييست حرف بزنم. گفت نيستش! رفته بيرون! گفتم بيخود كرده تو ساعت اداري رفته بيرون! بايد بياد اينجا كار مردمو راه بندازه! اين چه حقوقيه شماها دارين ميخورين؟ با كمكاري، با اسراف، با قلدري و زورگويي به مردم، با نزولخوري و پارتيبازي و رشوه! ظاهرشو نيگا ميكردي به قول معروف ازون حزباللهيهاي شيشموتوره بود! ارجينال! آكِ آك! ولي مث آب خوردن نزول ميخورد!
آهي ميكشد.
راننده همينه آقا! اين خاصيت قدرته! قدرت كه اومد اين چيزا رو هم دنبال خودش ميآره. هركي باشي، ميافتي تو دامش. مسلمون و كافر هم نميشناسه. خدا رحمت كنه. شما يادت نميآد. اين مرحوم طالقاني وقتي رفت مجلس، نشست رو زمين. نرفت بشينه رو اون صندليهاي قرمز. ميگفت اين صندليا آدمو گير ميندازه. بشيني روش، گير ميافتي. همين هم شد. آقا! همه قبولش داشتن. فدايي، مجاهد خلق، حزباللهي، جنبشي، پيكاري. همه. حتا تودهايها و كمونيستا. يه سربازه بود، همسايهمون بود. اين رفت كمونيست شد. چون باباش صُب به صُب با لگد ميافتاد به جونش كه پاشه نماز صبحشو بخونه. اينم زده شده بود؛ از خدا، از دين، از همه چي بريده بود. ولي طالقاني برش گردوند. تفسير قرآن طالقاني برش گردوند. دوباره نمازخون شد. اينه آقا! آخوندِ خوشاخلاق اينطور ميتونه تأثير بذاره. همين حاجآقاي مسجدجامعي رو ميشناسيش؟
من بعله. همين كه داداشش وزير بود دیگه؟
راننده آره، فكر كنم همون باشه. من ميشناسمش. چهقدر خوشاخلاق. خوشبرخورد. مؤدب. تميز. شيك. آقا! با بچههاي مسجد ميره استخر، ميره سونا، ميره مسافرت. باورت ميشه؟ یا مثلاً همين حاجآقاي نوري. يحيي نوری.
من كه پارسال فوت كرد.
راننده باريكلا. خدا رحمتش كنه. امامجماعت مسجد محل ما بود. من بچهي ميدون شهدام. خونهمون اونجاس. همين شيخ چندهزارتا آدمو مسلمون كرد. كم نيستا! حالاييها عرضهي يكيشم ندارن! يا همين بهشتي. چهقدر آقا بود! چهقدر كمالات داشت. اونقدر خاكي. اونقدر متواضع. من خودم يادمه يه بار رفتم دعوتش كردم بياد مدرسهمون سخنراني كنه. دوم دبيرستان بودم. نگفت برو بچه! من نميرسم. نه! اومد. چه سخنرانياي هم كرد. همه بچهها عاشقش شدن. نانجيبا خوب ميدونستن كيا رو بايد ببرن ديگه. دونهدرشتا رو بردن و نوبرا بردن! حالا آخونده سوار ماشين ضدگلوله ميشه. تو كاخ ميشينه. صدتا محافظ و نگهبان داره. خوب معلومه كه ديگه حرفش خريدار نداره. بد میگم آقا؟ هان؟
من والا چی بگم!
راننده آخوندي كه بين خودش و مردم ديوار بتني كشيد ديگه نميتونه بفهمدشون. مشكل اينا هم اينه كه فكر ميكنن مردم عوام و نادوونن. نه آقا! مردم اتفاقا خيلي هم عاقلن! عاقلن كه به حرف تو گوش نميكنن ديگه. چون پايين منبرتم ديدن. بيرون صف، نون خريدنتم ديدن. تو اداره پارتيبازيكردنتم ديدن. خدا شاهده من آخوند ميشناسم نزولخوره! بچهشم يه لاشيِ هيزِ دختربازي شده كه لنگه نداره! به قرآن قسم عرقخورم ميشناسم، بچهش ولش كرده رفته قم، طلبه شده. چهقدرم جوونِ آقا و پاكيه!
من جدی میگی؟
راننده به امیرالمؤمنین! آقا! اين قرآن ما همهچيزش خوبه. هيچي كم نداره. كامل كامله. به خدا قسم اگه درست تفسيرش كنن يه جوون هم نميره دنبال گناه. نميره مسيحي بشه، بهايي بشه، كافر بشه. دِ آخه اين آخوندا خوب نميگن واسه مردم. خوب بلد نيستن تفسير كنن. ميدوني چرا؟ چون خودشون هم خوب نفهميدن كه حالا بخوان بگن. بعله مشكل اينجاس. درد اينجاس. اون صندلي قرمزا كار دستشون داده! آخوند كه نِشَس پشت ميز، ديگه رو منبر نميشينه. ديگه اصلاً مسجد نميآد كه رو منبر بشينه. اون دوره طرف ميرفت تا خرخره تو كاباره عرقسگي ميخورد، مياومد خونه ـ ببخشيد ـ به دختر خودش تجاوز ميكرد! حالا يه دختر ـ پسر دارن تو خيابون ميرن، هی بهشون گير ميدن كه شما چه نسبتي باهم دارين! بابا! نه به اون شوري شور، نه به اين بينمكي! آخه پدرصلواتي! زياد فشار بدي فنر از جا در ميرهها! ديگه نميشه برش گردوندا! خدا شاهده قبل انقلاب من يه رفيق داشتم، دايمالخمر! حرفهايها! ازونا كه اگه عرقشو نميخورد شب نميخوابيد. اما همين يارو ماه رمضون و محرم و صفر كه ميشد لب نميزد. غلاف! اصلا و ابدا! عرقخورشم حرمت نيگر ميداش. به امام زمون من قبل انقلاب نديدم كسي ـ زبونم لال ـ به امامحسين اهانت كنه. به حضرت علي اهانت كنه. حتا كمونيستا هم اين كارو نميكردن. اما حالا بعضيا به اماما فحش ميدن! به خدا فحش ميدن! ديروز يه بابايي رو سوار كردم سرباز بود. تو خدمت نميدونم چه بلايي سرش آورده بودن، شاكي بود، داش به خدا فحش ميداد! بهش گفتم آخه تو با اينا بدي، چيكار به خدا داري؟ فكر نميكني اون كه تو رو از شيكم ننهت درآورده، اگه يه آن اراده كنه جفت كليههات از كار ميافته؟ ميشنوي آقا؟
من بعله. گوشم با شماس.
راننده اينا نتيجهي همونه كه ورداشتيم همهچي رو باهم قاطي كرديمها! اينا نتيجهي قدرته. نتيجهي اينكه دين رو آورديم تو قدرت. آخوندو كرديمش مديركل. اونوقت به محضي كه طرف تو يه اداره يه چيزي ديد، از دين زده ميشه. سياست بيپدر و مادر رو وقتي با دين قاطيش كني اين ميشه كه هست. آخه كار دين كه اين نيس. شما پاپ رو نيگا كن. چهقد قدرت داره. اراده كنه همهي اين رييسجمهورا و نخستوزيراي اروپايي رو ميتونه عوض كنه. خب اين قدرت مال چيه؟ مال اينه كه مقام معنوي خودشو حفظ كرده. جايگاه خودشو با دولت قاطي نميكنه. مگه همين آقاي خويي خودمون نبود؟ خدا رحمتش كنه. مگه كم نفوذ داشت تو مردم؟ مگه كم حرفشو ميخوندن؟ يا همين حالا همين آقاي سيستاني تو عراق. اصلا تو جزييات سياست دخالت نميكنه.
من آقاي سيستاني كه اتفاقاً خيلي الان تو سياست عراق تأثير داره.
راننده بعله. معلومه. نفوذش خيلي بالاس. ولي نميياد فرض بفرمايين بگه كي وزير باشه كي نباشه كه. ما اينو ميگيم. ميگيم اگه آخوند، آيتالله، حجتالاسلام، هرچي؛ اومد تو جزييترين امور كه نه بهش مربوطه و نه تخصصشو داره خواست دخالت كنه، خب اينطوري چارتا آدم ديگه هم پاشونو ميكنن تو كفش دين و ميشن آخوند! اگه تو جاي يكي ديگه رو بگيري، يكي ديگه هم پيدا ميشه كه جاي تو رو بگيره! درست ميگم آقا؟ اگه غلطه شما اصلاحش كنين! خب آخه قربونت برم! چرا كلاس خودتو ميآري پايين؟! چرا ارزش كار خودتو كم ميكني خب؟ هان؟ بشين سر جاي خودت، عوضش آقايي كن! يه كاري كن كه شاه و وزير و وكيل و مدير پاشن برسن خدمتت. بيان پيشت. نه كه تو بري پيش اونا. مگه نبود؟ شاه ازينجا ميكوبوند ميرف قم، دستبوس آقاي بروجردي. نه كه اعتقاد داشته باشه. شايدم داشته، ما چه ميدونيم؛ الله عالم. ولي درهرصورت مجبور بود بره. چرا؟ چون ميدونِس قدرت مرجعيت يعني چه؟ مگه ميرزاي شيرازي نبود؟ ولي حالا ديگه كجاس اون نفوذ كلام؟ كجاس اون قدرت؟ هان؟ تموم شد.
چند لحظهای به سکوت میگذرد. دارم به حرفهای مرد فکر میکنم که آخرین جملهاش را هم میگوید. همراه با تکاندادن سری و کشیدن آهی.
راننده اينه آقا! اين عاقبت همون صندليقرمزهاست.
