|
تاكسينوشت تاكسينوشتهاي یک آقای جامعهشناس
| ||
|
آخرين مطالب
وبلاگهای دیگر من
|
20 دی 90 تهران از ونک تا میرداماد
پیرمرد نگاهش به شاخههای نرگس در دستم است. میپرسد: پیرمرد حالا اینا بو اَم داره؟ شاخهها را میگیرم طرفش. بو میکندشان. پیرمرد خیلی کمه بوشون. من دیگه در حد گلخونههای تهران بو میده دیگه. نرگس شیراز که نیس. مرد جوان شیکپوشی که صندلی جلو نشسته و یک عینک آفتابی درشت بر چشم دارد، بدون آنکه سرش را برگرداند طرف ما میگوید: مرد جوان البته اون که به اسم نرگس شیراز مشهور شده، اصلش مال بهبهانه، نه شیراز. تقریبَن از حدود سه چار هفتهی پیش چیدنِشون شروع شده تا یکی دو هفتهی دیگم هس. اگه برین بهبهان میبینین. یه عالم دشت، پُرِ نرگس. خیلی جذابه. ولی خب کیه که اینا رُ به مردم معرفی کنه؟ ما اینجا تو این تهرون، عادت کردیم همین صحنهها رُ ببینیم. همش باید دعوا ببینیمُ درگیریُ سروصدا وُ ترافیکُ دودُ دَم. همَش تو سرُ کلهی هم میزنیم. نفسم که میکشیم، دوده. پیرمرد آره والا. چن وقت پیش، من یکی از همکارای قدیمم به یکی دیگه از همکارا گفت آقاجون ما تو گلپایگان زندگی میکنیم، اونجام عسلای خیلی خوبی داره، بیاین تابستون یه سر اونجا. خلاصه اون بنده خدا وُ خونوادَشُ با خودش برد اونجا پیش خودش. یه یه هفتهای اونجا بودن. یه روز دیدمش، گفت عجب غلطی کردم اینا رُ دعوت کردم. گفتم چرا؟ گفت اینا اومدن، من همون صبح اول صبحونه شیر تازهی گاو گذاشتم جلوشون. میگفت همَشون از دَم مریض شدن، کارشون کشید به بیمارستان. عادت نداشتن شیر تازه بخورن. به اون چربی. مث یه دست کلهپاچه سنگین بوده واسَشون. بدنِشون عادت نداشته. مگه نه محلیاشون میخورن، صد سالَم عمر میکنن. ولی ما اینجا به همین زندگی عادت کردیم. یه مشت آب سفیدُ میخوریم به اسم شیر، نه چربی داره، نه خاصیت، نه هیچی. گفتم بِش باباجون ما که به اون هوا عادت نداریم. ما باید بهجای اکسیژن دود تنفس کنیم، باید آب سفید به جای شیر بخوریم. بدنمون اینجوری عادت کرده. جایی بریم که هوای سالم باشه، غذای سالم باشه، مریض میشیم. این که اسمش زندگی نیس. زندگی رُ اونا میکنن که تو درُ دهاتن. آروم، تمیز، پاک، سالم. نه استرسِ ما رُ دارن، نه اعصابخوردیِ ما رُ دارن، نه این غذاهای ناسالم ما رُ دارن. آخه گوسفندی که کاغذُ آشغال بخوره، این چی میشه گوشتش؟ من خب اونام حسرت زندگی ما تو تهرون رُ میخورن. پیرمرد بعله. خب به خاطر امکاناتشه. مگه نه امکانات تهرونُ ببری گلپایگون، طرف مگه مغزِ خر خورده بیاد تو این دودُ دِم؟ ولی زندگیِ سالمُ خیال آسوده رُ اونا دارن. مرد جوان خیال آسوده که ندارن. این دوستمون که میگن اونا حسرت اینجا رُ دارن، واسه اینه که گول ظواهر اینجا رُ میخورن. نه اینکه هیچ دردی نداشته باشن. بندههای خدا اونام درد خودشونُ دارن. الانه دیگه اوضاع همه بِهَم ریخته. همه درد دارن. مشکل دارن. بدبختی دارن. منتها اونا اقلکم یه هوای تازه دارن که توش نفس بکشن. یه طبیعت بکرُ قشنگ دارن. یه آرامش دارن. من شغلم جوریه که مدام در سفرم. هفتهای لااقل دو بار سفر میرم. همهجای این مملکتُ رفتم. شما پرتترین جای این مملکتُ بری، اونقد جاهای دینی داره، اونقد طبیعت بکرُ دسخورده نداره، اونقد زیبایی داره که خدا میدونه. دختری که از آن وقت تا حالا ساکت نشسته بود، میپرد وسط حرف مرد جوان و از راننده میپرسد: دختر آقا من میخوام برم دفینه. راننده موزهی دفینه؟ جلوتره. دختر از روی کاغذ آدرس را بلند میخواند: دختر جنبِ دفینه، بازار بزرگ. پیرمرد میخوای دفینه یا بازار بزرگ؟ دختر بازار بزرگ. راننده بیا این دفینه، اینم بازار بزرگ. دختر چقد میشه؟ راننده شیشصد. دختر بفرمایین. راننده خورد نداشتی؟ صدی چی؟ دختر نه. دختر که پیاده میشود، پیرمرد از مرد جوان میخواهد که ادامه دهد: پیرمرد میفرمودین. مرد جوان بله عرض میکردم. یه مملکت چارفصل داریم. شما اردیبهشت هرجای این کشور که بری یه صفای خاصی داره. بینظیره تو دنیا. ولی قدرشُ نمیدونیم. یه دورهای من اردیبهشت میرفتم لرستان. این طبیعت زاگرس، اصلن دیوانهکنندَس. ولی این ملت ما فقط راهِ شمالُ بلدن. تا دو روز تعطیلات پیدا میشه راه میافتن طرف شمال. پیرمرد واسه اینکه نزدیکه. مرد جوان نه. چطور حاضرن هشت ساعت تو راهبندون جاده چالوس وایسن، ولی حاضر نیستن پنج ساعت از اونوَر برن لرستان، پای زاگرس. من نمیفهمم چی داره این شمال آخه؟ پیرمرد هیچی. یه دریا داره که اونم ممنوع الوروده و نمیشه رف توش. من تازه دیگه تهرانیا چیزی از شمال باقی نگذاشتن. پیرمرد بعله. همینطوره. مرد جوان یا همین کیش که حالا مثلن بهترین جای تفریحی ایران شده وُ ادعاشونه آقایون که اینجا رُ کردیم قطب گردشگری. چارتا برجُ پاساژ ساختن اسمشُ گذاشتن گردشگری. ملت هم میرَن فقط واسه خرید. درصورتیکه این جزیره یه عالم خواص درمانی داره. به خاطر مقدار بالای اکسیژنی که اونجاس. به خاطر مرجانهای دریاییش. فقط یهجای دیگه تو دنیا هست که این ویژگی رُ داره. اونم بحر المیته، بین اردنُ اسرائیل. اونجا چون کمارتفاعترین جا تو دنیاس، اکسیژن زیادی داره. اگه برین میبینین دورتادورِ تمام ساحلاش هتلای بزرگِ زنجیرهایِ بینالمللی ساختن به چه بزرگی. و چقدر از سراسرِ دنیا گردشگر میاد اونجا واسه درمان. همین شرایطُ تو کیش ما داریم. بهترشم داریم. چون اینجا بهخاطر یه موجود طبیعیه، یعنی مرجانا. ولی کیه که استفاده کنه؟ پیرمرد اصلن کسی خبر نداره. مرد جوان یا همین سواحل بوشهر. جنس شنماسههای خاصی که اونجا داره تو دنیا کمنظیره. طوریه که یه عالم خاصیت درمانی داره. شاید فقط یه جای دیگه تو دنیا شبیهش هست اونم سواحل استرالیاس. ولی اصلن ما استفاده نمیکنیم. یا سمت چابهار همینطور. باید یه عده برن سرمایهگذاری کلان کنن، اطلاعرسانی کنن. ولی کی این کارُ میکنه؟ پیرمرد هیشکی. مرد جوان تو عسلویه، آب اونجا جون میده برای غواصی. یکی از بهترین نقاط دنیاس واسه غواصی. یه آقایی هم اومد چَن وقت پیش سرمایهگذاری کرد اونجا مجموعه غواصی راه انداخت. یه مدتی گذشت، نه کسی تحویلش گرفت، نه تبلیغشُ کرد. هیچی دیگه، ورشکست شد بنده خدا. پیرمرد همینه دیگه. اصلن کسی به فکر نیس. کی جرأت میکنه سرمایهگذاری کنه؟ مرد جوان شیرازیای قدیم یه رسمی داشتن، وقتی بچهشون به دنیا میومد شراب دفن میکردن. حالا همون شرابُ ببین ترکیه چه قیمت میدَن. پیرمرد همینطوره. یادمه. آقا من همین کنار پیاده میشم. همانطور که پیاده میشود: پیرمرد مشکل ما یک دوتا نیس که آقا! با پیادهشدن پیرمرد، چند دقیقهای به سکوت میگذرد. ذهن من هنوز درگیر دشتهای نرگس بهبهان است. میپرسم: من نرگسای بهبهان همین اندازهایاَن؟ یا ازون درشتتران که بِشون میگن شهلا؟ برمیگردد و اول با تعجب به من و بعد هم به گلها نگاه میکند. مرد جوان نه درشتتر از اینه. خصوصیت بذرشونَم اینه که یه بار که بکاری تا چندینسال برات گل میده. هر سالم که میگذره گُلاش بزرگتر میشه. راننده به اون میگن نرگس. نه این تهرونیا. گل باید تو خاک دربیاد. نه گلخونه. بیبو وُ بیخاصیت. سرم را خم میکنم طرف گلها، چشمهام را میبندم و نفس عمیق میکشم. انگار که بخواهم همهی عطرشان را ـ همان عطر نیمبندِ گلخانهایِ آمیخته با بوی دود تهران را ـ یکجا ببلعم.
[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ ] [ محسن حسام مظاهری ]
رشت از سبزهمیدان تا توشیبا
من تا رستوران محرم چند میبری؟ راننده کجا هست؟ من من نمیدونم. ما مال این شهر نیستیم. راننده منَم مالِ این شهر نیستم. زیرلب میگویم خب پس مگه مرض داری مسافرکشی میکنی؟ راننده قربونت برو ازون دکه روزنامهایه سوآل کن کجاس؟ این را میگوید و خودش هم سریع پیاده میشود و قبل از من خودش را میرساند به جوان روزنامهفروش. آدرس را که متوجه میشود، سوار میشویم. من مال اینجا نیستی پس مال کجایی؟ راننده من بچهی جنوبم. من کجای جنوب؟ راننده آبادان. من پس اینجا چهکار میکنی؟ از آینهی وسط نگاهم میکند و میگوید: راننده شما خودتون اینجا چهکار میکنین؟ من ما خب اومدیم سفر. راننده خب منم اومده بودم سفر. پونزدهسال پیش. ولی موندگار شدم. من قبلِش آبادان بودی؟ راننده نه. اصفهان بودم. من جدی؟ کجاش؟ لابد آبادانیمسکن؟ راننده نه. شاهینشهر. من منم بچهی اصفانم. راننده بچهی کجاشی؟ من طرفای جلفا. با تردید میپرسد: راننده ارمنی که نیستی؟ من نه بابا! پشت چراغ خطر میایستد. من میگم شما که مال جنوبی، به نظرت لهجهی گیلکی شبیه لهجهی دزفولی نیس؟ میزند توی ذوقم: راننده نه بابا! اصلن! من چرا. من دقت کردم. مثلن بوداشونُ خیلی شبیه هم میگن. سری به نفی تکان میدهد و بیحوصله زیرلب میگوید: راننده دزفولیای صهیونیست. با تعجب میپرسم: من چی؟ صهیونیست؟ چرا؟ راننده آخه اونا فقط خودشونُ قبول دارن. خیلی مغرورن. من چه جالب! خبر داشتم که شوشتریا با دزفولیا کلکل دارن ولی نمیدونسَّم آبادانیا هم با دزفولیا مشکل دارَن. راننده نه مشکل ندارن. میدونی یهجور ... کَلکَل دارن. راننده آره. کلکله. من مث همین فومنیا و رشتیا. راننده آره دیگه. من خیلی شهرگردی کردم، تو همهی استانا بین همهی شهرا این حرفا هست. من حالا از زندگی تو رشت راضی هستی؟ راننده ببین! از من بشنو! این شمالیا آدمای خوبی نیستن. من چرا؟ چیشون بده؟ اخلاقِشون مثلن؟ راننده همین که گفتم بهت دیگه. فاطمه حالا شما که خیلی شهرا رُ رفتی بین اصفهانُ رشتُ آبادان کودومِشون واسه زندگی خوبه؟ راننده معلومه؛ اصفهان. فرهنگِ شهریِ اصفهان هیچجای دیگه نیست. اصفهان آقاس. اینجا که به درد نمیخوره. اصلن کار نیست. حالا کِی میخواین برگردین؟ من دو سه ساعت دیگه؟ راننده با چی میرین؟ من اتوبوس. راننده نفری چند؟ من یازده. راننده یازده؟! با دهتومن میتونستی با سواری بری، چارساعته. من اتوبوسِش ویآیپی اِ آخه. راحته. راننده هرچی باشه. دیگه جمیله که توش نمیرقصه. خیلی خودم را کنترل میکنم که نخندم. راننده رسیدیم. این میدونِ توشیباس. از اینجا به بعد دیگه حواستون جمع باشه که رستورانُ رد نکنیم. اونجور که روزنامهچیه آدرس داد باید همینجاها باشه. زیر لب تکرار میکند: راننده رستوران محرم. محرم! چه اسمی! [ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ ] [ محسن حسام مظاهری ]
بیروت 1 ژوئن 2011 میلادی (11 خرداد 1390)
دوازدهِ شب است و بعد از یکی دو ساعتی پرسهزدن در «پاریسکوچولو»، خسته و کوفته میخواهیم برگردیم هتل. از بین شوفرتاکسیهایی که میآیند سراغمان، یکیشان ـ که پیرمرد ریشسفیدی است ـ میگوید که آدرس هتلمان را بلد است. گرچه کمی بعد معلوم میشود اینطور نبوده! وقتی جلوی هتلی در مرکز شهر میایستد و تازه متوجه میشویم بیروت دو سه تایی هتل رویال دارد که میان هرکدامشان کیلومترها فاصله است و دورترینشان همان رویال پارکی است که هتل ماست و در حاشیهی شهر است. بالاخره با کمی چک و چانه راضی میشود که فرمان را بچرخاند طرف «جبل»، در ازای چند لیر بیشتر از آنکه اول طی کردیم! این یعنی یک بیروتگردی کامل! که چهلوپنج شش دقیقهای طول میکشد و برای ما غنیمت است. خصوصاً که معلوم میشود پیرمرد، از آن حزباللهیهای دوآتشهی لبنانی است که سری هم در کتاب و روزنامه دارد. پس بحث را شروع میکنیم.
من شما مال خود بیروتی؟ راننده نه. من متولد جنوبم. من پس حتمن شیعه هستی. راننده بله. من آدم تو بیروت که میگرده، بهنظرش میرسه مردم لبنان نباید از نظر رفاهی مشکل چندانی داشته باشن. همینطوره؟ راننده نه. اینطور نیست. وضعیت اقتصادی خیلی بده. مشکلات زیاده. من جدَن!؟ ولی خیلی ماشینای گرونقیمت تو خیابون هس که! راننده اینا همه با قرض بانکی خریده شده. خود من هر ماه دویستهزار لیر وام میدم واسه این تاکسی. من که اینطور. وضع مسکن چهطوره؟ راننده اونم خیلی گرونه. باید چندمیلیون دلار داشته باشی تا بتونی تو بیروت خونه بخری. اجارههام سرسامآوره. من پس برخلاف تصور من باید فقیر هم زیاد باشه. نه؟ راننده خیلی زیادن. فاصلهی فقیر و غنی خیلی زیاده. مردم دو دستهاند: یه عده غنی، یه عده فقیر. من کدوم مناطق شهر فقیرنشینه؟ راننده بیشتر اطراف بیروت. من همهجای لبنان اینطوریه؟ راننده نه. فقط بیروت اینجوره. باقی شهرا بهتره. من بیروت خیلی هم مهاجر داره. نه؟ راننده بعله. خصوصاً از کشورهای عربی خلیج [فارس] خیلیا میان اینجا زندگی کنن. بیشترم سُنیا میآن. من جوونای لبنان به ازدواج گرایش دارن؟ راننده بله. خیلی. ولی امکاناتش رُ ندارن. شرایط مساعد نیست. خصوصن مشکل خونه. خیلیا امکان اجارهنشینی ندارن. من وضعیت فرهنگی چهطوره؟ الان که از داونتاون رد میشدیم، یه کازینو دیدم که صداش کل خیابونُ برداشته بود. جوونا هم دستهدسته دخترُ پسر میرفتن توش. میخندد. راننده ازینجاها که تا دلت بخواد تو بیروت هست. اینجا همهچی پیدا میشه. من پس آمار فسادم باید بالا باشه. راننده نه اتفاقن. اولن اینجورجاها فقط تو چند منطقهی شهره. ثانین فقط مخصوص بیروته. ثالثن عدهی کمی از جوونا مشتریشونَن. فاسدهاشون. ولی اکثر جوونای لبنانی مؤمنَن. من جوونای شیعه یا سنی؟ راننده فرقی نمیکنه. تو هردوتا فاسد هست. ولی بیشترشون مؤمنن. چه سنی باشن چه شیعه. من تو اینجور مسایل دولت دخالتی نمیکنه؟ راننده اصلن. دولت دست حریریه. حریریاَم خودش فاسده. دولتم مشوق فساده. برخورد که نمیکنه هیچ، ترویج فسادم میکنه. من این موج انقلابای عربی بهنظرت به لبنان هم میرسه؟ راننده نه. لبنان با کشورای عربی دیگه فرق میکنه. اینجا هیچوقت انقلاب نمیشه. من چرا؟ مگه هفده هجده سال جنگ داخلی نداشتین؟ راننده اون دیگه تموم شد. مال خیلی وقت پیشه. الان شرایط خیلی عوض شده. من چهطور؟ راننده الان قدرت بین طوایف مختلف تقسیم شده. یه بخشش دست شیعههاس، یه بخش دست سنیا، یه بخش دست مسیحیا. هیچکدوم نمیتونه اون یکی رُ حذف کنه. من نظرت در مورد دولت حریری چیه؟ راننده حریری مزدور آمریکا و اسراییله. فقط میخواد تفرقه بندازه. همهی دعوام سرِ پوله. خیلی از کشورای عربی از حریری حمایت میکنن. اونم روبهروی حزبالله میایسته. من مث سعودی. راننده بله. بیشتر از همه سعودی کمکِش میکنه. اینا همهش نقشهی آمریکاس. تا بهجای اسراییل، مسلمون با مسلمون بجنگه. من میگم هم شیعه محترمه، هم سنی. همه مسلمانیم. من همه یه امتیم. راننده احسنت. این اختلافا فقط کار اسراییله. ما بهجای همدیگه، باید با اسراییل بجنگیم. من جنبلاط چی کار میکنه؟ راننده اون که اصلن نباید حسابش کرد! اون فقط بندهی منافع شخصی خودشه. یه روز ازین حمایت میکنه، یه روز ازون. من منافقه. راننده احسنت. منافقه. دقیقَن. من چه خبر از جعجع؟ راننده جعجع که رسمن عامل اسرائیله. من مسیحیا چی؟ مث عون و سلیمان؟ راننده اونا وضعشون بهتره. متحد شیعههان. واقعن هم حمایت میکنن. مث همین عون. من آیا همهی سنیا با شیعهها اختلاف دارن؟ راننده نه. سنیها هم دستهدستهاَن. یه عدهشون طرفدار شیعه و حزبالله اَن. من واقعن خدا حفظ کنه نصرالله رُ! راننده انشاءالله. آمین. من تو ایران خیلیا به شما لبنانیها علاقه دارن. راننده ملت لبنان هم همینطور، خیلی مردم ایران و مرشد اعظم رُ دوس دارن. من راستی یه سوآل. چرا اینقدر بانک هست تو بیروت؟ راننده خب اولن یه عده پولدارن که میذارن تو بانک پولشونُ و سودشُ میخورن. اما بیشتر مردم مقروضن. چون به اعتبار بانک خرید میکنن. و همیشه بدهکار بانکن. من لابد با بهرهی بالا؟ راننده خیلی بالا. یعنی چیزی که طبق فتوای شرعی حرامه. چون قرض الحسنه نباید مشروط باشه. ولی اینجا همهی بانکا رباخوارن. چون نظام اقتصادی، اسلامی نیس. دستورات شرع اجرا نمیشه. من فکر میکنی اگه حکومت لبنان، اسلامی بود، بهتر بود؟ راننده حتمن بهتر بود. باید تو لبنان نظامی که احکام اسلام رُ اجرا کنه، تشکیل بشه. من چه حکومتی خوبه؟ مثلن ایران یا عراق یا مصر؟ راننده نه. اونای دیگه که اسمشون فقط اسلامیه. حکومتشون اسلامی نیس. اصلن هیچ کشور عربی حکومت اسلامی نداره. یه چیزی تقریبن شبیه ایران خوبه. ... راستی این ماجرای اختلاف احمدینژاد و آیتالله خامنهای چیه؟ راسته؟ جا میخورم از سوآلش. من والا چی بگم. تا حدودی واقعیت داره. شما از کجا خبردار شدی؟ راننده اینجا خب رسانههای ایرانی هست. مث العالم. من یعنی العالم این خبرُ گفت؟! راننده نه. من تو روزنامهها خوندم. جریان چیه؟ ما خیلی نگران شدیم. من متأسفانه یهعدهای دوروبر احمدینژادن که آدمای سالمی نیستن. این مسایل زیر سر هموناس. راننده شنیدم گفتن امامزمان قراره ظهور کنه؟ من همچین ادعاهایی دارن. راننده من شنیدم احمدینژاد ولایت فقیه رُ قبول نداره. دوباره جا میخورم. من والا چی بگم. راننده اینا همهش نقشهی آمریکاس. اونا نمیخوان کشوری مث ایران مستقل باشه. من همینطوره. راننده ولی خیالت راحت! احمدینژادها میان و میرن. اصل چیزِ دیگهای.
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ ] [ محسن حسام مظاهری ]
|
درباره وبلاگ از قديم تاكسي را به اتوبوس ترجيح ميدادم. شايد به خاطر اينكه در تاكسي حوصلهي آدم سر نميرود و هميشه ميتواند از بحث مسافران و يا خطابههاي شوفران نهايت استفاده را ببرد. من كه فكر ميکنم شوفرتاكسيها صدي نودتاشان واقعاً يك پا جامعهشناساند! كار من جوري است كه هر روز لاجرم چندبار بايد سوار تاكسي شوم. ديدم واقعاً حيف است اين فرصتهاي ناب را ثبت نكنم. اول ميخواستم صداها را ضبط كنم. اما به هر دليل نشد. ديدم بد نيست لااقل آنها را قلمي كنم. اين شد كه به پيشنهاد همسرم «تاكسيبلاگ» شكل گرفت. تمام آنچه در اينجا ميخوانيد مستند و واقعي است. البته ممكن است گاه خواسته و ناخواسته متنها اندكي دستكاري شده باشند. ××× ممنون که میگذارید حقوق مادی و معنوی این نوشتهها متعلق به نویسندهشان باشد!
آرشيو مطالب |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||
